حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

حس تهاجم روانی در ما ....
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: خشم ، بی اعتمادی ، بی اعتقادی ، خدا

سلام :

                    اینروزها بطور ملموسی متوجه ی وجود خصلت خاصی در روابط اجتماعی مان شده ام خصلت تهاجم یا آماده باش عصبی ! .... احساس میکنم به دلیل عدم وجود ثبات اخلاقی و نبود باورهای محکم مردم و حتی خود ما دچار بیماری آزار دادن شده ایم . وقتی وارد محیط های عمومی میشویم همه از قبل علیه هم گارد گرفته اند انگار وضعیت قرمز است همه منتظر شروع یک دعوای حسابی هستیم . به چهره ها که نگاه میکنم آنقدر در هم و عصبی اند که جرات هرگونه درخواست یا همکاری یا یاری را از طرف مقابل بگیرد ! .... حتی بین همکارانم و خودم هم همینطور مگر اینکه طرف آشنا باشد یا آشنا از آب در آید آن وقت گل از گلمان می شکفد و میخواهیم خودمان را برای طرف حلوا حلوا کنیم ! حس نوع دوستی یا رفاقت با دیگران به دلایل مختلفی از میان ما رخت بربسته است !‌ نمیدانم شاید بخاطر رواج بی اعتمادی مفرطی است که میان مردم شایع شده و دلایل عمدتا سیاسی و عقیدتی دارد . وقتی کسی نتواند خودش باشد طبیعتا دست به تظاهرات تصنعی میزند تا وانمود کند اوضاع داخلی اش خیلی خوب است ولی خدا میداند که چقدر گرفتاری دارد و دلش میخواهد با کس دیگری درد دل کند یا همفکری بخواهد ! ... بر عکس نوع شرایط حاکم بر جامعه ی ما ما را بسمت نوعی انزوای خودخواسته سوق میدهد انزوایی که سرطان روح است ! ... نتیجه ی چنین شرایطی داشتن روحیه ای عصبی و پرخاشگر است که هیچ رفتاری را که با معیارهای منطقی فرد سازگار نباشد را بر نمیتابد ( جالب آن است که در زمانه ی ما هر کس برای خودش منطق فردی خودش را دارد که عموما با دیگران فرق دارد دیگر ما وحدت نظر هم در مورد ارزشهای انسانی یا اخلاقی نداریم هرکس خود را محق میداند ارزشها را برای خودش تعریف و تفسیر کند بعبارتی هرکس برای خود خدا و پیغمبر خویش شده است ) .

                                  حاصل این آشفته بازار برخورد باورهای ذهنی ما و  وقوع جنگهای روانی است که هراز گاهی در محیط های عمومی می بینیم ! معتقد به تحمیل اعتقادات نیستم اما گویا نتیجه ی آن شده که بجای احترام به باورهای فرد میخواهیم با نزاع عقیده ی خود را تحمیل کنیم مثل همین چند روز قبل که فردی وارد اتاق شد و هنوز بسم الله نگفته داد و بیداد راه انداخت و تهدید که داروهای درمانگاه شما اصلا خوب نیست ! و اگه این بار داروی حسابی  واسه ام ننویسی فلان میکنم و بهمان ! هی تهدید و تهدید ...  نیست حالا منم خیلی این روزها سر دماغم متحیر تنها سکوت کردم و به چشمهاش زل زدم ... خوب که حرفهایش را زد بهش گفتم : ما اینجا داروی حسابی نداریم !! .... اگه میخوای داروی حسابی بگیری برو جای دیگه داداش عوضی بهت آدرس دادند ! ... طرف شروع کرد به غرغر کردن و من هم توضیح دادم ببین من تشخیص خودم رو دارم و نظر خودم رو بهت میگم اگه بهم اعتماد داری خب گوش کن اگه هم نداری باید بری جایی که بهشون اعتماد داری ! من فکر میکنم علت این حرفهات واسه اینه که اینجا بیمه است و داروهاش رایگانه اگه مجبور میشدی پول بدی اون وقت مثل بچه ی آدم می نشستی و قدر داروهای اینجا رو مثل بیرون درک میکردی ! اصولا هرچیزی مفت شد کوفت شد !! .... طرف رو معاینه اش کردم و واقعا هیچی نداشت ! باز هم مثل همیشه اون کلام مزخرف رو شنیدم که میگفت : من تا پنسیلین یا سوزن نزنم خوب نمیشم و اینا زود یک آمپول سرماخوردگی واسه ام بنویس !! ... منم بهش گفتم : عزیزم دیگه چی ماست سالاد نوشابه ؟؟... تازه هر وقت آمپول سرما خوردگی اختراع شد واسه ات مینویسم ! تو که خودت هم نمیدونی چی داری میگی !! تازه مگه آمپول زدن نذریه که هر خبری شد میخوای زود آمپول بزنی !!؟؟ وقتی معاینه اش کردم چون مشکلش ویرال بود فقط آدالت کلد نوشتم و رفت ! و بعد عصبی تر برگشت ! ... و داد زد که من نامردم اگه دیگه پول به حسابت بریزیم !! منم هاج و واج میگم به حساب من ؟؟؟ خب اگه اینه پول خودت و بقیه ی بیماران پشت در رو بریز به حساب من اون وقت من میام پاشنه ی در خونه تون ویزیت ات میکنم ! کلی هم پنی سیلین واسه ات مینویسم اصلا جوری که باسن مبارکت بشه آبکش !!‌ خوبه ؟؟  دیدم طرف داد زد احمقهایی مثل من دیگه نباید پیش امثال تو بیان !! منم گفتم : دعوا نداریم که حرف حساب جواب نداره ! باید بری پیش یه احمقی مثل خودت ! ... دیدم در اتاق رو که معمولا اولین قربانی این جور جنگهای لفظی هست رو محکم کوبید و رفت ! ...