حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

در گرامیداشت فروغ فرخزاد .... درنگی در نگرش عشق فروغ ....
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                   ای شب از رویای تو رنگین شده

                                                  سینه از عطر رخت سنگین شده   

                      به یاد عزیزی .... اینروزها همه اش به فروغ فرخزاد فکر میکنم و به شخصیت اش ! دلم میخواست بر سر مزارش درظهیر الدوله میرفتم و بیاد مظلومیت اش با او حرف میزدم عجیب است ولی نه حقیقتا با تمام وجود میگویم گاهی انسانهایی هستند که از پس سالها و قرنها با ما حرفها دارند گویی قصه ی آنهاست که در ما تکرار میشود و حرفهای آنان تازه برای ماست ... یادم هست اولین باری که نام فروغ فرخزاد را شنیدم از زبان معلم چهارم ابتدایی ام بود وقتی که بنا بود اولین شعر نوی کتاب درسی فارسی چهارم دبستانمان را بخوانیم و من که ذوق کرده بودم تا شعر معروف باز باران با ترانه با گهرهای فراوان را بخوانم به یکباره با مقدمه ی تلخ سخنان معلم ام روبرو شدم که بدون آنکه بداند چه تاثیر مهیبی بر ذهن ما کودکان آن موقع میگذارد شروع به حمله به شعر نو کرد و بعد نام فروغ فرخزاد را آورد بعنوان کسی که مروج اشعار مبتذل و کثیف است ! غافل از آنکه ما در آن زمان نه از شعر نو چیزی میدانستیم و نه از کلمه ی مبتذل و کثیف در شعر چیزی می فهمیدیم ! ... یادم هست آنروز هوا بارانی بود از آن بارانهای پاییزی خاطره انگیز و من که ذوق خواندن شعر باز باران با ترانه را داشتم حسابی یخ کردم ! در خودم کز کردم و فرو رفتم و زخم این کج فهمی و کینه نسبت به شعر نو سالهای سال در ذهنم باقی ماند . بگذریم اما اینروزها آنچه بشدت ذهنم را مشغول کرده است نامه های فروغ به پرویز شاپور است .....


