حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

نقدی بر رمان بار هستی میلان کوندرا ...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :    

                   آیا در این روزهای سخت و فشار باید افسرده و وامانده باشیم ؟ آیا باید مغزهایمان در این روزها فلج شود ؟ مثل وقتی تیم ملی فوتبال مان علی رغم انتظارمان حذف میشود به زمین بیفتیم و احساس تزلزل کنیم ؟؟ آیا بهای این کشته هایی که هر روز میخوانیم و می بینیم این است که دیگر فکر کردن و خواندن و نوشتن را بر خود حرام کنیم ؟ آیا واقعا اینقدر ضعیفیم ؟؟ اینقدر متزلزلیم که حیران مان کنند ؟ نه چنین نیست ! اتفاقا الان وقت نوشتن است نقد کردن است گفتن است و بیدار کردن است ! اینکه خیلی دستاوردهای اعتراض را زمین بگذاریم و خیره و متحیر نگاه کنیم نخندیم حرف نزنیم و خود را خفه کنیم دقیقا همان چیزی است که آنان میخواهند ! همانها که میخواهند ساکت مان کنند روحیه ی ما را متزلزل کنند در حالیکه خود از این همه خروش به وحشت افتاده اند ... خنده دار است اما در این ایام خاص نگرانی و افسردگی دلم رمان خواست و رمان بار هستی میلان کوندرا را برای بار چندم خواندم و میخوانم و غرق در روابط آدمها میشوم آنهم در این روزگار خفقان و فشار ! چه پارادوکس مضحکی است که در این میانه به عشق فکر کنیم و به رابطه ی آدمها ... ولی واقعیت است از احساس درماندگی کردن خوشم نمی آید  از افسردگی هیجانی خوشم نمی آید حتی افسردگی هم باید هدفی داشته باشد ! اینکه بخاطر این وقایع افسرده شویم از نظر من یعنی  تزلزل ! یعنی عدم اطمینان از آنچه خواسته ایم در حالیکه همه ی آنانی که پا به اعتراض گذاشتند میدانستند چه میخواهند ؟ تازه اگر موسوی پیروز میشد فکر میکنید چقدر میگذاشتند به وعده هایش عمل کند ؟ دوباره وضع مثل زمان خاتمی میشد و دوباره رخوت و خفقان ! و کسی باز جرات نمیکرد به این وضوح اعتراض کند و نترسد ! تازه این رئیس جمهور قلابی هم در صورت پیروزی رقیب آنقدر منابع مالی مملکت را در ظرف این یکی دو ماه به باد میداد که چیزی در انبان نمی ماند در آنصورت بدبختی و فلاکت کشور را به گردن موسوی می انداختند و باز دوباره همان میشد ... ولی اینبار دستهای کثیف شان رو شد !‌ خود موسوی هم این را بخوبی میداند که بهتر که نشد !! مهمتر این بود که یک سیستم را به چالش کشید ! و اگر روزگاری نمیشد مظلومیت مردم ایران و فساد سیستم حکومتی را نشان داد امروز نشان داده شد . اگر روزگاری مردم فریادشان در گلو خفه میشد امروز فریاد زدند و حتی دیگر الله اکبر پشت بامها رنگ واقعیت دارد نه رنگ تملق ... اگر دیروز مردم را به جمع پراکنده ای تبدیل کرده بودند که عده ای به خارج گریختند و عده ای ماندند و با خیلی مشکلات ساختند و هر کس به دنبال کشیدن گلیم خود از آب بود امروز دوباره مردم به یاری هم آمدند چرا که وقتی در شرایط حرص و آز برای مادیات بودند و رقابت برای پول و زندگی برای رفاه ! کسی کسی را نمی شناسد کسی در دوران خوشیهای کور که در حکم خود فراموشی از آنچیزی است که برسرمان آمد به یاری کسی نمی آید و در شرایط سخت که همه ی آن نقابها برداشته میشود و کسی چیزی برای از دست دادن ندارد و اصلا برایش مهم نیست که از دست بدهد باز دوباره چهره ها را می شناسیم و بیاد می آوریم اینها چقدر برایمان آشنا هستند و چقدر میخواهیم برایشان هرکاری از دست مان بر آید بکنیم !

                                           *************

                 بقول میلان کوندرا بعضی تصور میکنند زندگی در دروغ  در خیانت لذت بخش تر است مثل شخصیت سابینا در رمان بار هستی که باور دارد در حقیقت زیستن وجود خارجی ندارد مگر آنکه آدم خود را از دیگران پنهان کند یا در تنهایی و انزوا بسر برد ! به اعتقاد سابینا (‌ و در واقع میلان کوندرا )  وقتی در برابر چشمان نظاره گر زندگی میکنیم همه ی تلاشمان این است که خود را با آنچه آنان میخواهند از ما ببینند وفق دهیم نه آنچه هستیم ! شاید هم راست بگوید زندگی ما اساسا نمایشی است از تظاهر به خوب بودن در برابر چشمانی که ما را می نگرند ! آن وقت اسمش را میگذاریم اخلاق ! ... آیا اخلاق در گرو این احساس نیست که ما مورد تماشای دیگرانیم ؟؟....

