حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

آری این چنین است برادر .... !!‌
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                   داشتم برای برادری از میان هزاران برادری که در قرنهای پیش از ما بر این سر زمین زیست و شاهد ایرانی شاد و قدرتمند و با افتخار بود در دل حرف میزدم چرا که اینروزها در کشور خود احساس غربت میکنم گویی بیگانه ای کشورم را تاراج کرده و اشغال کرده است و با زور و ارعاب ناموس و فرهنگ ام را غارت میکند ! هویت ام را مخدوش میکند همه ی ارزشهای ملی ام را ویران میکند و دست آخر خون جوانان هم دل و همزبانم را بر زمین میریزد .... آری برادر جان اینروزها خیلی به ایران فکر میکنم !‌ به وطنم !‌ مام وطن !! آیا به راستی این تکه ای از خاک که نامش را با افتخار سر میدهیم مام ماست ؟  جان پناه ماست ؟ ... یا مادری است بیمار و ناتوان که امروز بر جنازه ی فرزندان بی پناهش آغوشی نمی گشاید ؟ ‌آیا بر پیکر بی روح این مام نباید مرثیه سرود ؟ به جنبش سبزی می اندیشم که امید سبزی و آبادی میدهد ولی هر از گاهی توفان حوادث ریشه ی نهالهای سبزش را از خاک این مام بیرون میکشد و پرپر میکند ! .... آنچه بر این خاک امروز پاشیده میشود بذر نفاق و ریا و دروغ است که چون علفهای هرزی از زمین و آسمان می روید و همه جا را با بوی تعفن آلوده کرده است بقول آن عزیز که چون بوی کود مشام مان را در دشتی آزرد لبخند زد و گفت : آزرده نشو این بوی ولایت است !!‌ ... به دوستی میگفتم : تو به چه دیگر اعتقاد داری ؟ آیا تاکنون ما بر دروغ سجده میکردیم ؟؟ ....  حس خوبی ندارم حالتی آشفته گویی در میان زمین و آسمان معلق ام ! میترسم که جنبش سبز در قهقرای سیاست بازی سردمداران ناکام بمیرد !

                  آری برادر جان بر ناصیه ی این سرمداران  گویی نوادگان فتحعلی شاه را می بینم که همچون اسلاف ابله و دژخیم خویش پیکر این مام حیرت زده را پاره پاره میکنند ! ... نمیدانم چرا ولی باید اعتراف کنم سبزی زیبای این جنبش اگر در دستان باغبانی تیزهوش نباشد به زودی زردی به رخسار خواهد دید و چه آه ها که از نهاد آنانکه مردانه ایستادند تا تیرگی شب را از دلهای داغدار بزدایند برنخواهد خواست !‌ از سوز دل مادران داغدیده گرفته تا ضجه ی اسیران در بند .... آری برادر جان خسته ایم خسته در این وادی ستمدیده ! ... خسته از تزویر و چاپلوسی خسته از معاملات کثیف پنهانی ! ... خسته از مردمان بی تفاوت و نادان ! و بدبختی اینجاست که همه ی این رذالتها بنام خداست !! پس تو بگو دیگر کجا پناه ببریم ؟؟ وقتی که بگندد نمک !!.... گویی نمازمان را نه برای رضای خدا که از سر دلهره از سرنوشت خویش و فرزندانمان میخوانیم  این آخرین تیرمان است بسوی عرش !  آری برادر از سرنوشت تلخی که بر این ویران سرای نفرین شده میرود میترسم ! چه کند کسی که میداند زمام امور به دست نااهلان وحشی افتاده است که دستانش را بسته اند و سگ ها را رها کرده اند تا این مام را تکه پاره کنند ؟ ... آری برادرجان چه حسی دارد آنگاه که صبح طلوع کند و گرمای خوش آفتاب را بر گونه ات احساس کنی ولی یادت بیاید که سرنوشتی در انتظارت نیست جز تلخی !!؟  برادر جان مردم آنگاه شاداب و از صمیم قلب زندگی میکنند و برای هدفی تلاش میکنند که بدانند مام شان زنده است و بیمار نیست ولی برادر جان باور کن روزهای ما از شبها سیاه تر است  و شبهای ما از روزهای ما تیره تر ... وقتی صداها را به اندکی در گلو خفه میکنند ... حرمتها را به بازی میگیرند ... و زمین و زمان را انباشته از دروغ و ریا و تزویر کرده اند ! چه کنیم وقتی که خاری در گلو نهاده اند و مجال فریادی نیست !؟؟ بوی مرگ برایشان عطرآگین تر از زندگی است ! و آزار روح و جسم برایشان تفریح است ! .... آری برادر جان وقتی حرمتها شکست  اخلاق از میان میرود و چون اخلاق از میان رفت هر نکبتی حسن است و هر لذتی ملاک خوبی میشود ! در آن صورت دیگر مردم همه ی اصالتها را و همه ی راستی ها و حرمت ها را از یاد خواهند برد و به جایی میرسیم که همه چیز واژگونه میشود و فاجعه آغاز میشود چون مردم دیگر در این شب و روز تیره و پر فتنه هرگز نخواهند فهمید که چه چیزهایی اصیل و  درست بود و چه چیزهایی غلط ؟...  آری برادر جان بعد از این قرنها که ما آمده ایم بر این پهنه ی مام وطن اینگونه است که برایت می نویسم .... آری این چنین است برادر ! ........