حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

هر کس خدایی داره ....
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                            امروز به مناسبت غیر منتظره ای عزیزی از من سوالاتی راجع به قرآن پرسید و خدا رو شکر یادم بود هم تفسیرش و هم شان نزول آیه اش و هم زیبایی ادبی اش  ! ولی راستش روم نشد که بهش بگم دیگه من مدتهاست رابطه ام با قرآن قطع شده .  البته واقعیت اش کتاب قرآن حقیقتا اگه بصورت یک کتاب و نه یک معجزه خونده بشه در موردش فکر بشه و نقد بشه خیلی دوست و همراه خوبیه و خیلی لطیف تر و عمیق تره و اتفاقا واقعا زیبایهای خودش رو داره یادمه اون وقتها سوره ی بقره و آل عمران و بعضی سوره های آخر قرآن رو طی یک اقدام خدا پسندانه حفظ کرده بودم .

                             البته این بی میلی و تنبلی و دورشدن من ناشی از عدم تعلق خاطرم به قرآن نیست که هنوز واسه ام عزیزه  بلکه بخاطر این است که به محض احساس تمایلم به قرآن خواندن دچار احساس دوگانه و متناقضی میشوم که برایم خیلی دلهره آور و ناراحت کننده است ! این هم شاید بخاطر خاطره ی بدی است که از رفیق نامرد و احمقی نصیبم شد ! ماجرا این است که یه روز بعد از تمام شدن کارم به اتفاق دوستی سراغ رفیق دیگری رفتیم که فروشگاه فروش لوازم خانگی دارد این رفیقی که میگم از جانبازانی است که توی جنگ دو تا پاش رو از مچ به پایین بخاطر رفتن روی مین از دست داد و از اونجایی که دولت کریمه هیچ کمکی بهش نکرد با خرج خودش به اتریش رفت و اونجا با پیوند استخوان یه جورایی واسه اش پا درست کردند ( تنها شانس زندگی اش اینه که باباش خیلی خیلی پولداره !! ‌)‌ خلاصه از اون زمان به بعد کینه ی این انقلاب و این رژیم رو به دل گرفت و مسیر زندگی اش عوض شد (‌ افتاد به خوردن مسکرات و ازدواج هم نکرد و رفت دنبال خوشگذرانی ) . بگذریم وقتی مارو دید گفت خوش موقع اومدین الان دوتا فیلم دستم رسیده حتما باید ببینید ! اون موقع دوران بعد از جنگ عراق بود و تازه القاعده توی عراق فعالیت خودش رو شروع کرده بود . ما رو بگید فکر کردیم از این فیلمهای کمدی است یا دست بالاش از این فیلمهای بی ناموسی ! گفتید فلانی اگه مبتذله بیخیال شو سر ظهری فقط اومدیم سری بهت بزنیم ( خیر سرمون میخواستیم آبرو داری کنیم !! ) . از اون اصرار که نه از اوناش نیست و از ما انکار که بیخیال ! دست آخر گفت نه راستش در مورد عراقه ! ما خیلی جا خوردیم و نشستیم همین که اولین دقایق اش رو گذاشت رنگ مون پرید و حال جفت مون بد شد خب نمیگم که اون پست فطرت ها سر جوانها و اسیرهاشون رو چطوری پخ پخ میکردند سر ایکی ثانیه ! ولی موضوع فجیع ترش پخش همزمان تلاوت قرآنی بود که با صدای خیلی زیبایی همراه با الله اکبر گفتن اون دژخیم های سفاکی که بی شرفها با فریاد الله اکبر سر آدمها رو خیلی عادی جدا میکردند .... وقتی اینها رو گذاشت من وسط اش بلند شدم و حالم خیلی بد شد ! مگه میشه اینقدر جانی بود اون هم به اسم دین !!؟؟؟؟ تا مدتها افسردگی روحی گرفتم ! و سالها طول کشید که خودم رو با دین و خدا آشتی بدم . واقعیت اینه که ظهور القاعده هم با ظهور این انقلاب همراه شد مثل خیلی جنایتهای دیگه توی بوسنی و چچن و افغانستان و عراق و الان در یمن و فلسطین و غیره و غیره ... آیا معنی صدور انقلاب این بود ؟؟ مدتهای طولانی با خدا قهر کردم بقول دوستی خدایی که سفاک و خونریز باشه و به خشونت و قتل دستور بده خدایی که اخمو و عصبی باشه و مشتری هاش یه مشت آدم کثیف و لات باشن که مروج هر خشونت و جنایتی باشند خدایی که حامی ظلم باشه رو نمیخوام ! این بود که اون خدا واسه من مرد بقول نیچه ! این بود که بقول دوستی من هم گشتم دنبال خدای خودم ! آخه نمیشه خدایی خالق زندگی باشه ولی ما رو به مرگ محکوم کنه !! نمیشه خدایی خالق زیبایی ها باشه ولی ما رو به زشتی ها و کثیفی های زندگی ترغیب کنه !! نمیشه خدایی خالق مهربانی باشه ولی ما رو به ریاکاری دروغ - نیرنگ و تقلب ترغیب کنه و اسمش رو بذاره مصلحت !!‌ منافع !! ... این شارلاتان بازی ها ساخته و پرداخته ی کسانی است که میخواهند ما رو سالوس وار به عبادت و بندگی خدایی وادار کنند که عشق رو نمی شناسه !! مگه میشه عشق وجود داشته باشه و خدا هم وجود داشته باشه و این دو با هم بیگانه باشند ؟؟؟ ... این بود که گشتم و گشتم و خدای خودم رو در عرفان پیدا کردم ! خدایی که واسه اش میشه رقصید میشه باهاش شاد بود و عشق ورزید میشه باهاش رو راست بود و نترسید ! میشه باهاش شوخی کرد و خندید ! میشه هیچ مرز و نرده ای بین ما و اون حائل نباشه ! واسه این خدا میشه عاشقانه مرد !

