حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

غار تنهایی و قصه ی ترس ! ...
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: معلم ، ترس و لرز ، غار تنهایی ، کی یر کگورد

سلام :

                                 آقا عجب اوضاع بی رحمی شده ! مردم دیگه بهم یک اپسیلون هم رحم نمیکنند چون ترس ندارند ! دیگه از تنبیه و توبیخ وحشت ندارند به فکر عواقب اش هم نیستند ! این وضع یعنی بی ترسی آقا خیلی خطرناکه ! .. قبلا خب مردم یک جورایی از خدا و قیامت و اینها میترسیدند ولی دروغ چرا تا قبر آآآ ... مردم دیگه از خدا نمیترسند ! تعارف که نداریم کسی از خدا نمیترسه یعنی واسه اش مهم نیست که بترسه ! ... بقول دیدرو فیلسوف فرانسوی که گفته بود : بودن یا نبودن خدا برای من فرقی نداره چون من کاری باهاش ندارم ! ... موضوع اینه که وقتی ترس ما از چیزی از بین رفت هم میتونه خوب باشه و هم خیلی وحشتناک ! شما وقتی بدونید که دیگه از عاقبت مسئله ای ترس و وحشتی ندارید در اون مورد بیباک میشید و کارهایی از شما ( البته بلا نسبت شوما !! ) سر میزنه که حتی به عقل جن یا حضرت ابلیس هم نمیرسه ! حقیقتا چیزی که باعث میشه ماها آدمهای ناناز و آرام و مهربانی باشیم همین ترس هست که از دیگران و از همه بالاتر خدا داریم ! ...

                نمیدونم چرا یاد ایام مدرسه افتادم و زمانهای بین کلاسی که هنوز معلم یا دبیر سر کلاس نیومده بود و همه مون داشتیم تو سر و کله ی هم میزدیم  مخصوصا موقع کلاس هندسه که یک دبیر خاص داشتیم !!! یادمه که یکی از دیوارهای کلاس دو جداره بود و یکبار که یکی دو تا از بچه ها داشتند با ضربات کونگ فو با هم شوخی میکردند دیوار مذکور ترک مختصری برداشت و از اونجایی که همه مون به نحو شگفت آوری عاشق کشف دنیاهای تازه بودیم به همت دوستان اون ترک تبدیل به شکاف شد و بعدا با شعار ما میتوانیم اون شکاف هم تبدیل به باریکه ای شد که تازه فهمیدیم به به چه سعادتی ! دیوار تازه به فضای تازه ای منتهی میشه که مثل یک غار تنهایی بود و دوستان وسایل و چیزهای مخفی شون رو اعم از وسایل لهو و لعب و ... تا تخته پاک کن و ایضا صندلی معلمینی که کمی اخلاق مدار نبودند و اهل تسامح و تساهل نبودند رو در اونجا برای مدتی توقیف میکردیم و  معلمین با تعجب و شگفتی مجبور میشدند واسه نشستن هربار ناظم یا مدیر بیچاره رو خبر کنند که بیاد  وصندلی با خودش بیاره !  و اون هم متحیر که چقدر مصرف صندلی معلمین در کلاس ما بالاست !!!!‌... این بود که داد و بیدادشون در میومد و نماینده یا همون مبصر کذایی رو صدا میزدند که بیاد توضیح بده ! این صندلی ها چطور توی روز روشن از کلاس ما غیب میشه در حالیکه شاهدان عینی شهادت میدادند که هیچ صندلی مشکوکی از کلاس خارج نشده !!

