حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

گفتارهای دوشنبه .......
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                امروز داشتم به اتفاقات اخیر و مشکلاتی که در حال حاضر مردم دست به گریبان آن هستند فکر میکردم راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان اصلا از وضعیت فعلی حال نمیکنم خیلی مسخره است خفقان شون که تو سرشون بخوره اصلا انگار مردم رو تا دیوانه و روانی نکنند ول کن معامله نیستند ! بنده که صریحا به خیلی باورهای سنتی ام شک کردم این روزها حتی به خودمم شک کردم که اصلا نکنه اینهمه سال که داشتیم نماز و روزه و ... میخوندیم داشتیم خودمون رو مسخره میکردیم ؟ واقعا دین وقتی دولتی بشه چه خاکی به سر ملت نمیشه ! نگاه کنید همه چیز دولتی شده حتی امام جماعت یک مسجد رو دولت تعیین میکنه نه خود مردم محل ! لباس شخصی آدمها رو دولت تعیین میکنه نه خود افراد ! حتی فرهنگ ملی مون رو دولت تعیین میکنه نه مردم مثل نوروز و ... واقعا آیا این خصلت ایرانی هاست که تا یکی به قدرت میرسه بقیه جلوش کرنش میکنند ؟ و بعد از یک مدتی هم سر و کله ی مغ ها پیدا میشه هر زمان به اسمی یک بار به اسم مغ و موبد یکبار به اسم شیخ الاسلام و ... یکبار هم به اسم ولی فقیه ! جالبه که در خود قرآن هم به نقش احبار و رهبان ها یعنی روحانیونی که خودشون رو نماینده ی خدا میدونند به تلخی اشاره شده و اینها رو منشا تحریف دین دانسته بگذریم ... چند شب پیش رفته بودم بیرون واسه خریدن کراوات بدون هیچ مناسبتی ! هوس کرده بودم یا شاید هم از دیدن اینهمه قیافه ی کلاسیک میمون وار با اون لباسهای مسخره که در کوچه و خیابانها و یا  تلویزیون دولتی هر روز و هر ماه و هر سال می بینم و از تصور شخصیت کریه تری که در ورای این ظاهر به ظاهر خیلی خدا پسندانه در ذهنم تصویر میکردم آنقدر نفرت و انزجار در وجودم ریخته بود که گفتم بزنم به نمادی که اصلا از این جنس نیست ! و حقیقتا صادقانه تر است ضمن اینکه اصلا آقا بنده اعتراف میکنم شدیدا خوشم می آید از اینکه ظاهر آدم را کمی تا قسمتی جیگرتر میکند ! رفتیم سراغ یک فروشنده ی قدیمی و آشنا که میدانستم جنسهای بنجل چینی به آدم نمی اندازد وقتی فهمید برای کراوات آمده ام کمی مکث کرد و بعد با احتیاط کراواتهایش را نشانم داد  . خنده ام گرفت پرسیدم : چیه مگه میخوای بمب اتم بهم بدی که اینقدر ملاحظه میکنی ؟ پیر مرد خندید و گفت : شرمنده اوضاع کسب و امنیت بعضی جنسها مثل کراوات خوب نیست مجبوریم دیگه میفهمید که .....؟  وقتی که بحث مسائل اخیر شد دیدم در دلش باز شد و حسابی از وضعیت اقتصاد و مشکلاتی که از جانب تعزیزات حکومتی برای کسبه بوجود آورده اند بشدت می نالید و اینکه هر ازچندی به بهانه ی گرانفروشی یا داشتن لباس های مارک دار خارجی به پاساژ میریزند و حسابی تیغ میزنند از پانصد هزار تومان گرفته تا سه چهار میلیون ! ... میگفت بازار تجارت خیلی وخیم است . از برخوردش و حرفهایش به نظر میرسید خیلی خوشحال بود که سراغش رفته بودیم و با او هم کلام شده بودیم خیلی با هم حرف زدیم از اوضاع احوال و هر دو متحیر بودیم که این کشور سوراخ سوراخ تا کی قرار است به دست اینها اسیر باشد ؟ ...

                                               **********

                                              همیشه به این حقیقت رسیده ام که ما چون تنه ی آن درخت جنگلی هستیم که  هر کس بر تن و روح ما یادگار حضورش را حک میکند . هر کسی که بما میرسد و هر اتفاقی که در اطراف ما رخ میدهد یادگاری اش را بر تن ما حک میکند ! ........ چه کسی  میتواند ادعا کند که بعد از آشنایی با هر آدم یا هر موقعیت تازه ای همان است که بود ؟؟ ... نه بر تن و روح ما یادگار حضور افراد حک شده است و گاه سوزش این یادگارها با نم اشکی سر باز میکند یا با طنین لبخند رضایتی زنده میشود  ! چرا که گاه این یادگار زیبا و دوست داشتنی است و شیرین ....و گاه تلخ و سوزنده و زشت و سیاه !! ... کاش میشد آشنایی ها را تا حد امکان آگاهانه انتخاب میکردیم ولی اینگونه نیست بسیاری از آشنایی ها حاصل سرنوشت پیچیده ی ماست و ما تنها حق نگهداشتن این آشنایی را بصورت  آگاهانه داریم نه حق برخورد آگاهانه را ! ... چرا که خیلی وقتها گیج و منگیم و این زندگی و سرنوشت است که ما را با خود به جاهایی که میخواهد میبرد و با کسانی که میخواهد برخوردمان میدهد ! ما تنها حق داریم در آنجا بمانیم یا نمانیم ! و با آن افراد پیوندمان را ادامه بدهیم یا ندهیم ... همین !!