حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

تخیل کنیم ....
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                            رمان ها ظاهرا ترکیب خیلی از چیزهایی است که به ظاهر اتفاقی اند از شخصیت ها گرفته تا مکانها تا زمانها و حتی اشیایی که حضور پیدا میکنند ولی در حقیقت رمان ها هم مثل شعر موزونی خودشون رو دارند به نظر بنده برای اینکه کسی رمان نویس قهاری باشه باید شکارچی قهاری هم باشه شکارچی حوادث پیش پا افتاده و  لحظات از همه ی زوایا و در عین حال شطرنج باز خوبی هم باشه که حرکات طرف مقابل رو بتونه بدون اینکه حدس بزنید آرایش بده ! البته متاسفانه توی قصه ها و رمانهای معاصر ایرانی اینقدر دنبال راز و رمز میگردند که اصل قصه گم میشه و قضیه خیلی تو در تو میشه ولی نهایتا چیز دندون گیری ازش بیرون نمیاد ! در حالیکه رمانهای روز دنیا اتفاقا خیلی ساده و به دور از پیچیدگی های تصنعی است که ما میخواهیم به زور به قصه تحمیل کنیم ! بعبارت دیگه مثل خود زندگی ما میماند که سراسرش تشکیل شده از هزاران اتفاق ساده که ما اون رو مثل یک سبد گل برداشت میکنیم و آرایشش میدیم . زندگی ما واقعش خیلی شاعرانه نیست بلکه این ماییم که برای قابل تحمل تر شدنش به اون رنگ شاعرانه میزنیم تا دلچسب تر و تحمل پذیر تر بشه  و الا شما وقتی به دنیا میاید هیچکس واسه ی شما زندگی رمز و رازداری ننوشته ! آشنایی ها و دوستی های ما اساسا بر اساس یک رشته اتفاقات ساده ولی بامزه است که باعث آشنایی ما با زندگی میشه ! و ما تنها یاد میگیریم که در عرصه ی شطرنج زندگی چطور بازیگر خوب و نقاد خوبی باشیم تا روندی که داره پیش میره رو به نحوی خاطره انگیز و مفید و نهایتا ماندگارش کنیم . توی رمانهای معروف دنیا  هم روند حوادث به همین شکل رخ میده و اونچیزی که باعث لذت ما میشه همزاد پنداری ماست و این سوال که اگه ما بودیم چکار میکردیم ؟ همونطور که توی خیلی از ماجراها و حوادث عادی زندگی که جلوی چشم ما رخ میده از خودمون می پرسیم اگه ما جای خدا بودیم قصه رو چطور تمامش میکردیم بدون این راز دار کردنش ؟؟ ....شاید هم راز در همین تفسیر ما باشه از حوادث عادی ..... ولی راز قصه های خدا هم البته در لابلای همین اتفاقات ساده یا به ظاهر ساده ی زندگی رخ میده نه در ماجراهایی پیچیده و تو در تو !

                             


  ممکنه حتی یک حادثه ی ساده ایده ی خیلی خوبی باشه مثل اینکه آقای الف که مثلا مردی خیلی جدی و منضبطی است و در عین حال خیلی احساس باهوشی میکنه توی یک محیط کار تازه وارد میشه و از اونجایی که تازه کار و محافظه کاره نمیخواد کسی شخصیت و مسائل خصوصی اون رو که زیاد هم به نظر خودش خوشایند نیست و بهتره بگیم ناخوشاینده مثل اینکه برادرش معتاده و مادرش توی خونه های مردم کارهای خدمه است رو برای کسی لو بده ! و از اونجایی که توی هر اداره ای آدمهای فضولی هستند که چشم به راه تازه واردها هستند و اون بخوبی این مسئله رو میدونه سعی میکنه دور خودش مرزی نامرئی از قوانین و مقررات خشک اداری بکشه یا خشک برخورد کنه تا کسی اون رو زیر ذره بین نبره ! اون بخاطر پس زمینه ی خانوادگی نامطلوبش سعی در ارتقا دادن موقعیت شغلی و اجتماعی خودشه ولی نگران طعنه ها و لو  رفتن اسرار خانوادگی خودش هم هست ! واسه همین هم محل کارش رو تا حد امکان دور از محله ی قدیمی اش انتخاب کرده تا حتی الامکان کسی اون رو نشناسه ! خب در این صورت برای ادامه ی کار سوالات بی شماری مطرح میشه اولا اون از نظر شخصیتی چقدر پخته و مغروره ؟  فرض کنیم خیلی ! آیا رفتارش توی محیط کار و بیرون جذابه ؟ خب ظاهرا بله ! حداقل مورد انتقاد نیست ! ... آیا گرمی رفتارش عمیقه یا نه تظاهر به خوبی میکنه تا نقابی باشه برای مقبولیت عمومی اش که واسه آینده اش خوبه ؟ خب طبعا نه کسی که توی اون وضع بوده چقدر میتونه از نظر اجتماعی و تحصیلی رشد کرده باشه ؟ طبعا خیلی محدود آخه مگه چنین فردی چقدربا طبقات بالاتر از خودش معاشرت داشته یا فرصت استفاده از افکار برتر رو داشته ؟ خب تقریبا خیلی کم ! ولی تجربه اش واسه ی سختی های محیط و زندگی خیلی زیاده ! مهمترین دلیل رسیدن اش به این حداقل های زندگی شخصیت آرام و سخت کوش مادرش بوده ولی خب مادرش هم سواد بالایی نداشته که ظرافتهای زندگی رو بهش یاد بده !‌ و در مرتبه ی دوم معلم کلاس چهارمش که در کلاس به دلایلی به استعدادی نهانی در اون پی برده و چشمهای اون رو به روی واقعیت های زندگی و آینده اش با نصیحت های پدرانه اش که اون همیشه محروم بوده حسابی مخ اش رو به فکر برده ولی خب این استارت کار بوده روش رسیدن به هدفهای بالاتر هم خیلی ظریف و مهمه که کسی البته به اون یاد نداد تنها چیزی که یاد گرفته بود این بوده که از طریق درس خواندن و دست فروشی پولهاش رو پس انداز کنه و ضمنا درس بخونه تا دیپلم اش رو بگیره و بعد از دوندگی های زیاد توی ادارات مختلف نهایتا به خاطر سخت کوشی و انضباطش به این اداره که نسبتا مزایا و کار دندان گیری داره راه پیدا کنه ! .....خب سوال حالا اینه که چه جوری میشه این شخصیت رو انداخت وسط ماجراهایی که ضمن پخته تر شدن اون رو به هدفهایی که توی ذهنش داره برسونه ؟ .... و مثلا در حین کار وقتی داره پرونده ای رو در حین راه رفتن بررسی میکنه و راه میره ....