               از اونجایی که  روحیه ی کارآگاهی ناظم مدرسه مون که سلولهای خاکستری اش مثل بازرس پوآروی معروف بود خیلی کنجکاو بود ( و اتفاقا سبیلهای چخماقی و هیکلی بس درشت داشت با یک عینک دودی ته استکانی که نیمی از صورتش رو می پوشاند و حقیقتا وقتی با اون صدای نکره اش داد میزد یا حتی وقتی آهسته نجوا میکرد تن مان با قدرت شش واحد در مقیاس ریشتر میلرزید ! ) این مسئله باعث شد دو گزینه را برای فرضیه ی مفقود شدن صندلی معلمین در نظر بگیره  :

              ١-  احتمالا صندلی ها از پنجره ی بیرون به سمت حیاط مدرسه به مقصد نامعلومی به پرواز در آمده اند(  آخه کلاس ما تازه طبقه ی دوم بود )و از بازگشت آنها کسی خبر ندارد !

              ٢-  احتمالا قوی تر اینکه دانش آموزان محترم صندلی ها را خورده اند !...

              ٣ - و گزینه ی سوم اینکه ... آخه  گزینه ی سه نداریم گفتم که دو گزینه بیشتر نیست آی کیو !

                خلاصه از آنجایی که جمعیت دمکرات و آزاد منش دانش آموز کلاس ما دیدند که با هیچ ترفندی حضرات نمیتوانند به راز ماجرا پی ببرند ترس و لرز را (‌ البته منظور اون کتاب فیلسوف شهیر کی یر کیگارد نیست لطفا نام ایشان را درست بخوانید اشتباه از گیرنده است !! )  را کنار نهادندی و در یک اقدام خداپسندانه و دشمن شکن یک گربه را طی عملیاتی به کلاس آوردند و اون رو توی غار تنهایی پنهان کردند تا نوبت کلاس هندسه برسه !!‌... البته مشکل اینجا بود که اکثریت غریب به اتفاق بچه های کلاس از این اقدام شجاعانه خبر نداشتند و نمیدانستند چه خبره !! ... خب این برخلاف روحیه ی دمکراسی بود و نتیجه هم البته معلوم شد که هرکس که با دمکراسی در افتاد ور افتاد ! ... خلاصه وسطهای کلاس هندسه که ما شدیدا طبق اون  اصل کوبنده و مزخرف همیشگی علم بهتر است یا ثروت ؟ خب معلومه ثروت !! داشتیم شدیدا در سینوس و کوسینوس و عمود منصف و عمود غیر منصف !! تفکر میکردیم یکی از آن رنود در غار را باز کرد و گربه ی بینوا که مدتها در حبس تعزیزی بسر میبرد هاج و واج بنای فرار را بر قرار در آن بازداشتگاه تاریک نهاد و از بین پاهای بچه ها میگریخت که با اولین تماس .... جیغ بنفش یکی از همکلاسی ها بلند شد و نتیجه چی شد ؟ صفر - صفر ؟ نخیر !! باز هم اشتباه کردین چهل و پنج - یک !! یعنی چه ؟ یعنی اینکه در ایکی ثانیه ! چهل و پنج تا دانش آموز بودند که مثل برق روی نیمکتها ایستاده بودند و تصورش رو بکنید وقتی معلم هندسه ما با اون لهجه ی نکره اش روش رو از روی تخته سیاه که اون موقع سبز بود برگرداند با چه منظره ای روبرو شد !! همه ی کلاس به جای نشستن مثل بچه ی آدم روی میزهاشون ایستاده بودند ... دردسر تون ندم که این قضیه باعث شد غار تنهایی لو بره و اون دانش آموزان مقصر رو حسابی حالشون رو بگیرند تا درس عبرتی بشه واسه بقیه !! ... و اون دانش آموزان اکنون به خاطر اون رفتار نترس شون به سرنوشت بدی دچار شدند یکی شون الان بورس ماشینهای لوکس داره ! یکی شون تو کار طلا جواهراته ! یکی شون توی کار خرید و فروش مسکن هست و همه هم بخاطر عذاب الهی سوار این ماکزیماهای لکنتی هستند ! پس بچه جان برو حالا جرات داری برو درس ات رو بخون که مثل من بدبخت میشی !!‌............ این بود انشای ما !