            نامه هایی است بسیار جذاب و لطیف که حتی وقتی همراه با خشم است باز دلنشین است . گاهی آنقدر این نامه ها مثل خواندن هر نامه ی عاشقانه ی دیگر رشک برانگیز است که آدم از عظمت روح فروغ متحیر میشود متاسفانه نامه های پرویز به فروغ در دسترس نیست ( ظاهرا فروغ همه را نابود کرده یا شاید هم بخاطر خیلی مسائل آنها را آتش زده تا با گذشته اش وداع کند ) به همین خاطر ارزیابی درستی از شخصیت و رفتارهای پرویز شاهپور در دسترس نیست و این دریغ همیشه در بررسی زندگی افراد نامدار ایرانی همواره برجسته است که ما گذشته ی خویش را نابود میکنیم تا شاید خود را منزه نشان دهیم یا واهمه داریم مورد شماتت قرار گیریم و این همیشه آیندگان را در ابهام نگهمیدارد که با سوالات بیشمار ذهنی آشفته داشته باشند و هیچگاه در نیابند که فلان بزرگ چگونه زندگی کرد و زندگی را چگونه میدید ؟ اما بعد از مرگ پرویز شاپور و انتشار نامه های فروغ توسط مرحوم عمران صلاحی نکات تازه ای روشن شد . نامه های فروغ انتشار یافت تا حرف و حدیثهای زندگی لطیف ترین شاعره و روح زنده ی زن معاصر ایرانی یعنی فروغ روشن شود و از طرفی خود نگهداری نامه های فروغ توسط پرویز شاپور و عدم نابودی آن توسط او و نیز عدم ازدواج مجدد پرویز علی رغم همه ی ابهاماتی که در زندگی آن دو بزرگوار وجود دارد خود بیانگر این حقیقت است که پرویز چقدر در فراق فروغ می سوخته است ولی بر خلاف فروغ آن بروز وحشی و آزاد را نداشت که خود را از بند قیود سنت ها و عرفهای جامعه ی ما رها کند و احساساتش را بی هیچ پروای شماتتی بروز دهد ( شاید هم در نامه هایش بروز داده باشد کسی چه میداند ! ولی در دسترس نیست ) در حالیکه فروغ علی رغم سن پایین اش یعنی بین سنین هفده تا بیست و یک سالگی از چنان شعور و درکی از عشق رسیده بود که خواندن سطر سطر حرفهایش حقیقتا دل آدم را میلرزاند و مرا سخت به حسادت به پرویز وادار میکند ! خنده دار است آدم شیفته ی یک به ظاهر معشوق مرده باشد ولی حقیقتا آنقدر در کلماتش عشق زنده است که بی اختیار انسان عاشق فروغ میشود . در طی نامه ها فروغ به عشقی اشاره میکند که در دل دارد و انتظاری که از معشوق دارد که شاید درد مشترک همه ی ماست . او از پرویز تمنای مادیات ندارد و حتی در بند خیلی از رسم و رسومات نیست او حتی از پرویز وقتی که در نامه ای بارها جمله ی دوستت دارم را میخواند بر می آشفته میشود و بر کلیشه ای بودن این اظهار عشق اعتراض میکند و چه زیباست که از پرویز میخواهد بجای دیدن خال و ابرو و لب و کمر و ... خود او را ببیند و بی پروا باشد نه متملق به او تنها محبت کند آنهم محبتی بی تملق ! ....... زیبایی این نگاه در این است که حقیقتا عشق در تملق برای وصال نیست در دیدن واقعیت افراد است همانطور که هستند و پذیرفتن آن است و الا همه ی ظواهر جسمی ما یا بسرعت عادی میشوند و از یاد میروند یا به مرور زمان کهنه میشوند و از ریخت می افتند ! ... در حالیکه عشق اگر وابسته و یا بخاطر این چیزها باشد دیر یا زود محکوم به نابودی است . حتی عشق بقول زنده یاد نادر ابراهیمی در یکی شدن عاشق و معشوق نیست ! حرف درستی است قرار نیست ما در دوستی ها و از آن بالاتر عشق یکی شویم اتفاقا زیبایی و جذابیت عشق در باقی ماندن تفاوتهاست و همین تفاوتهاست که ما را به سوی هم سوق میدهند .

