حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

آیا در رویا بسر میبریم ؟
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

               شاید خیلی چیزها در زندگی شخصی یا جمعی مان میخواسته ایم که سرابی بود یا سرابی میشد ولی این خواسته ی سبزمان برای تغییر دیگر یک رویا نیست یک ضرورت است و آرزویی است دست یافتنی و اینروزها با هر نفس مان بی اختیار به ضرورت بیشتر نزدیک میشویم اینروزها دیگر عقلهایمان تنها بر اندیشه ی سبز بسته است و دیگر این اندیشه ی سبز و شور سبز بر هر فکر دیگری هر دوست داشتن دیگری هر خواست دیگری و هر عشق دیگری در دل و روحمان برتری یافته است ! گویی چون آن پروانه ی بیقراری شده ایم که میخواهد پیله ی تنگ سی ساله اش را پاره کند و به رهایی برسد ! با همه ی فشارها شوقی داریم وصف ناشدنی و شوری داریم دریایی ! اینها شعر نیست کلماتی از سر هوس یا بخارات مغزهای بی خیال و هیجان طلب نیست اینها همه ی نیاز ماست و دردهایی است که سالهای در دل انباشته بودیم و سالها تظاهر میکردیم که نمیدانیم و نمی گفتیم ! آنقدر سایه ی متملقان ولایت مداری و تظاهر به حقیقت از سوی حاکمیت سنگین بود که کسی جسارت نقد نداشت و کسی نمیتوانست بپرسد چرا خودی یا غیرخودی ؟ چرا گزینش ؟ چرا اینهمه دروغ و تظاهر به آنچه نیستیم ؟ اینها پای خدا را به میان کشیدند !‌ اصلا دقت کرده اید چقدر در فضای کنونی ما رنگ خدا محو شد ؟ چقدر نام ائمه و بزرگان دستاویز ولایت شده است تا جایی که گمان کردیم واقعا شاید کسی در پس این نامها نیست ؟ مثل آن است که طعم گس تزویر و ریاکاری که مثل طعم دود سیاه و تلخ سالها بود بخوردمان میرفت و ایرانی جماعت آموخته بود که ایرانی بودن یعنی تقلب ! یعنی تظاهر به خوبی و راستی ولی در خفا آن کار دیگر کردن ! و راستی یعنی تملق از ولایت و از ما بهتران ! و پیشرفت یعنی سکوت در برابر آنانکه محاسنی به صورت دارند و یقه ها را تا خرخره میبندند و بر پیشانی جای مهر دارند ! آیا واقعا اینها مسلمان تر از ما بودند ؟ آیا ما مسلمان نبودیم ؟ آیا اسلام بعد از انقلاب متولد شد ؟ پس لابد پیامبر هم زاییده ی تخیل ما بود که قبل از انقلاب مسلمان بودیم !؟ شاید هم این هم از توطئه های دشمن است !! شاید و شاید !! .....

       سوال جالبی را دکتر سروش در مقاله ی حقوق بشر و تکالیف دینی ( کتاب آیین شهریاری ) مطرح کرده است :  آیا دین داشتن یک حق است یا یک تکلیف ؟ یعنی آیا ما حق داریم دین داشته باشیم یا تکلیف مان این است که حتما دین داشته باشیم ؟ اگر حق است یعنی هر انسانی حق دارد دین اختیار کند یا نکند و اگر تکلیف باشد یعنی کسی بدون داشتن حق و تنها بر حسب تکلیف حتما باید متدین باشد ! بحث جالبی دارد........

                                        ************

بقول اقبال لاهوری که گویا سالها پیش میدانسته جوانان عجم چه اعجوبه هایی هستند ...

 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیرم زندگی اندیشه ام
تا به دست آورده ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیزتر گردد فرو پیچیدمش
شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نزد تهی دستان شرق
پاره ای لعلی که دارد از بدخشان شما
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
 حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما