حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

سلاح سبزها امید است ....
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

         شاید یکی از بزرگترین موهبت های این اعتراض این بود که مردم همدیگر را دوباره یافتند . من تو او همه  ما شدیم همه ی اونهایی که هر کدام در گوشه و کناری نادیدنی بودند یکدیگر را دوباره یافتند .

                 سالها بود مردم رو اینطوری کنار هم و پشتیبان هم ندیده بودم اونهم نه بخاطر ریا کاری نه به خاطر اینکه سر هم بخاطر معامله ای کلاه بگذارند نه بخاطر اینکه از قبل هم سودی ببرند بلکه تنها بخاطر اینکه میخواستند یک جامعه باشند جامعه ای دوست داشتنی و کاملا محترم . در گیرو دار اون بزن بزن ها پسرهای جوانی رو میدیدم که اگه کسی زخمی میشد یا بخاطر ضرب و شتم روی زمین افتاده بود دستش رو میگرفتند یا آدمهای بزرگواری که بخاطر از بین بردن اثر گاز اشک آور موتور سیکلت هاشون رو عمدا آتش میزدند یا مردمی که دیدیم در خانه هاشون را با همه ی خطری که داشت و همه ی وحشی گری اون آدمها باز میگذاشتند که مردم دیگه بتونند پناهی بگیرند . اینها روحیه ای بود و رفتاری بود که مردم سالها بود بخاطر خیلی فشارها و تبعیض ها و خودی و غیر خودی کردن های حکومت از یاد برده بودند و همه احساس میکردیم دیگه اون ایرانی های اصیل و همدل نیستیم . تبدیل شده بودیم به آدمهایی طماع و خود خواه که بغیر از مادیات و خوشگذرونی های الکی به چیزهای دیگه ای که ما بعنوان آدم باید داشته باشیم فکر نمیکردیم . واقعش این بیماری اونقدر مزمن شده بود که همه مون بشدت احساس افسردگی و دلزدگی میکردیم ولی وقتی موج سبز راه افتاد همه ی این دلزدگی ها رو پاک کرد . جوانها توی خیابون شاد بودند و احساس میکردند نیرو گرفتند و جان گرفتند حتی رقص شون هم با اون رقصهای مسخره و از روی بی حوصلگی فرق داشت احساس میکردند دم تازه ای در دل اونها دمیده شده . چقدر با ذوق و شوق عکسها و بنرها رو پخش میکردند و چقدر با حال رنگ سبز رو تابلو میکردند از همه مدل اش خوشم میومد از اون پسری که سر تا پاش رو رنگ سبز زده بود تا اون دخترهایی که لباسهای یک دست سبز و حتی موهای سبز داشتند . بگذریم که چقدر دلمون رو سوزوندند ولی سبزی دلهای ما رو نمیشه با هیچ نیرنگی پاک کرد .  یکی از مهمترین دستاوردهای این جنبش همین زنده شدن و همدلی شگفتی است که داریم و خوشبختانه هنوز داره منتشر میشه . اینروزها سبزها بیشتر همدیگر رو میفهمند و بیشتر بهم احترام میگذارند و بیشتر از همه همدیگر رو دوست دارند تکبیر ! ..   دارم به همین مناسبت متنی رو که در باره ی عشق در دوران قدیم آماده کردم رو برای وبلاگ دفتر عشق آماده اش میکنم . اینروزها علی رغم همه ی فشارها بهترین نیرویی که استقامت ما را برای هر فشاری بالا میبره همین عشق ورزی ماست . کسی که عاشق باشه از میتونه اینقدر شجاع باشه و جلوی هر پلیدی بایسته .   باز هم یک تکبیر بلند ...................!  به افتخار خودتون و بغل دستی هاتون !!‌   

                                                     ***********

                  راستی فردا تولد حضرت علی است و این روز رو مخصوصا خدمت همه ی دوستانم تبریک عرض میکنم و از اونجایی که دیگه زیاد مردی و مردانگی در خیلی از  آقایون و فامیلهای وابسته نمونده زیاد به سایر مناسبتهاش کاری ندارم !! ...

                                           ************

        این شعر رو از هالوی عزیز ( محمد رضا عالی پیام )  در باره ی سبزها میگذارم اینجا مفصل ترش رو در وبلاگ جالب و خواندنی خودشون میتونید در وبلاگ هالو که لینکش در کنار صفحه موجود است رو مفصل بخونید و لذت ببرید :

 

در پسین روزهای فصل بهار 

برگ ها در هجوم پاییزند

زرد ها مانده اند بر شاخه 

سبزها روی خاک می ریزند

 

جای عطر گل اقاقی و یاس 

بوی خون در فضای این شهر است

گویی احساس سربلندی و اوج

با تمام درخت ها قهر است

 

از کف سنگ فرش هر کوچه

خون گلگون لاله را شستند

غافل از این که در تمامی باغ

سروها جای لاله ها رستند

 

شب به شب روی شاخه ی هر سرو

قمری و چلچله هم آواز است

بانگ الله اکبر از هر سو 

نغمه ساز است و نغمه پرداز است

 

هر دهانی که بوی گل می داد 

دوختندش به نوک سوزن ها

بوی گل شد گلاب و جاری شد

از دو چشم خمار سوسن ها

 

ناله ی پر شرار مرغ سحر

معنی اش ارتداد و بی دینی است

در زمستان ذوق و اندیشه 

سبز بودن چه جرم سنگینی است

 

ساقه هایی که سبز تر بودند 

سرخ گشته به خاک غلطیدند

باقی ساقه ها از این ماتم

برگ های سیاه پوشیدند

 

نخل را کنده بید می کارند 

بید مجنون کجا ثمر بدهد

ای که بر روی ماه چنگ زدی  

باش تا صبح دولتت بدمد