حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

هزلیات یکشنبه ...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                  توی یکی از وبلاگها نویسنده از جدایی خودش از همسرش در یکی از کشورهای اروپایی نوشته و اینکه چقدر با تفاهم از همدیگر جدا شده اند  . به نظر من این معضل بزرگی است زندگی کردن بدون عشق ! ولی


                اینکه نویسنده در ادامه اظهار میکند بعد از جدایی با خانم سابقش ارتباط دوستانه ای داشته است و حالا که بر اثر اتفاقی نیمی از بدن همسرش فلج شده دوباره یادش آمده که مثلا چقدر هنوز دوستش دارد جای تامل دارد ! این هم از آن دست وقایع متناقض زندگی آدمهاست دوست داشتن و نداشتن ! شاید اگر حیوانی بودیم بی احساس شاید جنگیدن مان بر سر ماده گان تنها برای جفت گیری موقت و مثلا تصاحب یک ماده بود برای ایام جفت گیری زیاد مسئله مهم نبود ولی مسئله این است که ما از این لحاظ با دیگر حیوانات تفاوت بسیاری داریم که آنهم غلبه ی نیروی عاطفه و احساس در ما آدمهاست و در رابطه ها حرف آخر را میزند ولو در ظاهر همه چیز از نظر مادی برایمان فراهم باشد . حالا چه مجرد زندگی کنیم و چه در زیر سقف تاهل اگر نیروی احساس ما به آرامش برسد دوست بودن یا در قید تاهل بودن زیاد فرقی البته نخواهد کرد ولی وقتی نهایت قصه را نگاه میکنم احساسم این است که نوع برداشت غربی به قصه ی رابطه ی زن و مرد داشتن یعنی رابطه ای آزاد و بدون تعهد در برابر هم اگرچه به ظاهر خیلی منطقی به نظر میرسد ولی باز هم با این وجود جوابگوی نیازهای احساسی و عاطفی ما به داشتن کسی که ما را واقعا و دقیقا بدون هیچ قید و شرط و شروط دوست بدارد  نیست و ای بسا انسان ها تنها برای همین یک قلم عاطفه است که زندگی مشترک را انتخاب میکنند !! با رابطه ای کاملا آزاد و مستقل عواطف مان خیلی وقتها تامین نمیشود و گویا باز هم نیروی تصاحب عاطفی آدم را شدیدا مخصوصا در زمان تنهایی که آبها از آسیاب هوس و نیازهای جسمی افتاده است قلقلک میدهد نمونه اش همین آقا که نوستالژی دوست داشتن اش واقعی است و نه بر اساس موقعیت های ناشی از روابط آزاد که آدمها برای هم مثل کالایی میمانند که تاریخ مصرف دارند  و وقتی از نظر عاطفی و جسمی از هم سیراب شدند برای هم بهانه می آورند که دیگر نمیتوانند با هم باشند !!‌ اما این آقا احساس قدیمی اش با بیماری سخت همسر سابق اش عود کرده و نمیداند با این احساسش چه کند ؟ نمیداند با خودش در این وضعیت به ظاهر آرام ولی کاملا مستقل از همسر سابق اش که دارد زندگی را به اتفاق فرزندانش بظاهر بی هیچ دردسر و بگو مگویی میگذراند با عواطف اش چه کند ؟  البته بدون مسئولیت بودن  باعث میشود زن و مرد در برابر رفتارهای همدیگر هیچگونه مسئولیت و پاسخگویی نداشته باشند و همینطور در برابر مشکلات احتمالی که برای هریک پیدا میشود نتوانند و یا نخواهند احساس دخالتی داشته باشند . حالا همسرش نیمه فلج است و احتمالا  نیازمند کمک و او نمیداند تا کجا میتواند همراهی کند بدون اینکه خود را به کمند احساسات قدیمی اش نیندازد ؟  راستی چرا ما آدمها تا وقتی کسی بیمار و علیل و لاعلاج میشود اینقدر حس انسانیت و علاقه مان گل میکند ؟؟؟ در جایی که تا وقتی سالم است انواع حملات و زخم زبانها را نثارش میکنیم ؟ و یا در شکل مهربانانه اش با سردی تمام  سعی میکنیم تا او را به شکلی از خودمان دفع کنیم ؟؟؟ !!  به نظر من خصوصیت ایثارگری ما شرقی ها در این میان نقش خوبی را میتوانست برای اینکه پشت کسی را گرم نگهداریم  بازی کند ولی افسوس که هزاران گره ی سنت بر آن بسته است و توقعات و انتظارات بیجا کار را خراب میکند در صورتی که گاهی نیاز است خود را ندید تا شرایط برای هر دو طرف مطلوب باشد ولی آیا حس خودپرستی ما آدمها میگذارد به کس دیگری که به او دلبسته ایم یا بما دلبسته است میدان بدهیم که احساس راحتی کند ؟

                                               ************                 

                      دوست دارم ترانه ی آرام و دلنشینی  باشم که خوب مرا بشنوی و بعد از مدتی  فراموشم کنی  و من در آن قسمت از ذهن ات که مرا در آن نگه میداشتی حسابی غبار فراموشی بخورم تا دیگر دیده نشوم  و بعد.... عقربه ی ساعتها تیک تاک کنند روزها شب شوند و شبها تیره و تار و بعد غبار سالیان بر صفحه ات بنشیند ...آنگاه بعد گذر همه ی این لحظات سالها روزی  در جایی شاید وقتی که داری دور دستهای منظره ای را که من دوست داشتم بنگرم آرام و بی شتابزدگی نگاه میکنی ناگهان زمزمه ی  ترانه ی آشنایی را بشنوی ! ....  و  از زمزمه ی  آن ترانه آن هم از غریبه ای گمنام  آن هنگام که از مستی خودخواهی های زندگی ات افتاده ای و زندگی تو را به کناری انداخته است بیادم بیفتی ....

                     اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن

                                                تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی !

                                               ***********‌   

                پیرزن های بیمارم گاهی خودشان هم نمیفهمد چه میگویند . ازش میپرسم چی خوردی که دل پیچه و تهوع گرفتی ؟ میگه : از این مرغای مرده !! میگم : مگه تا حالا مرغها رو زنده میخوردی ؟!!