حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

یادی از یک نوشته ی قدیمی ....
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام ؛

        نمیدانم در نهایت آیا قرار است ما از عالم خیال مان به دنیای واقعیت برسیم ؟ یا از عالم واقعیت به حقیقت داشتن خیال مان ؟  شده فکر کنی از زندگی عقبی ؟ از خودت عقبی ؟ از دیگران عقبی ؟ و جایی از کارهات ایراد داره ؟ چند روز پیش دوستان قدیمی ام بعد از مدتهای مدید که سراغی از هم نمیگرفتیم به دیدنم آمده بودند ؛ نمیدانم چه شد که بر حسب اتفاق همه با هم سرو کله شان پیدا شد . دوستانی که روزگاری در عین دوستی رقبای سر سختی برای هم بودیم و گاه این رقابت خیلی روابط مان را پریشان میکرد ! چه ساده بودیم و چه کودکانه می اندیشیدم ! همه ی فکر و ذکرمان این بود که از هم جلو بزنیم برای چی نمیدونم ؟؟ ولی هیجانی داشت که نگو ! حالا که فکرش رو میکنم خیلی خندم میگیره اما واقعا برای تصمیم های بزرگ گاهی لازم میشه وارد رقابت بشی و قمار کنی !     زندگی آدمیزاد واقعه ی شگفتی است ! گاهی برای اینکه بتوانی به راهی که میخواهی بروی مجبور میشوی از خیلی از چیزهایی که دوست داری ؛ به آن عشق می ورزی بگذری و وارد وادی تاریکی بشوی و از آن عبور کنی تا دوباره روشنایی را درک کنی ؛ درست به همان لطافتی که داشت و از دستش داده بودی . چقدر  حیرانی و سرگردان شدن وادی دلهره آور و مهیبی است ! حتی ممکن است خدا را رها کنی و بروی و بروی و بروی تا جایی که شاید چشمه ی دلی بیابی .

     روزگاری به دلایلی  بعد از چشیدن طعم یک شکست تلخ  به همه ی آن آرزوها و علاقه هایم پشت پا زدم (‌شاید غرور شاید خود بینی و خود خواهی از اینکه فکر کنی کسی هستی یا کسی شده ای )؛ به همه ی آرزوها و هدفهایم که تا نیمه راه زندگی برایم آنهمه مهم و عزیز بود ؛ چه روزگار سرد و دلهره آوری بود آن روزها !  گاهی پیروزی و سر مست شدن از غرور و گاهی  شکست پشت شکست و ناکامی پشت ناکامی ؛ قمار بی سرانجامی بود برای هیچ ! چون  فکر میکنی همیشه برنده ای و کسی هستی ولی نباشی و نیستی ! شاگرد زرنگ و تیز آن روزگار تاریک...... سرشار از حس رقابت با دوستان همراهی که هر کدام میدانستیم راه زندگی راهی است که در عین جمع باید تنها بروی  و انباشته از حس غروری که مدام می شکست و می شکست و می شکستم و همه ی آن من های درونم را خرد میکرد تا جایی که شکستم داد آن هم منی که همیشه میخواست در هر رقابتی پیشی بگیرد  در درس و مدرسه و دانشگاه ؛ در کار ؛ در دانستن ؛ در داشتن ها و حتی در عشق ....

