حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

حرفهای دور همی .....
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

         تنها لحظات زندگی ما همان لحظاتی است که از شدت شور و اشتیاق زندگی داریم پرواز میکنیم و در هوای پاک محبتی بی ریا واقعا دلشادیم همان لحظات خوب که برای ما خاطره میشود ولو به خیال بعضی دیوانه شده باشیم  .خودمونیم بقیه لحظات دیگه ی زندگی دیگه لحظات زندگی نیست ایستگاه مرگی است که مثل بعضی آدمک های به ظاهر جدی داریم در فضای آن داریم خفه میشویم ولی به روی خودمان نمی آوریم ! بقیه ی لحظات اوقات مزخرفی است که داریم یا از خوبی زندگی منظم و مومنانه ی خود ریاکارانه بلغور میکنیم یا داریم آن حالات خشک و بی روح و روزمره ی تهوع آور را به زور حرفهای دهن پر کن فرو میدهیم ولو این لحظات را مثل شیطان به عبادتی شش هزار سال مشغول باشیم ! .... نه من شیطنتی را که دلمان  را شاد کند بیشتر دوست دارم تا آن قیافه های جدی و عصا قورت داده را ! بقول معروف جلفی صادقانه را بر جدیت ریاکارانه ترجیح میدهم .... اصلا کی گفته ما بزرگ شدیم ؟ من که معتقدم آدم تا شصت سالگی بچه است !!‌... تازه کی گفته ما حق نداریم خیلی شیطنت بکنیم ؟ نخیر من اگه دوز شیطنت خونم پایین بیفته و شوخی نکنم که عمرا اگه بخوام زنده باشم ! ...

                   رفته بودم به دیدن بعضی وبلاگهای خیلی جدی ! آقا چقدر بده آدمها خودشون نباشند و مجبور باشند مثل مجلس ترحیم تو وبلاگ خودشون با کلی تعارفات الکی و به به چه چه های آبکی حرف بزنند ! خوشم نمیاد از بعضی محافل ادبی ! زیادی تو هپروت اند چیزی واسه گفتن ندارند حال فکر کردن هم ندارند فقط خود فروشی ادیبانه با کلمات میکنند ! ... خب بگذریم تازه بکنند بما چه !؟ دوست دارند خیلی با هم جدی باشند خب باشند ... ولی امشب میخوام بعضی خاطرات امروزم رو که به نظرم جالب اومد رو بیارم چون امروز توی درمانگاهمون خیلی گفتیم و خندیدیم تا جایی که بعضی ها از شدت خنده ی بعد از خوردن آش رشته ! دگمه های پیراهن شون بسی پاره شد مثل این همکار متخصص اطفالم که مسن است و آدم جا افتاده ولی مرده ی شوخی های بنده است ! چقدر خوبه آدم واسه خودش نوشابه باز کنه !! ... آخه اون اتاقش طبقه ی بالاست و من طبقه ی پایین و وقتی از کنار اتاقم رد میشه به شوخی بهش میگم : قربان اجازه بدید برسونمتون !! اون لیسه میره و میگه : نخیر وسیله هست !! .... ولی خودمون خیلی کم حوصله است و به بیمارانش اجازه ی نفس کشیدن نمیده حتی بعض وقتها اجازه نمیده بچه بشینه رو صندلی و مادرش توضیح بده ! خب البته خیلی پیشرفته ویزیت میکنه ظرف سه سوت !!‌... اونقدر که نشیمنگاه بچه تا میاد تشک صندلی رو لمس کنه سوت پایان بازی رو زده و نسخه اش رو بالا گرفته تو هوا  !! ضمن اینکه اینقدر بد اخلاق میشه که نگو مگه مادر بچه جرات میکنه سوال اضافی بپرسه !! (‌ البته بماند که خیلی با تجربه و با سواده ولی خب توی درمانگاه بخاطر رفتارهایی که باهاش شده اصلا دل به کار نمیده ! حق هم داره )‌ . امروز توی ناهار خوری موقع صرف آش رشته که همراه ناهار درمانگاه مون آورده بودند کلی تعجب کردیم از این دسر !! یعنی آش رشته و از من می پرسه : آش رشته ؟ اونم با ناهار ؟ چه خبره ؟ منم به شوخی بهش میگم : آخه ختنه سوران رئیس تامین اجتماعی بود امروز ! به همین مناسب آش رشته درست کردند و آورند ... مرده از خنده و میگه خب پس خوردن داره ! .... خلاصه بعد از تلاوت ابیاتی چند از ترانه های مکش مرگ ما شامل این ابیات آسمانی که شاعرش میگه : دوست دارم میدونی که این کار دله .... گناه من نیست تقصیر دله ! ...  ه بدین ! کلی با بشکن بشکن مشعوف شدیم و من در ادامه ی این مراسم روحانی و باشکوه طی سخنانی عرض کردم که در این قسمت از برنامه بنده  از دکتر متخصص مون به دو دلیل اساسی در حضور همه ی حضار گرامی درمانگاه مون تجلیل و تشکر به عمل میارم ! دکتر متخصص مون با تعجب انگشت به دهان ماند و گفت : کوفته ی هندی !‌ واسه چی وقتی همه دارند به من فحش میدن تو یکی داری تمجید میکنی ؟ ...

