حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

پراکنده گویی هایی برای هیچ ...
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: تکلیف ، آزادی ، قدرت ، اخلاق

سلام :

                            اینروزها که بحث مناظره ها رایج شده احساس خاصی دارم اینکه قدرت میتواند چقدر فسادکننده باشد مخصوصا وقتی اخلاقی در میان نباشد . بهانه ی خدا و پیغمبر و خیر و صلاح خواستن بهانه است وقتی که رفتارها گویای خلاف آن باشد . رئیس جمهوری که مثل ریگ دروغ بگوید بجای رفع اتهام از خود طرف مقابل خود را متهم میکند البته که همه میدانیم قدرت بخودی خود زیبا نیست بلکه آنچه آن را وسوسه کننده و اغواگر میکند آمیختگی آن به ثروت است و آنچه از عوارض این قدرت است تلاش برای حفظ ثروت و قدرت از طریق گسترش بسط آن از طریق زیردستان و باندهای قدرت است . به نظر میرسد این شبها جنگ بین باندهای قدرت است . اما چرا کار به اینجا کشید ؟ شاید بخاطر اینکه حمایتی از پایین دیگر نیست ؟ و از طرفی هم بخاطر از بین رفتن اخلاق هیچ حس اعتمادی نیز به کسی در داخل حلقه ی قدرت نیست ! اینها درس عبرتی است برای آنانکه دست شان به مسئولیتی بند است مسئولیتهای فریبنده و وسوسه کننده !

                                                   ************

               چقدر کیف میکنم وقتی به افرادی برخورد میکنم که کارشان را درست انجام میدهند مثل آن مکانیک اتومبیل که صادقانه کارش را درست انجام داد . پیرمرد بیخیال دستمزد بود فقط دلش میخواست کارش را درست تمام بکند وقتی که سماجت مرا برای شتاب در کار دید عصبانی شد ! خیلی جالب بود میتوانست کارش را ماستمالی کند پولش را بگیرد و بعد شانه هایش را بالا بیندازد و به ریشه من بخندد ولی نکرد و عصبانی شد !  بعد که آرام شد پرسید : خب اینهمه عجله داشتی واسه چی ؟ حالا ماشین ات درست شد گازش رو بگیر و برو میخوای به کجا برسی و تا رسیدی مثلا چه شاهکاری میکنی ؟ ... حقیقت همین است همه ی شتاب ما برای چیست ؟ برای رسیدن به مرگ ؟؟ بقول آن دوست  اینهمه شتابزدگی ما برای مردن است  ! همه ی این اضطراب و دلشوره ها برای زود تر مردن است گویا یادمان رفته است که آمده ایم که با اندکی حوصله کمی تامل کنیم و بایستیم تا خود را دریابیم ! ولی ما عجله داریم برای رفتن عجله داریم برای خوردن عجله داریم برای خوابیدن عجله داریم برای تمام کردن و تمام شدن ! ما راه را از دست میدهیم تا تنها چشممان به هدفی که نمی بینیم بیفتد و بعد تازه آنرا هم تنها لحظه ای می بینیم و میگذریم .......چون وقت نداریم عجله داریم ! ...

                                        ********************

                        مولانا میفرماید آدم زنده و بیدار بیقرار است و همه ی عالم برایش تنگ است و این مرده ها هستند که تنگ گور را نیز احساس نمیکنند . وی معتقد است که  خیلی از آدمها طالب هوشیاری نیستند دنبال خوابند دنبال مشغولیاتند خیلی از مشغولیات ما مثل کار کردن - خوابیدن - حتی گوش کردن به موسیقیهای تند و تیز و شهرت - ثروت و .... همه و همه برای آن است که میخواهیم نفهمیم بر ما چه میگذرد ! اینها همه نوعی مستی میدهند که ما را از خود فراموش مان کند . حتی برخلاف تصور ما طالب آزادی نیستیم بنوعی میتوان گفت که ما طالب نوعی اسارتیم . در واقع از آزادی خویش میهراسیم گویی آزاد بودن مطلق به ما نوعی سردرگمی میدهد تکلیف مان را مشخص نمیکند و نمیدانیم با خود چه کنیم ؟ و همه ی رفتارهای ما برای خود فراموشی تلاشی است که میکنیم که خود را مقید کنیم حتی برای خود تکلیف تعیین میکنیم و وقتی تکلیفی نداریم دچار نوعی سردرگمی و هرج و مرج میشویم .