حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

دلچین
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                     این روزها خیلی به مرگ می اندیشم نمیدانم چرا ولی برایم مثل قدیم چندان تلخ و گزنده نیست حتی یک جورهایی شیرین شده است .... شاید بخاطر اینکه گاهی احساس میکنم پیمانه ام پر شده است شاید بخاطر این است که به آنچه که میخواستم رسیدم ! شاید بخاطر این است که از آرزوهایم جلو زده ام !  آدم وقتی از آرزوهایش جلو بزند دیگر حرفی برای گفتن ندارد و رمقی برای ماندن ! بقول احمد رضا احمدی تا اینجایش را خودم آمدم کاش کسی پیدا میشد که بقیه ی این من  را میگرفت و میرفت ! ...  اما دروغ است که بگویم دیگر آرزویی نداشتم یا ندارم مگر میشود آرزویی نداشته باشیم ؟؟ اصلا زندگی با آرزوهاست که زیباتر میشود و این آرزوها هستند که حس بودن به آدم میدهند . آدمی که آرزویی نداشته باشند حقیقتا مرده است گرچه به مرور زمان هرچه که از کودکی دور میشود می آموزد که آرزوهای دور و دراز نکند ! آرزوهایی کند که همین نزدیکی ها باشد مثل آرزوهای سهراب سپهری که چه لطیف آرزو میکند .  شاید این اندیشیدن به مرگ نتیجه ی شام دیشب باشد !! شاید هم چون دیگر احساس کودکی نمیکنم !! حیف ... عید کودکانه خیلی قشنگ تر از عید بزرگانه است ! عید بزرگتر ها تنها به حرفهای تو خالی و بی خاصیت میگذرد و قیافه گرفتن های مسخره ! اصلا چرا باید اینقدر در جمع جدی بود ؟؟ ..  شاید هم خسته ام خسته از خیلی در کوبیدن ها و باز نشدن ها ! ... اگر بنا باشد زندگی ام را وزن کنم فکر میکنم نرسیدن هایم خیلی بیشتر از رسیدنهایم بوده است ! گرچه میدانم که ما به هرچه که واقعا خواسته ایم رسیده ایم ما بقی را واقعا نخواسته ایم ! ...

            از دست کارهای خدا خنده ام میگیرد وقتی که سخت به او نیاز دارم گاهی آنقدر ناپیدا میشود که گاهی احساس میکنم کسی آن بالا بالاها یعنی بالای ابرها که دنبال خدا میگشتیم نیست ! و  از اینکه  او نیست و من تنهایی در برابر خودم قرار میگیرم خسته میشوم و بجان خودت احساس میکنم مرگ وقتی سراغ آدم می آید که درست در برابر خودت قرار بگیری و تنها باشی !!  ...نه مثل بقیه ی لحظات عمرت که از خود میگریختی و حسابی تلاش میکردی نفهمی ! و دور و برت شلوغ بود جوری که خودت را نمی دیدی و نمی بینی همینطور  آنچه کرده ای را ! ( ببخش حوصله ی ترتیب فعل و فاعل و مفعول را ندارم ) ... اما نیمه شبها که میشود همه میروند همه میخوابند و  در آن نیمه های خلوت و تاریک چهره ی خود را می بینیم و همه ی فیلم آنچه بودیم و کردیم در برابرمان رژه میرود و خودمان را در برابر خودمان قرار میدهد !  نمیدانم این چه رازی است که از خود می گریزیم ؟ شاید چهره ی مخدوشی از خود در ذهن داریم شاید هم چهره مان را روزگار مخدوش کرده است مثل آن زن زیبای مغرور که در میانسالی همواره از آینه میگریخت تا نفهمد چین و چروکی بر چهره پیدا کرده است !  غافل از آنکه این مشکل ما نیست ! مشکل ما آن است که خود را نشناخته ایم تا بخودمان توجه کنیم و خود را کامل کنیم آنچه کرده ایم الگویی بوده است که بما داده اند یا تقلیدی است که از دیگرانی که چون ما سرگردان بوده اندگرفته ایم ! به هنرپیشه گان و خواننده گان و مشاهیر ثروتمند نگاه کن همه و همه تلاش میکرده اند که از خود بگریزند و آنچه نشان میدادند و میدهند نمایشی است که جامعه از آنها ساخته است و گریزی ندارند که همان نشان دهند ولو آنکه خود را محو کنند . نگاه کن اینها مفلوک تر از آنند که الگوی تو باشند عروسک اند اینها کجا و آن قله های سترک انسانیت کجا ؟ مثلا کسی مثل مولانا و آن شیفتگی هایش و آن عشق اش و آن شورش و آن قرار گرفتن هایش در برابر خویش ... و باز هوای وطنم آرزوست ...

          بله خدا نشانه هایی برای رسیدن میگذارد رشته های ظریفی که تو را به او میرساند اینها جای امیدواری دارد مثل همین دعا کردن و صدا زدنش ! که همیشه آخرین تیری است که در کمان داریم ولو آنکه بی خدا ترین آدمها باشیم .  شاید این همه تلاش ما برای زندگی نهایتا ما را به این حقیقت میرساند که با خودمان و آنچه کرده ایم روبرو شویم چه خوب و چه بد ! و شاید پناه بردن ما به بزرگانی که آموزگار ما برای زندگی باشند نتیجه ی همین گریز ماست از خود ! و طبعا کسی که با خود صادقانه روبرو شود مرگ را نیز شیرین تر خواهد یافت .