حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

پراکنده گویی های دوشنبه
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

فاصله ی دلهای ما به اندازه ی  احساسی است میان گفتن تو  یا شما !...

              آدم سه جاست که تنها میشود جایی که خدا رهایش کند " جایی که میان آنان که می شناسد غریب شود و جایی که خودش را گم کند ....

            دلم شعر یا ترانه ی شورانگیزی میخواست شدیدا امشب تشنه ی این نیازم واقعش از حرفهای مزخرف مهمانی ها و دید و بازدیدهای عید خسته شدم حتی از شنیدن حرفهای بیمارانی که این ایام بصورت وحشتناکی توی بیمارستان مجبوریم ببینیم ! ببین چه خبر است که عده ای از آنها دلشان بحال ما سوخت !! بمن میگویند شما از اینکه عید ندارید ! تعطیلات ندارید خواب ندارید و .... خسته نمیشید ؟؟ مانده ام چی بهش بگم ؟  دلم نمیخواد شعار بدم و در عین حال هم دلم نمیخواد شور حسینی بگیردم یا بگیرتم ( کدومش درسته ؟؟ ) بهش میگم : خب چرا ولی عادت کردیم که به این چیزها دیگه فکر نکنیم ! اصلا به خیلی چیزها فکر نکنیم ! اصلا عادت کردیم که بخودمون بقبولانیم که همه چیز خوبه ! اینقدر خوبه که داریم از حرارتش گرما زده میشیم مثل اون بابایی که رفته بود قطب جنوب و حسابی سردش شده بود وقتی به دکتر محلی گفته بود شماها چیکار میکنید که توی این سرما یخ نمیزنید ؟ دکتره بهش گفته بود : ما به خودمون تلقین میکنیم که هوا خیلی گرمه !! طرف هم خیلی خوشحال میشه و وقتی بیرون میاد به خودش میگه وای چقدر گرممه و هی یکی یکی لباسهاشو در میاره خلاصه ....... دو روز بعد این جنازه ی اون بابا رو پیدا کردند و وقتی بردند پزشکی قانونی گزارش داده بودند مرگ در اثر گرما زدگی مفرط !

                بعضی مریضهام که واقعا آخر آی کیو هستند ! ما توی درمانگاه بیمه یا بیمارستان اصولا هیچوقت شامپو توی داروخانه نمیاریم و نداریم حالا یه زنی اومده و کلی هم دارو بخاطر مشکلات عدیده اش که مثنوی میشد واسه اش نوشته بودم رفته داروخانه و برگشته تازه بهم میگه : آقا این چه وضعیه ؟ میگم : مگه چی شده ؟ میگه : شما که پس ( این پس اش خیلی مهمه و فلان سوزه !! )  واسه ی من شامپو ننوشتی مگه شامپو ندارید ؟ میگم : نه عزیز جون اینجا فقط واسه شما کیسه لیف داریم اگه میخوای بگم واسه ات بکشند ؟