                   بنده هم گفتم :‌هان نکته داره ! گفت : چطور مگه نکته اش چیه ؟ در این اثنا رئیس قد کوتاه درمانگاهمون هم که همیشه شاکی بود از این دکتر چشمهاش از حدقه بیرون اومد گفت : موضوع چیه ؟ گفتم : اولا تشکر میکنم از شما بخاطر اینکه شما با مریضها چنان رفتار میکنی که تا از طبقه ی بالا مادر بچه واسه ویزیت پیش من میاد مثل موش میشینه و لام تا کام حرف نمیزنه صداش هم در نمیاد  تسلیم نسخه اش رو میگیره و میره و دیگه غرغر نمیکنه داد و بیداد هم نمیکنه !‌...  دیدم دکتر متخصص مرده از خنده و شکم اش و شانه اش رفت روی ویبره و بعد میگه :  حالا واسه چی مثل موش میشه و آروم میشینه ؟ میگم : آخه اون بالا حضرتعالی اینقدر تکنولوژیک و پیشرفته و در نهایت ملایمت با مریض بیچاره برخورد میکنی که تا به من میرسه دیگه چشم ترس شده و جرات هیچگونه حرکات ایذایی و مذبوحانه ای از خودش رو نداره !!‌ ....دیدم لیسه رفت و گفت خب تقدیر دومی اش واسه چی ؟ میگم : واسه اینکه من هر وقت مریضهایی که همورئید دارند (‌ بواسیر خودمان ! نه بواسیر من که نه ! آی کیو  ...من که بواسیر ندارم منظورم ترجمه ی هموروئید به زبان خودمونی اش بود ! ) و نمیتونند به واسطه ی شدت درد موضع روی صندلی بشینند و از من می پرسند پیش کی بریم ؟ من شما رو بهشون معرفی میکنم ! با تعجب و خنده میگه : چرا من ؟ میگم : آخه شما اینقدر سرعت عمل توی ویزیت ات داری که بیچاره مریض فرصت نمیکنه باسن مبارک اش با صندلی تماس به اندازه ی ایکی ثانیه پیدا کنه !‌ همین که خواست بشینه تا بگه من چه مشکلی دارم نسخه اش آماده است کف دست اش !!‌ بقول معروف توقف بیجا مانع کسب است !!‌... اینه که نیست مریضهای هموروئید هم نمیتونن بشینن دیدم هیچ کس بهتر از شما رعایت حالشون رو نمیکنه !‌ اصلا بقول معروف امان نمیدهد !!‌.... دیدم دیگه مرد از بس خندید و هوار کشید .... تازه من نگران این بودم که آش رشته خورده و عوارض نفخ اش ... چه میکنه رضا ! ...

                   بعنوان پیام بازرگانی هم عرض کنم که .....

           این هم از تازه ترین اقدامات دولت به شیوه ی شنگول و منگول :

......... طرح شناسایی و جمع آوری خانه های مجردی در راستای افزایش امنیت اجتماعی دردولت دهم:

    مامورها - دیلینگ دیلینگ ...

       -کیه کیه در میزنه درو با لنگر میزنه ؟

     مامورها ( با صدای نازک ): منم منم مادرتــون  !

       – دروغ نگو مادر ما شهرستانه رفته کنسرت !

     - تکبیر ! مجردن … بگیرینشون !