حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

گذری و نظری ...
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 سلام :

                    چند روز پیش تلفن موبایلم زنگ زد ! از نظام پزشکی مرکزی در تهران بود آقایی اعلام کرد که یک نفر از همکاران دنبال شماره تلفن شما میگردد به او بدهیم یا نه ؟ منم تا فهمیدم اسمش چیست با خوشحالی پذیرفتم ! دوستی همکلاسی ام بعد از شانزده سال دنبال بنده میگشته است .

                        یادش بخیر توی دانشگاه هم رقیب بودیم و هم همخوابگاهی ! . چه دورانی بود دوستی


همراه با رقابت ! راستش آنروزها وجود رقابت یک شمشیر دو لبه بود هم به هیجان ات در می آورد تا تمام تلاش ات را بکنی و هم گاهی تبدیل به قماری میشد که باعث میشد نسبت به هم صداقت مان را از دست بدهیم ! ولی قصه ی من و مهرداد حدیث دیگری بود ! انصافا رفیق با معرفتی بود هم رفیق بودیم و هم هم بحث و هم همه چیز ! ... اهل بروجرد است و خیلی پر انرژی و امیدوار . هر وقت او کم می آورد محرم رازش من بودم و هر وقت من کم می آوردم محرم رازم او بود . او البته کشته مرده ی شوخی ها و دری وری گویی های من بود و الان هم البته هست ! صدایش میزدیم دکتر آکسفورد ! خیلی پر انرژی دنبال کارهای علمی میرفتیم و مخصوصا دنبال کارهای فوق برنامه !‌ از جمله یادش بخیر وقتی برای کشیکهای اضافی به بیمارستان تخصصی کودکان در کرج میرفتیم خیلی هیجان زده بودیم و جالب این بود که هیچکداممان هنوز دوره ی اطفال را تمام نکرده بودیم که تازه زدیم و رفتیم کشیک توی یک بیمارستان تخصصی ! آن وقتها روزهای تعطیل رزیدنت کشیک نداشتند و از خدایشان بود کسی روز جمعه بیاید و کشیک وحشتناک آنجا را تقبل کند !‌ و ما هم که فکر کردیم اهل بخیه ایم یه لا قبا راه افتادیم و رفتیم .  توی راه هزارتا بد و بیراه به مهرداد گفتم ! مهمترین دلیل اش هم اینکه اصلا ویزیت اطفال بلد نبودیم !!!‌  ولی او هم خونسرد گفت : رضا بیا بریم بالاخره یه جوری میشه !! خلاصه خدا بما رحم کرد ! از ساعت دوازده ی ظهر جمعه تا فردا صبح اش نزدیک پانصد تایی بیمار دیدیم یعنی راستش اونها ما رو دیدند ! تا فردا صبح اش یک بند ایستاده بودیم و مریض می آمد اینقدر شلوغ بود که ناهار نخوردیم و شام مان را هم ظرف ۵ دقیقه خوردیم ! همه کاری کردیم و انصافا از عهده اش بخوبی بر آمدیم !‌ ... ساعت ۴ صبح بود که یک نفر کمکی آمد و اجازه دادند خستگی در کنیم !‌ولی نه من و نه مهرداد دیگه خواب از سرمان پریده بود ! این بود که توی حیاط بیمارستان تا خود صبح راه رفتیم ! و راه رفتیم و از زندگی و کارهای آینده مان حرف زدیم ! یادش بخیر ! ... ساعت ۶ صبح هم سوار اتوبوسهای کرج تهران شدیم و فلنگ را بستیم ! ... چقدر زندگی رقابتی و دوستانه ی آن دوران مان خوب بود ! نه از سیاست خبری داشتیم و نه از تجارت و نه از خیلی مصیبتهای دیگر زندگی ! و حالا بعد از شانزده سال انگار مرا از خوابی به این طولانی بیدار کرد ! ... واقعا خیلی از سالهای زندگی وقتی درگیر روزمرگی هایی بشوی که تمامی ندارد حقیقتا خوابی است که گاهی نیمه شبها پریشان ات میکند و می آید روزی که بیدار شوی !! ...

                  خلاصه چند روز پیش .......تلفن موبایلم زنگ میزند و من گوشی ام را بر میدارم خود نامردش است ! تا میگوید :  الو رضا خودتی ؟ منم گفتم : نخیر جناب - من خواهرشم !! ... غش کرد به خنده !  میگه میدونی چقدر دنبالت گشتم ؟ میگم : نه ظاهرا این چند سال مفقود الاثر بودم و خودم نمیدونستم ! راست میگه خیلی از جاها نه آدرسی از بنده هست و نه رد پایی و نه هیچی ثبت نشده  ! شاید این هم خودش عالمی دارد زندگی در ناپیدایی و بی خبری و غایب از نظر شدن ...من هم بهش عرض میکنم که من هم خیلی دنبال ات گشتم مخصوصا اون چند سالی که حسابی به خاطر دور شدن از فضای دانشگاه افسرده شده بودم ولی خبر نداشتم همدانی نه بروجرد ! یکی یکی بچه های کلاس رو سوال میکنم و معلوم میشه خیلی ها وضع شون خیلی خوب شده ! و ظاهرا فقط علی مونده و حوض اش !! خلاصه  بعد از کلی چاق سلامتی فهمیدم که خودش هم تخصص جراحی اش رو گرفته و حالا داره فوقش رو میگیره ! از من می پرسه تو چیکار کردی ؟ منم بهش بشوخی میگم : من هنوز تخصص عمومی ام رو دارم ! میگه کجا مشغولی ؟ میگم : تامین اجتماعی ! میگه هنوزم ؟ میگم : آره هنوزم ! میگه : چرا دنبال تخصص نرفتی حیف تو بود کی باورش میشه که تو ....  ؟  توی دلم آهی میکشم و به شوخی میگم :  آخه من مثل اون پطرس ام که انگشت اش رو کرده بود تو سوراخ سد... منم اوایل خر شدم انگشتم رو کردم توی این سوراخ تامین اجتماعی حالا آقا هر چی زور میزنم دیگه در نمیاد !   غش غش میخنده میگه خوبه معلومه که هنوزم همه چیز رو بشوخی میگیری !  میگم : خب گیج  علی مگه تو همه چیز رو هنوز جدی میگیری ؟  

                                                 **********

                  پیرمرد مومنی لنگان لنگان دیروز اومد توی اتاق واسه ویزیت میگه : آقای دکتر لطفا از اون پمادهای مسکن واسه ام بنویسین که روش عکس یک بدن لخت هست خیلی پمادش دردم رو خوب کرد ! منم پرسیدم : حاج آقا از پمادش خوب شدین یا از دیدن عکس لخت روش ؟ میخنده و میگه : اسغفرالله اسغفرالله آقای دکتر من معلم قرآن بودم منو این حرفا ! مگه شما قرآن نمیخونین ؟ میگم : بله حاج آقا تازگی ها جلد دومش رو شروع کردم !! دیدم چشماش از حدقه زد بیرون !!  .... ای بابا چیه خب ؟ چیه بده ؟ ...