حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

بحثی در باب لزوم عرفان گرایی ! ....
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                   دوست جوانی دارم که حقیقتا هم صحبت خوبی است .....


و حالا هم توی درمانگاه دیابت باهام همکاری میکنه و هر دو حسابی در قسمت پیر مردها و پیرزنهای دیابتی سخت گرفتار و مشغولیم البته ایشان سمت منشی و دفتری بیمارانم را بعهده داره ولی خب هر وقت فرصتی پیدا بشه سر صحبت رو در مورد موضوعی باز میکنیم مخصوصا که خود شرح حال بیماران بهانه ای میشه برای بحث در باره ی زندگی و مسائل اون آخه ما خود بخود همه ی طیفهای سنی رو با حالات و روحیات مختلف میبینیم و به عبارت دیگه اونها آیینه هایی هستند از آینده ی ما  .

                              اخیرا وقتی دید بنده همیشه همراه خودم چند تا کتاب فلسفی - رمان یا بعضا عرفانی دارم کنجکاوانه پرسید که آیا واقعا شما به محتوای این کتابهای فلسفی و عرفانی باور دارین ؟ من هم صریح گفتم بعله !! گفت : آخه به نظر میرسه خیلی مطالب انتزاعی و موهومی در این فلسفه و مخصوصا عرفان و تصوف هست .  خب سوال واضحی است اینکه آیا عرفان بازی با کلمات است یا دستیابی به حقیقتی در پشت پرده ی این همه واقعیت های زندگی ؟ بعبارت دیگر آیا ما دنبال مسائل عرفانی میریم تا مثل بعضی از اهل شعر به زندگی رنگ شاعرانه بزنیم بدون اینکه کشفی یا تلاشی بکنیم برای رسیدن به حقیقت هایی ماورای این همه اتفاقات هر روزه ی زندگی ما رخ میده ؟ یا دنبال حقایق واقعی در مورد زندگی مون هستیم و به عرفان میرسیم ؟

                         بنده به این دوست جوانم گفتم ببین من پزشکی رو بخاطر واقع بینی اش انتخاب کردم تا به دور از هر خیال پردازی و توجیهی خودم رو ببینم چون پزشکی توصیف و تحلیل واقعیت های ماست . من هنوز هم پزشکی رو با تمام وجود دوست  دارم چرا که واقعیتهای جسمم را که قبلا نمی دیدم و نمیدونستم رو به من نشون داد و حالا وقتی با این واقعیت های ماورای عادی جسمم آشنا میشوم هم احساس تسلط بیشتری را بر جسمم دارم و هم به خیلی مسائل ریز که قبلا دقت نمیکردم حالا دقت میکنم و این خود باعث احساس قدرت و آرامش بیشتری در من میشه . خب البته این تازه یک روی سکه است ! طرف دیگه اش اینه که بعد از مدتی یواش یواش به جایی میرسی که سوالات زیادی واسه ات مطرح میشه که با ظاهر این واقعیت های ملموس نمیتونی تفسیرشون کنی یا بهش جواب بدی و حسابی گرگیجه میگیری !‌ مثلا در مورد خود زندگی و مرگ - عواطف و احساسات و شادی ها و غم های درونی ما و همینطور برخورد با اخلاقیات و اینکه اساسا چه نیازی هست که ما بر اساس اخلاق کنیم ؟ و در زندگی عملی مون به اخلاق پاینبد باشیم ؟؟  مثلا مواظب باشیم دروغ نگیم یا تقلب نکنیم یا به حقوق دیگران تجاوز یا خیانت نکنیم و اصلا خیانت یعنی چه ؟....و یا اینکه روابط انسانی یا حتی واقعیت های درونی و روحی خودت که ازش گریزی نیست تکلیف اش چی میشه ؟؟!  اون وقته که پای فلسفه باز میشه و دین ! چون محل بحث این جور چیزها هستند و بعد وقتی خیلی دقیق و مو شکافانه از فلسفه و دین عبور میکنی به عرفان میرسی ! مثل رسیدن به فیزیک پیشرفته بعد از عبور از اون ریاضیات و فیزیک ساده و ابتدایی !  اون وقته که می بینی واقعیت های دیگه ای هم در پس پرده ی این واقعیت هست یا باید لااقل باشه !! درست به همین دلیل هم احساس میکنم در مورد روح و ذهن ما هم مثل خود جسم مون قصه به همین منوال است یعنی روح ما هم حقیقتهای پشت پرده ی دیگه ای داره که ته دل مون با تمام وجود دوست داریم بدانیم و از ظرافتهای آن با خبر شویم و از قضا وقتی بهش برسیم قطعا طعم آرامشی محکم و حقیقی رو می چشیم مخصوصا ماها که دنبال یک زندگی بی ترس هستیم !!.

