حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

برای شبهای قدر ....
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                     امشب شب قدر است  شب حرف زدن با خدا ! و من چقدر امشب دلم تنگ است گویا از همه ی شبهای قدر سالیان گذشته بیشتر خیلی بیشتر .... چقدر خداجون دلم میخواهد با تو حرف بزنم بی رو دربایستی و بی هیچ ترس و وحشتی ! خودت میدانی که به فکر بهشت ات نیستم اینقدر اینجا از این حوریان مهوش ات  دیده ام و نشانم دادی که راستش را بخواهی اصلا دیگر به آن طرف یعنی به بهشت ات فکر نمیکنم یعنی وقت ندارم که فکر کنم الحمدالله نعمت ات همین جا فراوان است ولی نه دلم این چیزها را نمیخواهد واقعش دیگر به آن نیازی ندارم اینها هم گویا بازیچه های زندگی هستند مثل خیلی بازیچه های دیگر . از جهنم ات هم که میدانی جز یک احساس مبهم چیز دیگری در ذهن ندارم که بتواند مرا بترساند ! تازه همین جا یعنی همین کره ی خاکی ات که همینجور بیخودی در هوا ولو شده و برای خودش دارد می چرخد بندگان ات (البته اگر خودشان را بنده ی تو بدانند)  آنقدر بی حد و حساب ظلم و  بیداد میکنند که اینجا یعنی دنیا برای خودش جهنمی شده  که بیا و ببین ! ....             


راستش خداجون خیلی آرزویی ندارم که برایت ردیف کنم و تو آن بالا چک لیست ام را تیک بزنی نه اصلا حال این چیزها ندارم . خودم فهمیده ام به رسیدنی ها رسیده ام و به نرسیدنی هایت هم که خب لابد  اصلا هر چه زور بزنم نمیرسم پس این به آن در ! پس زیاد وقت ات را نمیگیرم تنها آمده ام که بگویم خدا جون واقعا خیلی دلم برایت تنگ شده برای خنده هایت برای قهرهایت و برای آشتی هایت ! ...  خدا جون چه خنده دار بعضی بنده هایت عین خودت میمانند از لجاجت و سنگدلی حالا اسم اش رو نمیارم ولی ...!!‌  این را شوخی کردم به دل نگیر ... خلاصه دلم برای همه ی آن نشانه های حضورت که هر لحظه  مرا بیاد تو می اندازد خیلی تنگ است مثل همانچه که از دوستی به دوستی میرسد و برایش خاطره میشود و بهانه میشود تا بیاد هم بیایند  . آخ ولی راستش اعتراف میکنم که خیلی وقت است هیچ خبری از تو نیست انگار آب شده ای رفته ای توی زمین ! نه زنگی نه تلفنی نه اس ام اسی نه کرامتی نه نامه ای نه هیچی .... حتی نشانی از اخم تو هم نیست واقعا چقدر دیوانه کننده است وقتی کسی را دوست داشته باشی و حاضر باشی برایش بمیری ولی حتی روی اخمالویش را نشانت ندهد !!‌ ..... اخم کرده باشی و بدانم که هستی خیلی آرامش بخش تر از این است که پنهان باشی و دریغ باشد از اینکه خودت را پنهان کنی و دیوانه ام کنی ! ....

           خدا جون خیلی دلمون تنگ شده از آنچه در این روزگار بر سرمان میرود و کسی نیست زورش برسد که دست به دامن اش بشویم شاید واسه ی همین است که اینها اینقدر گستاخ شده اند گویی فکر میکنند تو نیستی تو را خدا بیا پایین کمک مان کن همین ..! هر روز داریم قدم به قدم و پله به پله عقب نشینی میکنیم از دین مان ... از دنیای مان ... از خودمان و از هویت مان .... هر روز دامنه محاصره را بر ما تنگ تر میکنند و تو نیستی ... دوستان و عزیزان مان را به مسلخ میبرند و باز تو نیستی ... حیرانی گریبان مان را گرفته است از اینهمه دروغ و ریا و تزویر و زور و باز تو پیدایت نیست ... دیگر برداشتن گام بعدی برایمان یک اضطراب شده است و تو پیدایت نیست ... توی پرانتز نه اصلا نمیخواهم بگویم تو طرف آنانی !  نه اصلا بهت نمیاد خودت هم میدونی که اونها هم طرف تو نیستند و شاهدش اینکه خودت هم صورت آنان را مثل سیرت شان کریه المنظر و هیولا و دژخیم آفریده ای انگار که هرچه بیشتر می تازند چهره شان هم زشت تر و دیو تر میشود آقا به چهره ی هر کدام اینها که نگاه میکنیم باید کفاره بدهیم از بس دیو صورت اند !! انکار نکیر و منکر دیده ایم ...چی صدایشان میزدی ؟ آهان قرده یا چیزی شبیه به این ....

           خداجون  خود زندگی زیباست ولی زندگی کردن واقعا کار حضرت فیل است ! دشواری انتخاب راهی که میرویم حرفی که میزنیم عملی که میکنیم همه و همه واقعا با چشمانی بسته در شبی تاریک است و جالب اینکه هزاران دد و دام ات نهاده از پیش و از پس ... و تو باید بروی ! خب خدایا این خیلی سخته چرا منتظر روز قیامتی همین حالا اعتراف میکنم که نمیتونم !! البته نه از اون اعترافات تلویزیونی ریاکارانه و تحت فشار ! نخیر در کمال صحت و سلامت اعتراف میکنم پیش تو که بهترین دوست همیشه بودی ولی باز از تو خبری نیست ! دروغ چرا دلم نمیخواهد توی پستوی خلقت ات باشی و هیچ تلنگری هیچ نشانه ای سر راهم نگذاری . دلمان روشن نیست گرچه پر از عطر امید است و با این شمع کور سوی امید داریم بیابان بی اعتمادی و تردید و بیداد را طی میکنیم !‌ تو بگو آخر انصاف است این بیخبری و این همه آلت زور در دست آن بیخردان و جلاد ؟ ....  بهشت و جهنم ات ارزانی آنان که دلشان به مناسک خوش است و سر در آخور مصلحت فرو برده اند تنها نیاز به نور داریم نوری به وسعت خورشید تا راهمان را روشن کند و شب پره گان خون آشام را سرجایشان بنشاند ...  دلم خیلی دعا و نیایش میخواهد ولی وقتی به خیلی چیزها  دلم قرص نیست چطور زمزمه کنم دعای جوشن کبیرت را در حالیکه ما برای حفظ جوانان مان و خردمندان مان به جوشنی آهنین نیاز داریم ! ؟؟؟ چطور میتوانم به خیلی چیزها توسل کنم در حالیکه به اسم همین چیزها دارند جنایت میکنند ؟؟  دلم خون است دلم از خیلی چیزهای دیگر هم خون است خیلی چیزها که از دست رفت و ندانستم که این سودا مرا روزی کند مجنون ولی بیخیال ! خواست خواست توست فقط کجایی ؟؟؟ همین ...