                                   


                   واسه ی جلوگیری از آنفلوانزای خوکی واسه ی درمانگاهمون از این ماسکهای N 95 آوردند از چین ! بدبختی همه چیز مون چینی شده حتی قلبهامون ! ...  برای تنویر اذهان عمومی حضورتون عارضم که این ماسکها اولا بصورت گرد و مخروطیه و ثانیا کمی از ماسکهای معمولی که مستطیلی هست بزرگتر و چاق و چله تره  ! همکار متخصص اطفال مون با افتخار یکی از اینها رو گذاشته بود روی صورت اش وقتی پیرمرد رو دیدم قیافه اش خیلی خنده دار شده بود ! بی اختیار زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند !! ... ریسه رفتم ! میگه : کوفت دوباره چی شده ؟ میگم آخه میدونی با این ماسک چه شکلی شدی ؟ میگه : نه !! میگم : مثل اینه که سوتین یک خانم چاق و چله رو گرفته باشی با قیچی نصف اش کرده باشی و نصف اش رو گذاشتی باشی روی صورتت عین سوتین یک نفره !!! .... دیدم مرده از خنده و میگه  : خدا خفه ات نکنه با این توصیف ات !! خلاصه فوری برداشتش و زد زمین و گفت ای مرده شور ببرن با این توصیف ات !! ....  گفتم چیه ؟ تازه داشتم تعریف ات رو میکردم که بگم چقدرم بهت میاد !!! ! .......... تازه رئیس مون اومد تو اتاق میگه ماسک ها کم اومد ! دیدم همکارم میگه می بینی این چی میگه ! گفتم خب مشکلی نیست من گفتم اگه ماسک کم اومد از این خانمهای چاق و چله دعوت به یاری کنید ! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ! دیدم رئیسم مرد از خنده گفت باشه حتما گزارش میکنم یه دماری از تو در بیارن !! ...