حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

تقدس زدایی ...
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

             چند وقت پیش داشتیم با یکی از حضرات برادر در باب تاریخ اسلام و احکام و غیره و ذالک بحث میکردیم . نکته ی جالب قضیه این بود که هرچیزی را که این حضرت برادر میخواست نزدیکش نشویم فوری تقدس مالی اش میکرد یعنی با افزودن یک پسوند مقدس به اصطلاح دست به سفسطه میزد  مثل نظام مقدس - دفاع مقدس و .... ! 


سفسطه آنهم از نوع معنایی کلمه چون مقدس تعریفی حقیقی نیست بلکه صفتی است نسبی یعنی چیزی که برای شما مقدس است برای بنده ممکن است مقدس نباشد مثلا گاو پرستی هندو ها یا مقدس بودن نظام ( حالا فرقی که در مثل نمیکنه ) !!!  ولی استفاده ی رندانه از واژه ی مبهم مقدس یعنی اینکه در این مورد با من بحث نکن !  آقا توصیه ی اکید میکنم با کسی که از این دست کلمات استفاده میکنه بحث و مجادله نکنید که آب در هاون کوبیدن است و بس ! چون واقعیت اینه که بحث یعنی استدلال و گفتگویی بی غرض و بدون جهت گیری احساسی و همراه با تعصب ! ولی اگه قرار باشه که شما از الفاظی استفاده کنید ( بیشتر صفات ) که به طرف مقابل تون به شکلی القا کنید که این مسئله واسه من مقدسه یعنی اینکه حقیقت اش یقینه  و جای بحث نداره !!  این مثل تبلیغاتی است که از تلویزیون با عباراتی نظیر شامپوی X تحت لیسانس فلان شرکت ناشناس انگلیس ! خب این یعنی اینکه این شامپو خیلی خوبه ؟ خیر ! این نوعی سفسطه ی تبلیغاتیه که شما رو مجاب کنند که چون اسمش خارجیه لابد پس خیلی خوبه و دیگه راجع بهش بحث نکن ! ....

                خلاصه که دارم از خودم بشدت تقدس زدایی میکنم بر وزن گندزدایی ! این تقدس گرایی یکی از بلایای تفکره !  احساس میکنم در همه ی موضوعات فکری و باورها و عقایدم باید تقدس زدایی کنم حتی در مورد اخلاق ! تقدس منشی روح سوال کردن رو در آدم از بین میبره ! و آدم رو در باورهای سست خودش محکم تر میکنه جوری که دیگه بعد از مدتی قاطی میکنه که کدوم اصله اسلام یا نظام ؟ نظام یا شخص ؟ ... و بعد هم در مرحله ی بعدی شروع میکنه به تعصب !! .... این درسته که هرکسی برای خودش یافته ها و ارزشهایی داره که خیلی بهش باور داره ولی وقتی شما واژه ی مقدس را بهش اضافه میکنید خودبخود دیگه راه بحث و تفکر و انتقاد رو بر اون موضوع می بندید و دیگه هم اون موضوع از پویایی خودش میفته و هم شما دچار جمود فکری میشین و خلاف اون عقیده را دیگه تحمل نمیکنید ! یه جورایی هم بوی شرک میده چون نتیجه ی روانی این مقدس گرایی اینه که شما خودتون رو در برابر اون ذلیل و تسلیم می بینید که طاقت و قدرت مقابله با اون رو در خودتون احساس نمیکنید مثل همین هندی ها که نمیتونند باور کنند که گاو گاوه !! دیگه چه برسه به اینکه بهشون بگید گوشت گاو به درد سوسیس کالباس میخوره اونهم توی هند با اینهمه جمعیت گرسنه ! یا قدیمها همین مردم آبی رو که توی خزینه ها بود و هزار من کثافت و لجن بود رو بعد از غسل تبرکا سر میکشیدند چون مقدس بود !  خیلی به زحمت تونستند به این مومنین حالی کنند که این رفتارشون اصلا مقدس نیست و خیلی هم مشمئز کننده است ! ... حالا دیگه برسید به این نظام مقدس و لجنهاش!  به نظر شاید برای عده ای تقدس زدگی بعلل پایبند بودن بدون تفکر به یک سری تعهدات  و باورهای اخلاقی به وجود میاد و این مسئله برای تفکر انحرافیه چون برای رجوع به عقل باید  هر موضوعی و دقیقا هر موضوعی کاملا به دور از هر تعصب و تقدس  مورد نقد قرار بگیره .

                                          *********

         و اکنون چند حکایت از  مولانا حضرت عبید زاکانی بشنوید که ...

                 شیرازیی در مسجد بنگ می پخت ! (‌ معلومه که شیرازی ها از قدیم هم اهل بساط بودند و اهل عمل ...!! ) خادم مسجد بدو رسید . با او در سفاهت آمد . شیرازی در او نگاه کرد  خادم شل بود و کل ( کچل )‌ و کور ... شیرازی نعره ای بکشید گفت : ای مردک ! خدا در حق تو چندان لطفی نکرده است که تو در حق خانه ی او چندین تعصب میکنی !!!

                شخصی از مولانا عضدالدین پرسید :  «‌ که چونست که در زمان خلفا دعوی خدایی و پیغمبری بسیار میکردند و اکنون نمیکنند ؟  گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغمبر !! »

                اعرابی یی را پیش خلیفه بردند . او را بر تخت نشسته دید و دیگران در زیر ایستاده . گفت : «  السلام علیک یا الله !!  خلیفه گفت : من الله نیستم !‌ ... اعرابی گفت : یا جبرئیل !   گفت : من جبرائیل نیستم !‌ ... گفت : الله نیستی جبرائیل نیستی پس چرا بر آن بالا نشسته ای ؟ تو نیز در زیر آی و در میان مردم بنشین ! »‌

                خواجه ای شیخی را به مهمانی برد و بر سر تشکی نشاند . دیناری چند در زیر آن تشک بود . شیخ دست کرد و بدزدید . خواجه زر طلب میکرد نیافت !  شیخ به او گفت : « از حاضران به هر کسی گمان میبری بگو تا از او طلب داریم !! (  عجب رویی داشته شیخ !!! )  .... خواجه گفت : « ای شیخ من به حاضران گمان میبرم و به تو یقین !! »  تکبیر !