            حقیقت امر این است که آدمها وقتی زیادی حقیقی میشوند که زیادی تظاهر به حقیقت و راستی کنند و گاهی این موضوع شعله ی خیانت را در آنان می افروزد ! خیانت در اینجا به معنی شکستن همه ی آن تابوها و قواعد رسمی است مثلا به باور میلان کوندرا زنان و مردانی که مخفیانه به همسران خود خیانت میکنند در حقیقت میخواهند این حقیقی بودن مصنوعی را بشکنند !  گرچه در ظاهر بخاطر این خیانت احساس عذاب وجدان میکنند ولی در واقع برای آنان مسئله کاملا جذاب و لذت بخش است چرا که گویی آنان را از زندان حقیقتی دروغین یعنی تظاهر به خوبی نجات میدهد تظاهری که ممکن است یک عمر طول بکشد تظاهر به اینکه همه چیز خوب است و مشکلی نیست ! گویی به صرف گفتن بله این دو نفر باید حتی وقتی بدانند که قالب هم نیستند ولی وانمود کنند که هستند ! و این خیانت علی رغم آن قواعد مرسوم که دعوت به تظاهر میکند به آنان یک نوع آزادی میدهد آزادی مخفیانه  !  آزادی مخفیانه ای که نیاز به تظاهر ندارد میداند که خودش است و برای این رابطه نیازی به تظاهر نیست گرچه وقتی پای تظاهر به این رابطه هم کشیده شود حتی به این رابطه هم خیانت میکنند !

                در باور میلان کوندرا عشق یعنی گذشتن از قدرت در برابر دیگری ! گذشتن از قدرت دفاع خویش در برابر دیگری ! به عبارت خودمانی تسلیم بی قید و شرط ! گذشتن از واقعیت است به سمت ایده آلی بی دروغ ! رهایی است از تصنع به سمت اسارتی خودخواسته ولی شیرین ! و طبعا وقتی پای دروغ و تصنع به این رابطه باز شود عشق فرو میریزد و ریا آغاز میشود .

          در رمانهای میلان کوندرا رابطه ی جسمانی مرد و زن و معاشقه تنها بهانه ای است برای به اوج رسیدن یک رابطه ولی آنچه رابطه را پایدار و برقرار نگهمیدارد تفسیری  است که از هر سوی این رابطه از عشق صورت میگیرد و بر اساس باری است که از هستی  هرکس بر دوش خود احساس میکند . به این دلیل شخصیت سابینا که از خیانت لذت میبرد چرا ؟ چون از کودکی پدری داشته است که همواره او را بر اساس چارچوب خاصی تربیت میکرده و از خیلی چیزها منعش میکرده و سابینا وقتی که بر خلاف جریان شنا میکند و به همه ی خواسته های پدرش پشت پا میزند و بر خلاف وعده اش به وی خیانت میکند احساس رهایی و لذت واقعی میبرد به این دلیل خیانت برای وی امر قبیحی نیست بلکه حیاتی است و  آنگاه از عشق با شخصیت فرانز لذت میبرد که فرانز به همسر خویش خیانت میکند و به آغوش سابینا می آید و از فرانز وقتی لذت میبرد که فرانز دست به خیانت میزند ولی در مقابل فرانز بخاطر باوری که از کودکی با وفاداری آشنا شده آنهم بخاطر اینکه مادرش علی رغم اینکه پدرش وی را ترک کرد همچنان عمری را به وی وفادار ماند و با مرد دیگری نیامیخت  و این مسئله یعنی وفاداری مادرش برای وی یک اصل شد و به همین دلیل نوع عشق او به سابینا ناشی از عشقی وفادارانه است در عین اینکه میخواهد همسر خودش را نیز آزرده نکند ! و به ظاهر به وی وفادار بماند ولی نهایتا طاقت نمی آورد و بقول خودش نمیتواند در دروغ زندگی کند این است که ماجرای عشقش به سابینا را به همسرش میگوید و به سابینا می پیوندد در حالیکه نمیداند این وفاداری برای سابینا خوشایند نیست و برای وی هیجان خیانت مهم تر است  این است که بر خلاف تصور فرانز سابینا با فهمیدن ماجرا فرانز را ترک میکند و به اصل خیانت خویش وفادار میماند و فرانز نیز به زندگی در حقیقت گرفتار میشود ولی به نوعی رهایی میرسد رهایی از وانمود کردن به یک عمر زندگی به حقیقت !