                      البته  دنبال این چیزها هم رفتن خیلی خوبه به شرط اینکه این واقعیتها به قول معروف ما رو تازه دچار تنبلی های فکری و یک جور خمودی درویش مسلکی و گدایی و قلندری نکنه که همه چیز رو تعطیل کنیم مخصوصا عقل رو که چه خبره باید راضی به قضا و قدر الهی باشی و واسه زندگی ات و مشکلاتش تکون نخوری !!!(  نخیر مرده شور این نوع احمق سازی ها رو اساسا ببرند با این حماقت شون ! )و همینطور از نظر فکری ما رو به گرداب خیالات نیندازه و دچار خیال پردازی شاعرانه نکند و دنبال شعبده بازی های موهوم بریم مثل کاری که بعضی از مریدهای بعضی از عرفا و اهل تصوف کردند و میخواستند کارهای هیجان انگیز ازشون سر بزنه و این یعنی دور شدن از واقعیت ! یا مثل بعضی از این خواننده ها یا هنرپیشه ها لباسهای عجیب غریب بپوشیم و مثلا پیراهن بلند روی شلوار با جلیقه واسه مون بشه تداعی عرفان !! یا موهای اجق وجق درست کنیم و این بساطها ! .... اینها همه اش تصنعی زندگی کردنه و دور شدن از واقعیت زندگی ! اتفاقا عارف واقعی رو نمیشه از دیگر مردم تشخیص داد !

                            همانطور که با دکتر زمانیان در باب تصوف بحث داشتیم مواظب باشیم که شیفتگی ما به عرفان باعث تنبلی فکر نشود یعنی دچار شدن به بیماری رخوت و تنبلی و باری به هرجهت بودن و اینکه فکر کنیم  برابر مشکلات و کمبودهای زندگی تکون نخوریم و بگیم : رضا به داده بده وز جبین گره بگشای..... یعنی اینکه بیخیال همه چیز شو و اگر عیبی می بینی که هست ظلمی دیدی که داره میشه زیاد وسواس نشون نده و دنبال رفع اش نباش ! بگو خب خدا خواسته !!!  و تازه اگر بروم حل اش کنم به من انگ دنیا دوستی بزنند دیگه وا مصیبتا !! .  دنیا هم لابد البته با اون تفاسیر خشک و سطحی چون جای پستی است و و دنبال مشکلات زندگی رفتن یعنی دنبال دنیا رفتن و دنیا پرستی !! و حالا اگه رفتی یعنی آخرت ات رو باختی و این حرفا !!!‌........... نه بابا این خبرها نیست اصلا قرار نیست دنیای ما فدای آخرت بشه یا بر عکس !!! ... ولی با همه ی این انتقادها عرفان وقتی به معنی رازگشایی از روح زندگی باشه حقیقتا آرامش بخش و نیرو زاست (‌ البته نه مثل مواد نیروزای بازاری ! ) و شاید ماندگار افکار مولانا درست به خاطر همین دید تحلیلی او از زندگی بود بدون شعار دادن و بدون فنا کردن دنیا بخاطر آخرت ! ولی خب به تدریج ما در شرایط فعلی اون رو استحاله کردیم به تنبلی و گدایی و ذلیل بودن و ملامت کشیدن !!‌ آخه این چه دکانی است این اهل عرفان برداشتند و به جامعه تزریق کردند ! ما دنبال شیخ پشم الدین کشکولی نباید باشیم باید به دنبال فهم مفاهیم و کشف رازهای زندگی باشیم ...  روزگاری بود که مردم تصوری از همین اینترنت و کامپیوتر و یا ماهواره و ایستگاههای فضایی و سفر به ماه رو موهومات و خیال بافی های عده ای افسانه پرداز میدانستند ولی امروزه اینقدر واضح و بدیهی داریم باهاش زندگی میکنیم که انگار نه انگار تا همین چند سال پیش اصلا نمیدونستیم و نمیتونستیم حس و حال حرف زدن با کسی رو با موبایل اونهم هر جایی که دلمون بخواد توی مخیله مون بگنجونیم ! یا همین لپ تاپ و .... خدا میدونه دنیای فردا چه شکلی و چه حس و حالی داره !؟ ولی سوال اینه که آیا به همین نسبت آیا نمیشه تصور کرد و نتیجه گرفت که حقایق و رازهای دیگه ی خیلی مهمتر و بالاتری هم هست که ماورای این واقعیت های موجود فعلی ! هست و ما از اون بی خبریم ؟ قطعا هست و شاید نگاه عرفا و صحبتهایی که کردند به نوعی رازگشایی از این حقایق ظریف و زیبای زندگی است که نیازمند نوعی دقت نظر عمیق و لطیف تر به زندگیه . راستی چرا توی علوم انسانی ما همیشه در یک سطح خاصی از این رازها ثابت موندیم ؟  یعنی در احساس پیشرفت نکردیم ؟ و  چرا نمیتونیم ادعا کنیم درک ما از شعر و روان بهتر از مثلا زمان مولانا و یا حافظ شده ! ؟ آیا احساسات روحی آدم در طی قرنها ثابت میماند ؟ و تنها در علوم طبیعی عمیق تر میشیم ؟ گرچه این حرف صد در صدی نیست ولی نگاهی به گذر علوم انسانی حاکی از نوعی ثبات و پایداری در روان و روح آدمهاست و همین باعث میشه حرفهای سقراط بعد از قرنها هنوز واسه ی ما تازه باشه یا شعرهای مولانا و حافظ همیشه طراوت و تازگی داشته باشه و تازه هنوز ما ادعا نمیکنیم به عمق حرفهای اونها رسیدیم ؟ این هم از شگفتی ها و زیبایی های علوم انسانی است که بشر همیشه روح تشنه و سرگردانی داره که به اندازه ی کافی بالغ هست ولی قادر به رسیدن به پاسخ پرسش های خودش به این سادگی ها نیست ! شاید واقعا ما روحی بهشتی داریم یا روح مون از بهشت اومده که همیشه ثبات داره ولی همیشه هم در هیجان و اضطرابه !! ؟