                      اما مشکلی که شخصا فروغ داشت و خیلی ها هم دارند نقشی است که از پرویز  انتظار داشته است یعنی انتظار نقش ایفای حس پدرانه برادرانه و حتی خواهرانه در کنار نقش معشوق و شوهر و در کنار او محبت پدری را میجوید که هرگز نداشته است و این مسئله ی قابل توجهی است خیلی از ما در برخورد با عشق درست همان کمبودهایی را می جوییم که فاقد آن بودیم و این گاهی وقتها اگر طرف مقابل مان درست نتواند همزاد پنداری ما را درک کند موجب دردسر و گاهی انحراف میشود . بعضی زنان در وجود مرد مورد علاقه چهره ی پدرشان را میجویند و سعی میکنند خصوصیات آن پدر فرضی را البته چنانکه باب میل شان باشد بر روی او پیاده کنند و بعضی مردان هم متقابلا در وجود زن محبوب خویش شخصیت مادرشان را البته با کمی دخل و تصرف میجویند که اینبار مورد طبع شان باشد . و فروغ به اندازه ی یک خانواده درد داشت و از پرویز میخواست برایش همه کس اش باشد شاید به همین خاطر است که عشق پرویز برایش چنان فرصت و پیوند گرانبهایی بود و همه ی وجودش را خالصانه پر کرده بود . گرچه سوالات بی شماری در ذهن می آید که چه شد که آن عشق زیبا بخاطر سعایت و بد گمانی و شایعه های ناجوانمردانه دگرگون شد ؟ چه شد که بعد از آن تبدیل به متارکه شد ؟ آیا طبع آزاد و وحشی و بی پروای فروغ که نمیخواست مثل زنان دیگر آن روزگار و البته بعضا مثل حالا در قید و بندهای جامعه باشد و انتظار حمایت فکری و روحی از پرویز را داشت منجر به این اتمام غم انگیز شد و  زخم عمیقی بر دل فروغ نهاد ؟ طبعا از قرائن پیداست که پرویز بسیار درون گرا و سنتی بوده و یا اگر تا حدودی قصد مز مزه کردن عشق های غیر سنتی را داشته (‌ که از نامه های قبل از ازدواجی که بین او و فروغ رد و بدل شده هویداست چنین بر می آید که قصد او تنها به وصال رسیدن بوده و بعد ادامه ی زندگی بر اساس روال معمول و عرف ) ولی بعدا دریافت که فروغ همه ی آن نظام سنتی و همه ی آن پندارهای محدود کننده را زیر سوال میبرد و خود را از قید آن حداقل در شعرهایش و نامه هایش آنجا که به زیبایی سخن از عشق و تمناهای جسمانی اش میگوید  رها ساخته و دنیای عشق را جور دیگری می بیند آزاد و بی پرده و به دور از محدودیتهای نامعقول ( که امروزه در نظر ما عادی و طبیعی می آید برخلاف عرف آن روز که ابراز هرگونه سخنی از لب و دندان یار گناهی نابخشودنی و مستوجب انواع فحاشی ها و تهمت ها بوده ) دریافت که ظرفیت همراهی با چنین روح عصیانگر و پرواز طلبی را ندارد و  فروغ خود را پرنده ای که مردنی است نمیداند او بیشتر طالب پرواز بود . پروازی در افق زیبایی های زندگی و دردها و رنجهایی که آدمی میکشد مخصوصا اگر زن باشد ولی افسوس که گرد شایعه و افترا حتی بر دامن پرویز نیز کشیده شد و از بعضی نامه های فروغ بوی ناخشنودی و دردهای جانکاهی به مشام میرسد که ظاهرا بعضی دوستان و آشنایان پرویز بر روح پرویز نشاندند و بذر بی اعتمادی و تیرگی آن عشق پاک را افکندند و شد آنچه نباید میشد . ظاهرا بعدها ابراهیم گلستان سعی کرد همه ی آن کمبودهای رفتاری پرویز را در برخورد با فروغ جبران کند با آنکه خود کمبود احساسی نداشت و شهرت و مکنت و .... داشت و نیازی نبود ولی غرق در شخصیت فروغ شد گرچه این سوال همیشه در ذهنم می آید که چرا هیچکدام از آن دو یعنی پرویز و ابراهیم بعد از فروغ هیچگاه دیگر حرفی از فروغ نزدند و راه سکوت را در پیش گرفتند ؟؟؟!!! آیا نسبت به هم کینه و خصومتی داشتند ؟ و همدیگر را در مورد فروغ شماتت میکردند ؟ پرویز در تشیع جنازه ی فروغ حاضر نشد و ابراهیم گلستان هنوز که هنوز است مهر سکوت بر لب دارد گرچه هجران او و هجرت اش به اروپا و ترک خانواده اش گویای تاثیر و علاقه ی مفرط او به فروغ است ولی هیچگاه کسی نفهمید فروغ بعد از ترک پرویز و زندگی در تنهایی اش و بعد در آشنایی اش با ابراهیم گلستان بر وی چه گذشت و اشعار او که بازتاب روح بی قرار زنی است که بسیاری از زنان شاید خود را با او همزاد پنداری کنند بر وی چه گذشت ؟ چه رفتارهایی از فروغ باعث گمانهای منفی در مورد او شد ؟  این درد همیشگی ما مردان است که در عشق بقول جورج فرانکل گاهی دچار سادیسم میشویم شاید هم بشدت لذت میبریم و احساس قدرت در عشق میکنیم و از فرط عشق وقتی تحمل آنهمه محبت را نداشته باشیم معشوق را می آزاریم و بر خلاف میل مان او را دفع میکنیم و آنگاه بشدت پشیمان میشویم در مورد زنان قضیه بر عکس میشود یعنی طبع مازوخیستی شان گل میکند و با همه ی خود آزاری ها سعی در بدست آوردن محبوب میکنند و همه نوع تحقیر و آزار را بجان میخرند و از این حس لذت میبرند تا طعم عشق را احساس کنند .  خیلی چیزهای دیگر هم بود که میخواستم در این باره و در باره ی عشق فروغ بنویسم باشد برای بعد ........