حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

پراکنده گویی های هفته ! ...
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

               واقعا خودمونیم چرا اینها اینقدر احمقند که با اینهمه نمایش و این دادگاه روسی میخواهند مردم معترض را منحرف کنند ؟ به بهترین جوابها به قید قرعه یک بلیط یک سره به مناطق شور آفرین و سیاسی عبادی کهریزک اعطا میشه ...برای مسخره بودن این دادگاه تنها نگاهی به چهره ی شاداب محمدعلی ابطحی کافی است !! ...

               اینروزها دارم رمان ١٩٨۴ جرج اورول را باز میخوانم چقدر به وضوح تصویر یک حکومت توتالیتر را محشر توصیف کرده ! انگار داری روزنامه ها و وقایع اخیر ایران رو میخونی واقعا اعجوبه ای بوده این جرج !! ...

              راستی اون درمانگاه قدیمی مون هم بسته شد دلیل اش ؟ هیچی ریخت و پاشهای دولت خدمتگذار ! .... یاد اون روزها و بحثها با همکاران قدیمی بخیر و توالت اش !!!... چه بزرگ و باشکوه بود توالت اش چند اتاقه و رو به دریا هر وقت هم این حضرات مسئول میومدند باید اونجا را واسه ی آقایون قرق میکردیم اسمش رو هم گذاشته بودیم مدیریت درمان تامین اجتماعی آخه آقایون اونجا مثل سایر جاهای مملکت همون کاری رو میکردند که با سایر جاهای مملکت میکنند یعنی آبادانی آزادی و صدای ناله های خروشان از ناحیه ی مخرج مشترک شان !..... اما این درمانگاه تازه توالت درستی نداره و تنها امکانات موجودش جوابگوی نیازهای آحاد کارکنان نیست و برای شرفیابی به آستانش باید قرعه کشی کرد تا به قید قرعه برنده ی خوشبخت به توالت برود نثار روح پر فتوح مسئولین نامحترم ...

                     آدم وقتی به یک جایی عادت کرد به آدمهایی دلبست وقتی مجبوره اون رو ترک کنه یا اونجا بسته میشه و اون آدمها رو دیگه نمی بینه خب خیلی دلش میگیره مخصوصا که خاطرات خیلی خنده دار و خوبی با هم داشتیم و شبهای کشیک کلی واسه خودمون پادشاهی میکردیم و رئیس و بازرس و فضول و اینا نبید ! ... ما بودیم و بیماران مون و چایی و بحث و خندیدن ... حیف نمیدونم این چه حکمتیه که خدا هر وقت میبینه ما جایی خوش بحالمون شده و داریم واسه خودمون کلی حال میکنیم صاف میزنه تو ذوق مون ؟؟ .. شاید هم سرنوشت اینجوریه ! وقتی با آدمهایی آشنا میشی و یواش یواش بهم نزدیک میشیم تا جایی که بهم وابسته میشیم و بعضی وقتها هم دلبسته !! یکباره میزنه و اوضاع بهم میریزه و حالا خر بیار و باقالی بار کن  خلاصه جونم واسه تون بگه که یک سری اتفاقاتی میفته که تمام دنیای خوش شما رو به نحو خفنی بهم میریزه ! و همه ی رشته ی پیوندها رو پنبه میکنه ! ... شاید هم تقصیر خود ما باشه که وقتی که مستی خیلی شرایط رو می چشیم یادمون میره که برای روز مبادا هم خودمون رو آماده کنیم اما روز مبادا که توی هیچ تقویمی معلوم نیست !!! ( بقول قیصر امین پور )  . خب این خاصیت خوشی هست که ما رو فراموشکار بار میاره ! مثل خیلی خوشی ها که توی تاریخ داشتیم و یک دفعه باد فنا اومد و لولو همه اش رو برد !!‌ تکبیر !! .... عده ای اسم این حوادث رو میگذارند تقدیر و سرنوشت ! ولی به نظر من این نیست ما خیلی وقتها مست شرایط نسبتا خوشی میشیم که در اون هستیم همراه با یه کمی هم خودخواه و به اندازه ی لازم غرور هم چاشنی اش میکنیم برای افزایش مزه !! و این نتیجه اش چی میشه ؟ هیچی !! این آشی که به دست خودمون پختیم ما رو خواب میکنه و باعث میشه خیلی چیزها و خیلی از موقعیت ها و مهمتر از همه خیلی از آدمها رو از دست بدیم که فقدانشون بعدا واسه ی ما مسئله ساز میشه ... مثل بنده که کسانی رو داشتم که بگذریم ... شاید واسه همین باشه که یاد گرفتم خودم رو از دست هر وابستگی تا جایی که میشه رها کنم و اگر هم ته مانده ای از وابستگی ها رو دارم سعی کنم حداکثر تلاشم رو بکنم که این تنها رشته های بجا مانده به این راحتی گسسته نشه .