حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

بیهوده گویی ها ............
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

               بیچاره پیرمرد چقدر حالم گرفت از اینکه فهمیدم تومور دارد . همه ی این سالها آرام بود و صبور ! چقدر خوب است آدم توان خموشی داشته باشد ! من که نمیتوانم جایی که دردم بگیرد فریاد میزنم ولی او همواره صبور و آرام بوده است اهل شمال است و بسیار متواضع !


       حتی برای مردن هم آرام است .به سالهای طولانی عمرش نگاه میکنم و رنجهایی که کشید و به همه ی دربه دری هایی که بخاطر سیاست تحمل کرد ولی با اینهمه در همه ی این سالها حتی وقتی بخاطر مبارزات سیاسی زمان شاه تبعیدش کرده بودند هیچگاه لب به شکایت نگشود آرام بود با همان حیا و شرم ذاتی اش ! آنقدر جدی و اهل برنامه است که اوایل نمیتوانستم با او شوخی کنم آخر تازه با او آشنا و فامیل شده بودیم ولی بعدا به شوخی هایم عادت کرد و خوشبختانه فهمید منظوری ندارم ! خب چه کنیم بعضی ها از شوخ بودن آدم برداشتهای دیگری میکنند فکر میکنند آنقدر لابد بی وجودیم که بخاطر شوخ بودن هر رفتار توهین آمیزی که بخواهند یا هر گوشه و کنایه ای که مثل زهر مار گیر زبانشان افتاد نثار آدم بکنند !  حالم از این جور آدمهای جدی بهم میخورد مرده شورشان را ببرند !!‌ آخر تو با این اخلاق زهرمارت مثلا چه چیزی را میخواهی ثابت کنی ؟ اصلا مگر زندگی چقدر به تو فرصت نفس کشیدن میدهد که میخواهی خیلی خودت را جدی و مهم تلقی کنی ؟ چه تاجی به سر دیگران زده ای که حالا اینهمه تکبر و خود بزرگ بینی داری ؟ بگذریم اما پیرمرد از جنس اینجور آدمهای جدی و زهرماری نیست با صفا و مردم دار است محفوظ به حیاست ولی طعم شوخی و مزاح را خوب حس میگیرد و ناراحت و دلخور نمیشود اما بر خلاف من زندگی را همیشه جدی گرفته است خیلی در کارهایی که به او واگذار میشود مصمم و اهل نظم است که از اینهمه انضباط و سخت کوشی اش حیرت میکنم گاهی هم لجم میگیرد آخه طبع ایرانی ام خیلی خوشش نمی آید وقتی با کسی وعده میکنی خیلی زودتر از وقت مورد نظر حاضر باشد ولی او اینطور است و خوش بحالش ! من که نظم را بخاطر خیلی از شرایط زندگی داخل ایران از دست داده ام ! راستش نظم داشتن توی ایران آدم را دیوانه و پریشان میکند چون وقتی خودت هم منظم باشی ولی محیط ات نامنظم و هرج و مرج باشد کلی دیوانه میشوی و نظم برایت نفرت انگیز میشود ! به نظر من در ایران باید خیلی وقتها جوری زندگی کنی که انگار هیچ کاری به ثمر نمیرسد هیچ خبر خوشی رخ نخواهد داد !‌ هیچگاه به مقصد نمیرسی مگر و مگر و باز هم مگر اینکه خلافش ثابت شود !!  تازه گذشته از اینها زندگی خیلی منظم و دیکته شده چه لطفی دارد ؟ خیلی مکانیکی و خسته کننده است !! البته نظم خدایی اش خیلی خوب است ولی در ایران نظم داشتن دامنه ی خاصی دارد چیزی در حد نظم شخصی خیلی شخصی ! ولی وقتی پایت را بیرون از دایره ی خودت گذاشتی باید خدا خدا کنی کارها بد تمام نشود ! ...  بگذریم اما پیرمرد اینروزها خیلی تکیده و پژمرده است اوایل فکر میکردیم از عوارض این آنفلوانزای لعنتی است ولی سرفه هایش خیلی طول کشید وزنش کم شد و کمتر ... دیگر مثل سابق بشاش و سرحال نیست خیلی ساکت و آرام و خسته به نظر میرسد . دیروز سی تی اسکن اش خبر بدی داشت خب ایران است دیگر و خبرخوش برای ما ممنوع است مثل میوه ی ممنوعه !! همکار رادیولوژیست مان احتمال تومور بدخیم شکم را با دیدن توده ای سیزده سانتی در شکم داد !‌ فردا بیوپسی دارد و نمونه برداری ازشکم !!‌. ... خدا کند نتیجه اش خوش خیم گزارش شود ! این سرنوشت برای کسی که عمری را بی آزار و مهربان بود خیلی ظلم است ! تازه او همیشه دست به خیر هم بود بخاطر همین هم خیلی دیر ازدواج کرد آنهم در سن ۵۵ سالگی ! ولی خودش را وقف همسرش کرد و همسرش هم همینطور ! واقعا دیدن این دو که نگران وضعیت ات اند آشفته ام کرده است ! واقعا زندگی چه پدیده ی عجیب و مزخرفی است ! در طی یک پروسه ی چند دهه ای باید هم یاد بگیری چگونه نمیری !‌ هم مواظب سلامت ات باشی هم بخاطر زنده ماندن بدوی پول در بیاوری جمع کنی خرج عطینا کنی کلی بخاطر زنده بودنت با دیگران کل کل کنی حرص بخوری و بعد با یک سناریوی غیر منتظره غزل خداحافظی را بخوانی !! خیلی لجم گرفت !

