حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

حرفهای خودمانی !
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

          راجع به سفر احمدی نژاد باشه در آینده مینویسم چون اینقدر تبعات و نتایج اش جالبه که تنها باید در موردش نوشت : «‌ بدون شرح » !!‌

                                        **********

                   خاله ام وقتی فهمید راجع به نامه های عاشقانه ی فروغ نوشتم حسابی ذوق کرد و بعد یواشکی بهم میگه رضا یه چیزی بهت بگم به کسی  (منظور به فامیل و آشناها )چیزی نمیگی ؟ خندیدم و گفتم : نه  البته که نه ! گفت اون وقتها یعنی توی جوانی ام بجای دختر عمه ام که تازه با اقای فلانی منظور شوهر فعلی دختر عمه شون باشه نامزد کرده بود نامه های عاشقونه مینوشتم !! ...... دختر عمه ام بهجت خانوم تازه نامزد کرده بود و از قضا بخاطر انجام نظام وظیفه شوهرش رفته بود سربازی و چون خیلی داغ بودند کلی واسه هم نامه نگاری های داغی میکردند و منم واسه اش از طرف بهجت خانوم نامه های سفارشی عاشقانه مینوشتم . بنده هاج و واج میگم : ای جونوم ....... شما !!!؟ میگه : زهرمار ! ... خب اگه جنبه نداری نگم ؟ میگم : تکبیر ...الهی فدات شم بوگو ! ... میگه :  آره من ! خودم آخه میدونی من رشته ی ادبی بودم و کلی اون وقتها ادبیاتم عالی بود خلاصه چنان نامه های عاشقانه ای بجای دختر عمه ام بهجت خانوم  البته به سفارش خود دختر عمه ام مینوشتم و اونم تازه میرفت با اون خط خرچنگ قورباغه اش پاکنویس میکرد که نگو !!‌... البته اون آقا مرتضی هم حسابی اهل ادب بود و اینقدر احساساتی که یه بار وسط ظهر که این نامه ی عشقولانه ی خاله ام را خونده بود حسابی قاطی کرده بود و بدون مرخصی به قصد فرار از روی دیوار پادگان پریده بود و فرار کرده بود و در به در دنبال معشوق سراسیمه خودش رو رسونده بود در خانه ی دلداری که این نامه رو به خیال خودش نوشته بود یعنی دختر عمه ی خاله ی بنده .... !!  حالا تصورش رو بکنید خاله ی ما اینهمه از خودش احساسات ادبی و عشقولانه در وکرده و آقا مرتضی را هوایی میکرده و وقتی آقا مرتضی میرسیده به کوی دلدار !! و دلدارش در رو باز میکرده با اون قیافه خنده دارش مثل ماست به این حضرت والا نگاهی از سر شگفتی می انداخته و آق مرتضی هاج و واج و متحیر میدیده این دلدار اینقدر یخ و منگوله عین ماست و از خودش می پرسیده پس کو اون همه احساسات آتشین ؟؟ !!‌...... بعد میمونده که این نامه ی آتشین کجا و اون قیافه ی سرد و بی روح بهجت خانم که با تعجب بهش میگفته :‌وا آقا مرتضی این وقت روز اینجا چیکار میکونی مگه پادگاه نیمیری آب یخ میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟  البته بعدها آقا مرتضی که الان نزدیک پنجاه شصت سالی باید داشته باشه فهمید و کلی خندیده بود و به  بهجت خانم گفته بود حدس زدم که تو اینقذه سوات عشقولانه نداری !! ... خنده ام میگیره از اینهمه همزاد پنداری خاله ام که اینهمه وقت میرفته تو حس !! تکبیر ! ... خودمونیم نوشتن نامه های عاشقانه هم مثل خوندنش خیلی هیجان انگیزه خیلی حرفهایی رو که آدم رو در رو نمیتونه به کسی بگه رو توی نامه میتونه بزنه و این زیبایی نامه است . تازه نامه های عاشقانه همه اش لذت و هیجانه از لحظه ی دیدنش تا بازکردن اش و چند بار خوندنش ووووای چه حس خوبی داره ! همه تن چشم شدن و خیره به دنبال او گشتن ولی حالا دیگه از اون محرومیم با ایمیل هم که چیزی لمس نمیشه آخه کاغذی نیست که معشوق اون رو لمس کرده باشه یا قطره اشکی از ما رو به اون برسونه بی حس و بی روح شده احساسات با این ایمیل هایی که دست خط دلدار نیست انگار داریم با کامپیوترمون حرف میزنیم خب حال نمیده ! خب احساساتی نشید این هم پیام بازرگانی بود ! جنبه داشته باشید ! لب و لوچه ها جمع !!

                                            ***********

             توی زندگی آدم زمانهایی پیش میاد که اتفاقات خاصی واسه ات رخ میده اولش گیج ات میکنه نمیدونی خوشحال باشی یا ناراحت ؟؟ خیلی واسه ات البته هیجان انگیزه چون واسه ات یک تجربه ی تازه است و چون بی خبر و همنیطور ییهویی واسه ات رخ داده اون رو به فال نیک میگیری و حسابی قاطی اش میشی ولی به مرور زمان آلوده اش میشی حسابی درگیرت میکنه و بعد ناگهان به همان سرعتی که رخ میده محو میشه ناپدید میشه و میره انگار نه انگار که از اول بوده .... خیلی پکر میشی سعی میکنی فراموشش کنی ولی نمیشه کلافه ات میکنه احساس میکنی هنوز تکلیف ات باهاش روشن نیست ! درسته  اون اتفاق و اون موضوع دیگه تمام شده (‌البته ظاهرا چون بهر حال هر اتفاقی که میوفته همونطور که قبلا گفتم  مثل خراشی که روی تن درخت کشیده میشه خاطرش باقی میمونه )  نیست ولی ذهن ات و روحت درگیرش شده و همه ی وجودت رو حسابی گیج میکنه اینجور موقعها باید آدم هرجور شده تکلیف خودش رو با موضوع مشخص کنه سخته سخته خیلی سخت .... نمیشه گفت آخه چرا باید اتفاق می افتاد ؟ 

                                       **************

                        امروز رفتم ماشینم رو شستم و از اونجایی که میدونستم طبق یک قانون نانوشته وقتی ماشین شسته بشه البته که بارون میاد ! این بود که وقتی دیدم هوا پسه و حسابی ابری شده و رعد و برق شنیده میشه خودم رو گذاشتم حیاط و شروع کردم به ماشین شستن ! از قضا حسابی که ماشین غرق در کف شامپو بود بارون گرفت اونهم چه بارونی و برای اولین بار رفتیم که داشته باشیم همکار فرشتگان رحمت رو در اون بالا با آق رضا در این پایین در مراسم  ماشین شویان ! به این میگن اصفهانی گیری ! .... تکبیر !