حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

چرندیات خودمانی ...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

       کاش میشد لذت تمام نمیشد ! .... کاش میشد آن را به زنجیر کشید ... کاش میشد به هیچ لذتی عادت نکرد ! اما نه لذت تمام میشود ولی این ما هستیم که بالاتر میرویم با رسیدن به هر لذت تجربه نشده ای تشنه تر میشویم و انتظار مان بیشتر میشود .... دیگر آن قاقا لی لی های کودکی اقناعمان نمیکند ! آن هر چه بود تمام شد امروز در فکر رسیدن به لذت دیگری هستیم ! تو اسمش را بگذار آرزو ! ... و چه درست میگفت آن بزرگ که قدر آدم ها به اندازه ی آرزوهایی است که میکنند ! همیشه فکر میکردم چرا نمیشود لذتها را نگه داشت و چرا هر لذتی مانند آبی که بر زمین ریخته بخارمیشود و میرود ؟ اما حالا میبینم که این لذتها نیستند که تغییر میکنند این ما هستیم که بالاتر میرویم و توقع مان از لذت عمیق تر میشود ... جایی هست که هر لذتی پایان میگیرد و ما تشنه به دنبال لذتی عمیقتر میرویم ...  

                                        ***************   

                           بعضی لحظات رو میشه خشک و خالی برگزار کرد بی هیچ لطافتی بی هیچ جذابیتی ! میشه حرفها رو همین جور که هست نتراشیده و بی روح تحویل کسی که دوست میداریم بدیم ؛ میشه بی هیچ ذوقی لحظات رو تمام کرد و فکر کنی که خب لابد این تنها کاری بود که میتونستی بکنی ولی نه یه کم ذوق داشته باش یک کم سلیقه ! سلیقه ای که احساست رو در اون آمیخته کرده باشی خیلی لحظات تکرار شدنی نیست ! اگه اینجور برخورد نکنی اون لحظات خیلی زود میمیره و از خاطرت میره ولی بعضی لحظات رو باید یک جوری جذابش کرد یک جوری زنده اش کرد تا با دیدن نشانه ای و علامتی بیادت بیاد که وای یاد اون روز بخیر ! و اون لحظات ! ... میشه اون لحظات رو با نشانه ای برای همیشه زنده اش کرد با صدای خوش آهنگ ترانه ای مثل شنیدن ترانه ی سحر انگیز پری کجایی ؟ یا شد خزان بدیع زاده یا الهه ی ناز بنان یا شب که از راه میرسه از هایده ... زمزمه ی آب رودخانه یا صدای موزون موجهای دریا ! و یا حتی خوردن یک چایی داغ در کوران زمستان و بخاری که از نفس بیرون میاد .... همه و همه نشانه باقی میمونه که وقتی سالها بعد نگاه کنی بیاد عزیزی بیفتی و دلت بلزره ! بله ما این نشانه ها رو تنها حس نکردیم باهاش زندگی کردیم !

                                         ***************

                                  جایی در مسیر زندگی هست که در آن تمام میشوی نه اینکه بمیریم نه تمام میشویم ! مردن برای سر آمدن نفس کشیدن است ! اما تمام شدن آن لحظه ای است که همه ی حرفهایت تمام میشود همه ی اندیشه هایت ته میکشد آن لحظه که سرت به بن بست میخورد و از شدت این برخورد گیج میشوی ! جایی که دوست داشتن تمام میشود آن لحظه اگر عشقی نباشد دیگر قدمی بر نمیداری ! آنجا که دیگر زبانت بند می آید و حالا این چشمها هستند که میگویند تو چه میخواهی ! دیگر نمیتوانی بخودت دروغ بگویی ! تقلب کنی و یا طفره بروی ! همه ی ذهنت به بن بست میرسد و گامهایت سنگین میشود آن لحظه است که خودت را می شناسی و زندگی را !

                                           ***************        

                   جایی هست که حرفهای قشنگ هم پایان میگیرد دلم میخواهد آن وقت صورتت را ببینم ! ......

              چقدر آدمها عجیبند ! درست همان لحظه که نزدیک میشوی دور میشوند و آنگاه که میگریزی به دنبالت روان میشوند تا تو را پیدا کنند ! مرا بیاد آن مولاژهای شیمی آلی می اندازی ! همیشه بین مولکولها نیرویی است که نه آنها را به هم نزدیک میکند و نه میگذارد از هم رها باشند ! چه نیروی متضاد عجیبی ! ولی میخواهم از همه ی این بندها رها شوم !