حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

گفتاری در لذت ...
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                   راستش این روزها خیلی به این مسئله فکر میکنم که چرا باید خودم رو از چیزهایی که عمیقا ازش احساس لذت میکنم محروم کنم ؟؟ ولو عقل نقادم علیه اش عصیان کنه ولی نمیتونم این وسوسه ی لذت اش را از ضمیرم حذف کنم ! مثل احساس لذتی که از یک ترانه ی شاد یا غمگین یا شورانگیز میبرم را نمیتوانم به صرف اینکه تعلیمات دینی از بچگی برای ما مثل میوه ی ممنوعه دستور محرومیت داد را از وجود خودم حذف کنم !! این برخوردها نه با عقلم سازگار است نه با روحم ! یا بر عکس لذت نیایش یا دعاهای اصیل یا یک نماز عاشقانه را هم در یک مکان روحانی مثل جایی که خدا را صدا میزنند از یک مسجد گرفته تا یک کلیسا یا کنیسه یا معبد برایم واقعیت دارد و نمیتوانم از درون خودم وقتی که حقیقتا لذت میبرم و به آرامشی حقیقی میرسم به صرف اینکه خیلی از باورهای مدرن امروزی که دنبال واقع گرایی های سفت و سخت است  آن را نمی پسندد یا در صدد طرد آن است و در عین حال قادر به اثبات یا نفی این لذتها و آن تاثیرات روحانی در درون ما نیست  بیایم و آنها را ذلیلانه در خودم مدفون کنم و خودم را محروم از چشیدن اش کنم !  نه چنین نیست هم این لازم است هم آن ! هم این لذت خودش را دارد و هم آن ! هیچ جایگزینی در کار نیست که بخواهم یکی را بدهم تا بجایش دیگری را بگیرم ! زندگی نیازمند لذتهای متنوع است حتی قناعت به یک لذت خاص و یک نواخت نیز مسموم کننده و کور کننده است ! دلزدگی می آورد ! شاید  چشیدن طعم خطاهاست که لذت  درستی ها را به دل ما می نشاند ! .... 

                                              


**************

                                دارم زیر خروارها کتاب تازه - مجله و مقالات تازه رسیده - و دهها سی دی و دی وی دی های تازه مدفون میشوم ! .... وای که چنین غرق شدنی چه لذتی دارد !!! چقدر شیرین است !  کلی کتاب و آهنگ و فیلم خریدم بدون اینکه حساب کتاب آخرت حقوقم را بکنم !! ....کاش میشد تا ابدیت خواند - تا جاودانگی زیبایی دید و شنید و لذت برد - تا اوج شعف  آهنگی شنید و تا مرز جنون فیلمی دید و لذت هنرش را چشید .... احساس میکنم اینها برایم روز به روز چقدر حیاتی تر و ضروری تر میشود .... درست مثل طعم حضور یک دوست یک دیر آشنای دوست داشتنی و قابل ستایش در این وانفسای زندگی امروزی و پر از تیرگی و تزویر ....

                                          ************

           دوران سیاه و تاریکی را میگذارنیم و سخت تر اینکه در این ظلمت وحشتناک نه میتوان دست کسی را به راحتی گرفت و نه کسی دست مان را میگیرد .... وقتی همه ی رشته های وابستگی ام را به آدمهایی که روزی گمان میکردم با همین تارها مرا با خود به این سوی و آن سوی میکشند  از جان خود بریدم تازه آن لحظه بود که فهمیدم بودنم برای خودم چه طعم شیرینی دارد !! .... راستش دیگر برایم مهم نیست چه در باره ام فکر میکنند ! به جهنم هرچه میخواهند بگذار فکر کنند ! .. دیگر در انتظار کسی یا خبری یا چیزی نیستم !! انتظار یعنی خود را ندیدن نچشیدن و خود را فروختن برای چیزی یا کسی که در راه است ! ولی اگر نباشد چه ؟ اصلا گیریم که باشد باز هم میرود !

                                          ***********

                         فیلمهای خلاق و جدید  و روز دنیای بیرون در این سالها آمیخته ای از زیبایی های روح و جسم را به نمایش میگذارد ولی خب برای جامعه ای  مثل جامعه ی ما که هنوز نه زیبایی های روح را درست برای خود هضم کرده است و نه با زیباییهای جسم کنار می آید طبعا نمایش و دیدن چنین فیلمهایی جز حیرت چیزی برایش نخواهد داشت !