حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

یادی از یک نوشته ی قدیمی .
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

        ببخشید این نوشته ام قدیمی است برای دوستان عزیزم ولی قبل از رفتنم به مسافرت یادش افتادم گفتم یادی ازش بکنم ببخشید اگه برای بعضی دوستان شاید لطفی نداشته باشه :

 خسته و کوفته از راه رسیدم فکر همه چیز بودم الا اینکه ......  ناگهان نشانه ای می بینم ؛ رد پایی از تو بجاست  بله ! درست دیده ام تو اینجا بوده ای !!   فقط یک نشانه نه حضوری مستقیم ! با دیدنش چقدر از ته دل شاد میشوم آنهم بعد از اینهمه مدت !  گاهی اوقات ماندگاری یک دوستی تنها به همین یک نشانه است ... به همین یک اشاره ولی افسوس و دریغ از اشاره ای ! .... حتی یک کنایه ی تند هم دیوانه کننده است ..... و البته که همه ی کنایه های دوست  زیباست گرچه تلخ باشد و اشاره ای بی صدا  !   چه جالب است که اگر من از او گریختم و تاب نیاوردم او هم گریخت و نتوانست و بازگشت !!!  به این تلاقی و بازگشت بی صدا و ناگزیر چه میشود گفت ؟؟؟؟  ... می پنداشتم دیگر برای همیشه رفته ای ؛  در آسمان ذهنم ستاره ی تو دیگر سوسو نمیزد  آنقدر این تلخی نبودنت تکرار میشد و تکرار میشد که دیگر نا امید شده بودم ؛  گفتم دیگر رفته ای ؛ دیگر نیستی .....اما ناگهان بازمیگردی رد پایی بجا میگذاری  ... این بهترین هدیه ی توست ... بهتر از هر هدیه ای ....نشانه ای از یک راز ! چه خوب است رد پایت ! چه می درخشد ! حواست نبود یا از دست ات رفت  ؟  اینقدر بی احتیاط نبودی ! یا اینکه ......؟؟؟  همیشه رد پایت را پاک میکردی ولی چه شده است که بازگشتی و برایم با نشانه ای پیغام میگذاری که بیا من آمدم ؟؟! .... عجیب است شاید هم عجیب نیست  حتی خود خدا هم چنین است خیلی وقتها عصبانی میشود شاید هم دلخور است نمیدانم ! از دستم ناراحت میشود و ناگهان میرود و میرود و من گم اش میکنم ؛ باور کن حسابی گم اش میکنم و غرق در تاریکی خودم میشوم تو گویی قلبم سیاهچاله ای میشود  نه هیچ نوری به درونش میرود و نه  نوری از آن به بیرون میتابد ! تاریک تاریک و ظلمت .......غمی مرا میگیرد دلم میگیرد بغض گلویم را میگیرد و اشکهایم را برای خدا می فرستم ؛ میدانی وقتی آدم زندانی خودش باشد چه حالی دارد ؟ نمی دانی شاید هم میدانی ! چون تو هم زندانی خود بوده ای که آمدی  .....  گاهی هر چه خدا را صدا میزنم جوابی نمی آید درهای آسمان را بسته اند ! اما ناگهان پیدایش میشود با نشانه ای ؛ علامتی ؛ خطی و خالی !  آنهم در جایی که تصورش را نمیتوانستی بکنی حاضر میشود و در وقتی که اصلا انتظارش را  نداری همراهت میشود .... اما درست به موقع ؛ سر وقت !!   باورت میشود جواب نامه ام را داده است او اینجا بوده است ! ... در اوج بی کسی و در اوج نا امیدی برایم نشانه ای بجا گذاشته است نشانه ای و حرف بی صدایی که بیا ! من آمدم .... چقدر این نشانه ها زیباست  چقدر به دل می نشیند این حرفهای بی کلام ؛ نوری که در دلم می جوشد که او هنوز بیاد توست او همیشه در کنار تو بوده است ولی نمی خواسته است دیده شود ! درست مثل تو که نمیخواهی دیده شوی ولی من از میان همه ی آن پوششها که تو را پنهان کرده است تو را می شناسم و بر این نشانه هایت و رد پاهایت لبخند میزنم .....

 خب چند روزی(  احتمالا تا 15 شهریور ) به اینترنت دسترسی نخواهم داشت و خلاصه مجبور به مسافرتم . امیدوارم دوستان هوای این دکان ما را داشته باشند. التماس دعا ! ....