حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

چرا به خودمان دروغ میگوییم ؟
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                  سفر سفر سفر ..... نمیدونم این چه خاصیتی است که وقتی هجرت میکنیم روحیات ما تا حد زیادی تغییر میکند ( البته اگه سفرش سفر باشه نه عذاب روح ) حقیقتا به دلایلی اینقدر بی حوصله و بیخیال شده بودم که بی اختیار سبک بال رفتم حتی لپ تاپم رو هم نبردم . میخواستم ببینم چقدر بی قید و بند میتونم به خودم فکر کنم . خیلی وقتها ذهن واندیشه ی آدم در خودش گره میخورد و تمام وجودش در هم تنیده میشود مثل یک کلاف کاموا  دچار پیچیدگی و سردر گمی دیوانه کننده میشود تازه مصیبت این است که سر رشته ی این کلاف را هم گم کند که دیگر خر بیار و باقالی ببر ! ....


در طی روزهای قبل از سفر بخاطر خیلی وقایعی که رخ داد از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان  بشدت قاطی کرده بودم کلافه بودم اساسی واقعا مثل کلاف در هم و پیچیده !! حوصله ی مردم را نداشتم و بر عکس میل شدید داشتم برای تنهایی !! بنوعی حتی از خودم و مردم تنفر داشتم شاید هم کمی تا قسمتی خودخواه تشریف داشتم و شایان ذکر است که در این زمینه بسی کم تحمل بودم بگونه ای که هر رفتاری که به نظرم غیر منطقی و غیر فلسفی می آمد محکوم به فنا بود و بشدت ناراحتم میکرد تا اینکه یک روز بیماری را  آوردند که معلول جسمی بود ولی ذهن خیلی سالمی داشت ( راستش چون افراد معلول معمولا وقت گیر هستند و معاینات شون هم مفصل تره زیاد از اومدنش ابتدا استقبال نکردم !! ترجیح میدادم به شیوه ی مریض بندازون !! زحمت اش رو بندازم گردن یکی دیگه ! .... ) ولی نمیدانم چه نیرویی باعث شد یک دفعه تصمیم ام عوض شد یکباره احساس کردم چقدر ذهنم خرابه !  و کو یک ذره اخلاق و منش آدم وار که اینهمه کتاب و دفتر بخاطرش خوندم و پر کردم ... از قضا اون بیمار خیلی هم مودب بود و اینقدر از مصاحبتش لذت بردم که گل از گلم باز شد و از خودم پرسیدم حیف نبود چنین فرصتی رو از دست میدادی ؟....  تازه خودت رو بذار جای اون احساس کردم واقعا اگه من به اندازه ی ساعتی مثل اون مجبور بودم راه برم چقدر زندگی واسه ام مزخرف و تلخ میشد ولی او با اینکه هیکل سالمی نداشت و چیزی نداشت که بهش بنازه با اینحال تحمل کرده بود و بدون اینکه باعث آزارم بشه فقط درخواست توجه داشت ! حسابی شرمنده اش شدم احساس کردم خودم رو دوباره کشف کردم !

                بله همه ی ما بخاطر حوادث و موقعیتهایی در یک دوره ی زمانی به مرور  مثل کلاف در خودمون پیچیده میشویم و نتیجه اش اینکه خیلی خود بین و خودخواه و خودپسند  میشویم . برای من  این موضوع ناشی از این حس بود که خیلی زیادی تنها خودم را میدیدم و دنیای خودم را... خودی که به نظر ما معمولا خوش اخلاقترین - صادقترین - مهربانترین - باهوش ترین - زیباترین و هزارتا ترین دیگه خود هاست !! ... که البته که باید دیگران به آن احترام بگذارند درکش کنند آنرا بفهمند و بعد هم هر وقت خوشمان  نیامد اجازه داشته باشیم به زمین و زمان حمله و پرخاش کنیم !! و همه را مقصر قلمداد کنیم الا خودمان را !! ولی آیا این حق را برای خود دیگران هم رعایت میکنیم ؟ آنان را درست درک میکنیم ؟ ......... ولی آیا واقعا ما اینطوریم ؟ نه نیستیم  دوست داریم باشیم یه جاهایی ... ولی نه نیستیم ! بیشتر خود بینی داریم و تعصب بر منافع شخصی مان داریم  بقیه ی رفتارهایمان  هم اساسا جعلی و مصنوعی و متظاهرانه است ! درون مان احتمالا در همان حال پر از تضادهای رفتاری و فکری است  پر از نفاق و هرج و مرج ولی ظاهرمان خیلی گول زننده و به نظر مهربان و آرام است !  ناگهان احساسی در درونم فریاد زد و  فهمیدم بهتر است که  خود واقعی ام باشم نه آن خود مجلسی که بسیار کج و معوج است ! نباید به خودم دروغ بگویم این خود من از همه ی آدمها جذاب تر زرنگ تر باهوش تر و بهتر نیست بلکه بسیار اتفاقا معمولی است  ولی دوستش دارم با هزاران کمبودی که  دارد که اگر آدم اینجور بخودش نگاه کند حقیقتا احساس غرور و خود خواهی و خود بینی اش بشدت بهم  میریزد ! آن  موقع است که تازه به سرنخ گم شده در آن کلاف سر در گم وجودمان را دوباره پیدا میکنیم ! بله توجه به دیگران و ندیدن خودمان و هوس هایمان باعث میشود از بیرون خودمان را دوباره پیدا کنیم . این تازه مقدمه ی رسیدن به صداقت است صداقتی در درون مان ! پیوندی دوباره با خودمان یعنی زندگی صادقانه و بدون نقاب و دروغ ! همانی که هستیم باشیم تا هم خودمان راحت تر تصمیم بگیریم که چه میخواهیم و دنبال چه توی زندگی بگردیم و هم دیگران راحت تر تصمیم بگیرند و انتخاب کنند که آیا میخواهند با ما معاشرت کنند یا نه ؟ و اگر کردند صادقانه با هم برخورد کنیم این رمز رسیدن به آن آرامشی است که همه ی ما با همه ی تلاشها و سختی هایی که میکشیم به دنبالش هستیم ! . آرامش در به دست آوردن خیلی چیزها نیست مثل قدرت -ثروت - شهرت - مقام و .... آرامش در رسیدن به صداقت در زندگیه ! و به نظر من بزرگترین کاری که در زندگی میکنیم این است که یاد بگیریم بخودمان دروغ نگوییم !! و چیزی را که هستیم و باور داریم را نمایش بدهیم ولو مورد بی مهری و دشمنی هم قرار بگیریم .... این بود انشای ما !! تکبیر ... !