حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

حرفهای تنهایی جدید !
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

  سلام :

 

           وقتهایی که آدم از خود بیخود میشود و دلش گرفته باشد  دلش میخواهد همینطور حرف بزند و حرف بزند یا بنویسد و بنویسد ! مهم نیست چقدر بنویسد هدف تنها نوشتن است و بس ! تا جایی مینویسد که دلش خنک شود که حرفهای دلش تمام شود تا مطمئن شود که حرفهای دلش تمام شده !  . ولی خودمانیم تازه بدتر میشود چرا که دوباره دلت پر میشود از حرفهای تازه ای که دلت را پر میکند ! داری خودت را در مقابل خودت میخوانی چون وقتی که مینویسی خودت را داری  برای خودت نمایش میدهی مثل آینه  حراج میکنی و آن تنها حصار درونت برای خودت هم می شکند همان که پشت آن مخفی میشدی که کسی درونت را نبیند ولی حالا خودت خودت را دیده ای و این شاید کار خوبی است که خودت را نقد کنی ! و تو بی دفاع میشوی در برابر هر حمله ای ! مثل آدمهای مست دهانم رو برای حرف دلی باز کردم و نتیجه همان شد که حدس میزدم ! دیگران ظرفیت حرفهای دل را ندارند و گاهی شماتت و گاهی تمسخر تنها هدیه ی آنها به توست ! ...

              خب چه میشود کرد اگر میخواهی عاقل باشی از من به تو نصیحت همرنگ جماعت شو ! کنارشان بنشین بخند و بگو و مرموز رفتار نکن که به تو شک کنند یا مسخره ات کنند یا دست آخر نکوهش ات کنند تا حسابی جلویشان کم بیاوری ! و خجل شوی!  مثل من دیوانه نباش که حرفهای دلم از همه ی منافذ وجودم نشت میکند و مرا رسوا میکند ! اگر جلوی دهانم را بگیرم اشک های چشمم رسوایم میکند و اگر چشمانم را به زور نفازولین خشک کنم نفسهایم به شماره می افتد و اگر هر دو را بگیرم سردردهایم بی تاب نشانم میدهد و .... اگر هیچ یک نباشد خنده هایم و جوکهایم رسوایم میکند که این همه خنده آیا پرده ای برحرفهای دلت نیست ؟

                                                   *********

                       خنده دار است با دوستی از هم دوره ای های دانشگاه که حالا معلوم نیست هرکدام به کجای این دنیای خاکی در افتاده اند ! از خانه ای که در ده ونک اجاره کرده بودم حرف میزدیم و میخندیدیم آنقدر این خانه آنتیک بود که نگو ! کف اتاقش در اثر خرابی نشست کرده بود و شیب دار شده بود و هرکس که شب آنطرف که بلند تر بود میخوابید صبح که بیدار میشد خودش را در بغل دیگری که این طرف خوابیده بود میدید چقدر رویایی و عشقولانه !! یادمه همین فرید داداشم که الان هلند بیده بید ! همراه با دوستانش آمده بودند پیشم ده ونک و شب هم روی سرم البته خراب شدند ... خیلی خندیدیم چون اول شب به آنها گفتم که عرضی بخوابند تا صبح تلفات ندهیم ولی مگه این خنگها گوش میدادند عین دیوانه ها تازه لخت و عور شدند و بر خلاف درخواست من آن طرف بالا خوابیدند که بالای شیب بود خوابیدن همانا و صبح شلنگ و تخته زدن همانا !! صبح دیدم لنگ این یکی توی صورت اون یکی است و سر این یکی توی سینه ی اون یکی ! خلاصه خندیدیم ... تازه بعضی ها هم که جوراب هنوز پایشان بود ! .... وای مثل اون روز خندیدیم که پلو عدس خیر سرمان درست کردیم ولی یادمون رفته بود عدسها را جدا قبلا خیس کنیم وقتی چشیدیم دیدیدیم وای عین ساچمه شده و با هر لقمه دندانها غرچ و غروچ میکرد این بود که طی یک عملیات محیرالعقول بعد از جدا کردن  عدسها از برنج عدسها را جدا خیساندیم و با سشوار خشک کردیم تا مهمان نفهمد که فهمید و گندش در آمد ولی کلی خندیدیم ! .... آخرش هم رفتیم ساندویچ کالباس خریدیم کوفتمان کردیم !