حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

بیاد شاملوی بزرگ و نیز در مناقب جوانی چندانکه افتد و دانی !!‌.........
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                  امروز کتاب دفترچه ی خاطرات و فراموشی  نوشته ی نویسنده ی توانا و منتقد دوست داشتنی یعی جناب آقای  محمد قائد (‌ شما بخوانید پیامبر اکرم !! )‌ را میخواندم و نقد و تحلیل جالبی که از زندگی و شخصیت احمد شاملو دارد . انصافا کتابی بسیار خواندنی است . چیزی که برایم در مورد شاملو جالب است


خستگی ناپذیری آن مرد اسطوره ای شعر معاصر ایران بود در هر زمینه ای !‌  و اینکه در مقابل گذر زمان و به اصطلاح روند پیر شدن سر تسلیم فرود نیاورد . به نظر من پیری وقتی آغاز میشود که انسان تحمل شکست یا اشتباه خودش را نداشته باشد و تصمیم بگیرد برای حفظ آبرو میدان را برای دیگران خالی کند ولی شاملو این خصلت را نداشت و با اینکه اشتباهاتی در برداشت یا عملکرد داشت ولی با این حال از دست زدن به اشتباه نمی هراسید و نهراسید . این نکته ی خیلی خوبی است که یادمان باشد همیشه باید در حال نو شدن و نو آوری بود و از وقوع اشتباهاتی در عمل مان یا باورهایمان یا گفتارهایمان نترسیم و زود به کنج عزلت نخزیم ! بلکه بر عکس حاضر به انجام قمار بر سر این قضایا باشیم . این منشی است که در خیلی ها دیده ام از سقراط گرفته تا اینشتین و  آلبرت شوایتزر و خیلی از نام آوران تاریخ تا خیلی از مبارزین مثل همین کروبی خودمان ! اینکه اشتباه کردن را باور داشته باشیم و بدانیم همواره در معرض اش هستیم ولی با این حال دست از تلاش بر نداریم و از آمدن نیروهایی نو و افکاری نو یا روشهایی بهتر از اندیشه و عمل ما نهراسیم و به اصطلاح ورق بازان دست مان را همیشه پر نگهداریم از درسهای بزرگی است که میتوان همواره آموخت ! ....

                       جوان بودن همین معنا را دارد  یعنی شجاعت بر باور به اشتباه کردن ! این ربطی به سن ندارد و شاملوی بزرگ این خصلت را داشت پر انرژی و با نشاط و آماده برای طرحی نو در افکندن در هر زمانی . حتی در هفتاد سالگی کتاب کوچه را راه انداخت ولی افسوس که در کوچه پس کوچه هایش ناتمام گم شد !‌ . جوان بودن به ذات آدم بر میگردد یعنی توانایی به نو شدن مداوم خودمان در برابر جریانات تند و یا کندی که به سمت و سوی ما هر روز و هر لحظه میرسد خیلی ها در جوانی پیر میشوند و خیلی ها در پیری جوان . مسئله این است که از خود بپرسیم در هر زمانی آیا توان اش را داریم دست به ریسک بزنیم و اگر اشتباه کردیم با آن از کوره در نرویم و تازه با کمال پر رویی خوش مان بیاید و سعی کنیم اصلاح اش کنیم ؟ اگر بعله  خب باید گفت  این خصوصیت این خاصیت را دارد که آدم را برای اشتباه کردن پر رو بار می آورد و این خودش خیلی خوب است در حالیکه آدمهایی که قصد پا گذاشتن به سن ! را میکنند سعی میکنند خیلی دست به عصا راه بروند - با کسی درگیر نشوند - از مبارزه کردن برای باورشان زود دست بر میدارند و میخواهند توی در و همسایه به اصطلاح آبرویی برای خودشان بخرند ! ولی این آبرو در واقع همان قدرت ترسی است که از هزینه ی اشتباه کردن دارند ! این رویه به مرور آنها را مثل اسب عصاری از نفس افتاده از دیده ها می اندازد و مغزشان را به مرور فلج میکند و نهایتا تعطیل اش میکند !

                                                 ***********

                       خب در همین راستا که در بالا عرض کردم و شایدم در این پهنا ! عرض کنم که وقتی فریبای عزیز در کامنت دونی متن قبلی از دوران رقابت در دوران نوجوانی و ایضا جوانی یادی کرد خیلی به اون همه تعصب های احمقانه ی اون روزهام در مورد نمره ی بیشتر گرفتن و قاطی کردن بخاطر بیست و پنج صدم نمره و روابط مون با همکلاسی هام که فکر کردم  کلی خندیدم  آقا عجب خلی بودیم ها .....! خب اون موقعها آدمهایی مثل من البته بلانسبت من ! فکر میکردند اگه بیست نگیریم لابد سهمیه شون رو از دریافت جایزه ی نوبل بخاطر بیست و پنج صدم ناقابل قطع میکنند !!

                      یادمه حاجی تون بخاطر یکی از این مسائلی که گفتم توی خونه باب قهر رو با اهل خونه باز کرده بودم و ناهار خوردن رو تحریم کردم . خلاصه وقتی که پدرم سر ناهار رسید و هرچی صدام زد رضا بیا ناهارت رو بخور ! محل نذاشتم ... منم مغرور و از روی عصبانی ات لج کردم و گفتم : این ناهار رو هیچ احمقی نمیخوره !! بقول الهی قمشه ای مرحوم پدر هم گفت : آهان !! خب پس عزیزم راست میگی ! خب نخور ! ..... ما رو بگی چنان خیط شدیم که نگو !   اینقدر بقیه ی اعضای خانواده لیسه رفتند که خلاصه ما رو بگی کلی آبرومون رفت  منم مثل بچه ی آدم بلند شدم و رفتم ناهارم رو خوردم !... دیگه از اون روز عهد کردم قهر نکنم و ناهارم رو بخورم !‌