                    با تمام وجود باور کرده ام که باید تا زنده ای و دست قضا پیکر ات را از تو نگرفته است خوش باشی و لذت زندگی را هم برای خودت و هم برای آنانکه دوست داری فراهم بکنی و بعد بروی !! دیگر بعدش مهم نیست ! مگر قبل از آمدن مهم بود که بعدش مهم باشد ؟! ما یک لحظه ایم در میان لحظات آفرینشهای بی نهایت خداوند !‌ شاید تنها پس انداز ما همین خاطرات خوشی باشد که بجا میگذاریم بقیه اش وقت اضافه ای است که هدر میرود !‌ و نیست میشود !‌.... دلم میخواهد تا زنده ام آنچه از آن لذت میبرم را یاد بگیرم آنچه از آن لذت میبرم را بخرم و از آن لذت ببرم و بعد بروم !!‌ تنها لذت است که مفهوم بودن را برایم معنا میکند .  هرچیزی که بمن لذت ببخشد ! بعبارتی من لذت میبرم پس هستم !!‌ ... البته لذتی که در آن آزار کسی را در بر نداشته باشد !!‌ حریم خودت را بدانی و حقوق خودت را بشناسی .

                بشدت  اینروزها به این احساس خیام خیلی خیلی  نزدیک ام که زندگی کردن یعنی لذت بردن از لحظات موجود !‌ و الا مرگ مهربان و غیر مهربان نمی شناسد ! تازه ظالمها بیشتر عمر میکنند سر مر گنده !! سرطان هم نمیگیرند !‌ خیال ات راحت !! اینروزها همینطور به ابوالعلا معری و دیگرانی مثل عبید زاکانی و دیگرانی که زندگی را مسخره میکردند بسیار نزدیک ام آنها هم با دیدن خیلی چیزها از سیاست گرفته تا حوادث ناخوشایند زندگی و نیز خیلی واقعیت های پشت پرده ی زندگی به پوچی خیلی از باورهای جدی و خیلی از همه ی تکبرها و غرورها و جدی بودن های آدمی رسیدند !

                              

    

   *********

       . بگذار احساس کنیم دستهایمان را به زنجیر کشیده اند و دهانمان را دوخته اند ! ولی روح مان را که نمی توانند به زنجیر بکشند ؟

اینروزها با دستانی بسته و دهانی دوخته باید با هر اتفاقی با هر خبری شکنجه شویم ! نه رمقی برای فریاد کشیدن داریم و نه توان فروخوردن خشم ! تنها باید نگاه کرد و صبور بود تا این نیز بگذرد ....