        اما روزی  همه ی آنچه برای خود رشته بودم به شکلی پنبه شد ؛ همه ی برنامه هایم بهم خورد و خود را در جاده ای یافتم که راه من نبود  ؛ راهی که سالها برایش نقشه کشیده بودم  و برای خود تصویر کرده بودم نبود !  اصلا راه نبود ؛ بیراهه بود و تاریکی ! دیگر نمیدانستم قرار است به کجای زندگی برسم ؟ ؛ تنها میخواستم خودم باشم همین !  و از آنجا لجبازی های من با خدا آغاز شد و او به راه خویش رفت و من به راه خویش !..... گرچه همیشه دورادور برایش احترام قائل بودم اما حضورش را در آن بیراهه احساس نمیکردم و یا کم رنگ بود و کم سو خیلی کم سو   و چقدر بازی های سختی خداوند با ما نمیکند  !!  لطیف و پیچیده و البته پر از رنج و دلهره  !!.  عجیب است که تازه از آن حال و هوای کودکانه بیدار میشوی ؛ به مرور در می یابی که زندگی واقعی تنها آن رویاها و خیالات کودکانه نبوده است و آن غرورها و آن دلخوشی و خود بینی ها تنها خود گول زدنهایی بوده است برای آنان که زندگی را تنها در خیالات خود و در میان هلهله ها و تحسین ها و  شادی های دیگران میجویند نه در متن واقعیت زندگی ! آنجاست که در می یابی هویت واقعی ات تازه دارد شکل میگیرد ؛ هویت واقعی ات و هویتی که در اجتماع رنگارنگ و گاه پر از پلیدی ؛  داری و یا باید به آن تازه شکل بدهی و این مرارت ها درسهای زندگی است ....؛ درسهایی که در هیچ دانشگاه و مدرسه ای و یا حتی در کمتر خانه ای تدریس میشود و  ندرت بما می آموزند و این درسی است گاهی به قیمت سالها  رنج تنهایی و ماندن در وادی حیرانی بدست می آوری ؛ جایی که می آموزی تو هیچ نیستی ! و اینجا اول تازه راه است و  باید خودت را پیدا کنی ! شاید همین فلسفه ی بیرون راندن آدم از بهشتی بود که بی آگاهی و ناپخته و بی هویت و بی شایستگی به آن راه یافته بود و آنقدر خام بود که برای پخته شدن به این دیار عجیب هبوط کرد و اینکه روزی در می یابی که تا پیش از این وقایع چقدر در خواب بوده ای ؛ مانند  بودن درباغ فردوس ؛ خیال انگیز اما موقت !  جایی که زمان برایت متوقف شده است و تازه شاید داری بیدار میشوی ! بیدارشدن از خوابی  خوشی که سالها بودی و رفت ...... و حالا ‌آغاز سالهایی است که باید مانند زندانی حبس ابدی در گوشه ی سلول تنهایی خویش اسیر  و درمانده بمانی تا زمان ات باز از نو فرا رسد و به تو رو کند و از آن وادی به در آیی ! فرقی نمیکند در چه هیئتی ؟ یا چه جایی از این کره ی خاکی باشی و با چه عنوان و سمتی ؟  همه ی آنچه بوده ای محو میشود و تو گم کرده راهی هستی که تنها به خود اعتماد میکنی و نه به هیچ کس دیگر ! حتی خدا ! تا شاید باز به خدا برسی اما اینبار برای رسیدن و دوست داشتن نه برای ایمان آوردن و او را در کناری نگریستن ؛ نه در آن دور دستها که دستت به او نمیرسد و برای خود حکمرانی میکند ...

        اما سرانجام روزی فرا میرسد و تو را از آن وادی حیرانی و سرگردانی که مانند  وادی تیه ! سالها در آن سرگردان بودی بیرون می آورد....شاید با دیدن نشانه ای ؛ یا با اوج گرفتن حسی و حالی و یا با دیدار آشنای دیرینی که به دیدنت آمده است تو را به خود می آورد و تمام آن فراموش شده هاو گم شده های پیشین اما به ظاهر قدیمی ات از نو زنده میشود . گویا ساعت زندگی ات  که برایت در لحظه ای از حرکت ایستاده بود؛  باز از نو آغاز به حرکت و تیک تاک خود میکند و بازی چرخه ی زندگی بازی را ادامه میدهد اما این بار در شکلی تازه و حس و حالی دیگر نه مانند آنچه بودی  ! ......... و چه احساس آرامشی ! چه شادی دلچسبی ! دیگر به کسی توجهی نمیکنی ؛ رقابتی نداری ؛ آموخته ای خودت باشی و با دیگران چگونه باشی و راه خودت را در هر جا که باشی باز کنی . این بار دیگر جاده ای را که قدیم در ذهن داشتی دوباره پیدا میشود مثل یک جادو میماند ! گویا توفانی شنی که راهت را پوشانده بود و تو راه را در جایی گم کرده بودی و در کویر تنهایی ات رها کرده بود به کناری میرود و باز جاده دوباره از نو پیدا میشود ولی اینبار درخشان و نورانی و تو طلیعه ی آرزوها و تصوراتت را درخشان و شفاف میبینی مانند پیدا شدن شهر رویایی ات که آهسته آهسته از میان مه سر برون می آورد ......... و دوباره برای تو خدا طلوع میکند !