حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

مزخرفات بدون شرح ! بدون نظر ! .... بدون بدون بدون ‌!‌
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :‌           

           دیشب از شدت خستگی دیگه قاطی کردم کلی پرت و پلا تحویل بیمارانم دادم ! جالب یک بابایی از پرسنل مون بود که سر شب واسه ی برنامه ی شب جمعه اش قرص ویاگرا میخواست ! منم واسه اش نوشتم ولی بعد فهمیدم که خیلی گیجه ! اومده میگه دکتر جون این قرص رو کی بخورم ؟ قبل از خواب ؟!!!‌ منم حیرت زده به شوخی بهش گفتم : نه  قبل از بلند شدن !!‌!!  دیدم بقیه همکارام لیسه رفتن !!‌... خب جنبه ندارن دیگه ! توصیه ی ایمنی رو جدی نمیگیرند !

               یکی دیگه اومده واسه مادرش قبض ویزیت بگیره میگه : دکتر جون مادرم هشتاد سالشه !‌ قلب اش تعطیله مخ اش هم سکته کرده چیزی نمیفهمه ! تازه این هفته از این آنفلوانزای خوکی ها هم گرفته ! برم قبض بگیرم ویزیتش کنی ؟ گفتم : آره برو بی زحمت یه قبض روح بگیر !‌

                                                   *******

               سایت آینده تصاویر مهمترین کارتونهای زمان بچگی ما رو که یعنی از اوایل این انقلاب که دست مون از همه جا کوتاه شده بود و ارتباط مون با عمده کشورهای خارجی قطع بود رو تلویزیون انقلابی واسه ما مردم انقلابی اون روز پخش میکرد ( البته مردمی حیرت زده و بی خبر از همه جای دنیا و گرسنه و تشنه ی فرهنگ منحط غرب !!!  ) میتونید این تصاویر رو در اینجا ببینید ! خیلی جالب لیست کرده اگه دوست داشتید خیلی جالبه میتونید ببینید و مثل من آهی از سر حسرت بکشید ! ... وقتی این تصاویر رو میدیدم یکهو احساس کردم دوباره بچه شدم با همون حس و حال و خاطرات !! یعنی اگه دوباره توی تلویزیون لعنتی خودمون اونا رو ببینم بازم نوستالژی بچه شدن رو میتونم زنده اش کنم ؟ نه نمیشه ! همه چیز باید باشه تا یک لحظه ی خاص دوباره زنده بشه ! همه چیز ! ... ولی دیدن این تصاویر خارج از لطف نیست خودمونیم مزه ی کارتونها و فیلمهای سینمایی قدیمی یه چیز دیگه بود ! حتی داستانها و ترانه های قدیمی حالا چرا ؟ شاید به خاطر اینکه کم بود و مردم رو تشنه نگه میداشت و این تشنگی دیدن یک کارتون مثلا هفته به هفته و نبودن سی دی و فلش و این صحبتها باعث میشد مردم مجبور بشن صبر کنن تا یک هفته بگذره یا بروند سینما ! یا تلویزیون از چهار عصر شروع میشد و فقط یک قسمت از یک سریال یا یک فیلم سینمایی در هفته داشت و مردم واسه هرچیزی که پخش میشد سر و دست می شکستند !‌ ولی حالا همه چیز هست فت و فراوان ! مثلا من که این چند روز رفتم بیست سی تا دی وی دی فیلمهای معروف رو گرفتم که منو از دست خودم خلاص کنه !‌ ولی بعد دیدم اونقدرها تشنه نیستم !‌ حوصله ی دقت و صبر در مقابلش رو ندارم ! نهایتا اینکه به دیدن یک فیلم رضایت دادم :‌ عشق در سالهای وبا !  ... که ارزش دیدن رو داشت !‌ ... حالا چرا اینها رو تند تند نوشتم ؟ نمیدونم !  شاید برای اینکه یادم بمونه !