حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

یادی از آشفته گویی هایی در باب دوست داشتن ....
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: عشق ، دوست داشتن

         سلام :

               برای بعضی دوست داشتن مثل زمزمه ی ترانه ی دلنشینی است میخوانند و میروند تا چه شود که دوباره بخاطر اتفاقی و درست بخاطر اتفاقی بیادشان بیاید این ترانه را دوست میداشتند و دوباره زمزمه کنند !

         برای بعضی دوست داشتن مثل آبیاری بوته ی یک گل وحشی جنگلی است آهسته و هر روز سراغش میروند و بی آنکه کسی ببیند با دلی شاد آبی میدهند و از عطر گل جان میگیرند و مشتاقانه گلبرگهایش را با نوک انگشت نوازش میکنند .

        برای بعضی دوست داشتن چون تجارت است اول همه ی تلاش و نیروی شان را بکار میگیرند که آنچه میخواهند به دست آورند به هر دری میزنند تا بخود نشان دهند میتوانند آن دوست داشتنی را مال خود کنند ! چه خودخواهانه دست و دلباز میشوند تا دانه بپاشند و دامی بگسترانند تا بشود یا نشود !! ... ولی اگر شد که تنها برای خود افتخار تصاحب را میبینند نه لذت دوست داشتن را و اگر نشد غمگین اند که چرا نتوانستند تصاحب کنند نه آنکه حیف که آن دوست داشتنی از دست رفت !! ....

                 و اما عشق .... چه باید گفت که عشق حتی برتر از این احساسات است عشق دیگر حتی تحمل لحظه را هم به تو نمیدهد چه برسد به دقیقه یا ساعت یا روز یا هفته و سال ... هرچه بگذرد بی تحمل تر میشوی و احساس تشنگی آن گل را میکنی و احساس شورش آن ترانه را و احساس حرص و طمع آن تاجر را آنهم برای بخشیدن برای قمار کردن و قمار شدن ... بله عشق لذت قمار باختنی است بی سرانجام و فنا شدنی در یک مه و غبار ....  

                    هرگز گمان نمیکردم اینقدر دوست داشتن برایم حیاتی شود ! به ظاهر همه چیز را دارم ولی ندارم گمشده ی هایی داریم که تا لحظه ی مرگ ما رو بسوی خود میخوانند و تا نیابیم رنگ آرامش را نخواهیم دید ! حتما میپرسی پس چرا قبلا اینقدر احساس گمشده داشتن نمیکردیم ؟ سوال خوبی است چون قبلا اینقدر فکر نمیکردیم ! قبلا طعم خیلی از مفاهیم را نچشیده بودیم مثل زیبایی - دوستی - بخشش - عشق - نفرت و از همه مهمتر زندگی ! ... آنقدر زنده بودیم که مثل آن ماهی که تا وقتی در آب است نمیداند که در آب است زنده بودن را نمیدانستیم ! زنده بودن هنر خاصی است غیر زنده ماندن ! همه ی ما به زور و جبر طبیعت زنده مانده ایم ولی زنده نیستیم مگر وقتی که فهم زندگی را درک کنیم !

                            این است که عشق را ما نمی فهمیم تا وقتی عاشق شویم مثل همان اوایل دوران بلوغ ! وقتی که هیجان برق نگاهی در ما لرزش با  نمکی ایجاد میکند تازه آن وقت است که میفهمیم پیله ی تنهایی خویش را داریم پاره میکنیم تا به دنیای بزرگتری گام نهیم دنیای مفاهیم و احساسات ! بچه که بودم نسبت به شنیدن غزلهای عاشقانه بی تفاوت بودم یا دست کم بدم می آمد نمی دانستم چرا باید دوست اش داشته باشم ؟  حتی ترانه ها و فیلمهای عاشقانه را درک نمیکردم برایم آن روزها فیلمهای هیجان انگیز اکشن و بزن بزن جالب بود و احساس قدرت کردن در همزادپنداری با قهرمان قلدری ! شاید آن روزها که هیکل نحیفی داشتم و کتک کاری با بزرگترها برایم سخت بود نیاز به قدرت و فهم قدرت برایم ملموس تر بود تا فهم دوست داشتن اما کم کم زمزمه های روح کار خودش را کرد و من برای اولین بار در کلاس زبانی که چهارم دبستان میرفتم عاشق دختری شدم که همکلاسی و هم محله ای ما بود ! .... نمیدانم چه شد که آنروز دیگر حواسم به درس نبود یا اگر بود احساس میکردم باید خیلی شاگرد خوبی باشم که بتوانم نظرش را جلب کنم یا دلش را بربایم بله جذابیت کلید هر دوست داشتنی است نه فکر کنی جذابیت ظاهری که آن البته خیلی زود میرود یا دست کم به سرعت به آن عادت میکنیم بلکه جذابیتی در ویژگی های خاصی در درون فرد که فنا ناپذیر باشد حتی در خودمان که آن را بتوانیم نگه داریم !  اما به تدریج طی سالها فهمیدم فهم ما از عشق و دوست داشتن روز به روز مثل خود ما بالغتر و عمیق تر میشود تا جایی که باید حتی از کانال علائق جنسیت هم مایه بگذاری و بعد بگذری تا  به مفهوم بلندی از عشق برسی . شاید اینروزها دیگر به جنس مخالف نگاهی جنسیتی دیگر نداشته باشیم بیشتر انسانی تر شده ایم گرچه هر از گاهی فیل مان یاد هندوستان هم میکند ولی نه بخاطر عطش سیراب کردن یک هوس مسخره که برای کشش های آگاهانه ای از حسی که از همدیگر میگیریم و لذت عمیقی که از درک احساساتی وحشی تر و عمیقتر به ما دست میدهد به عشق نزد ما رنگی جذابتر میدهد . به تدریج یاد میگیریم که نیاز به یک هم نفس داریم که شراب دوست داشتن و عشق اش را در جام ما بریزد و ما نیز پیمانه اش را با شراب دوستی و عشق خود پر کنیم و عاشقانه با این می میگساری کنیم . دیگر هیجانات موقت در کار نیست میل به تصاحب هم نیست میل شدید به حضور است حضوری که قلب ات را بلرزاند ! ‌انجاست که دیگر میخواهیم طعم هر لحظه با هم نوشیدن را هم دیوانه وار احساس کنیم ...