حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

یادواره ی بی مناسبتی از امام محمد غزالی ...
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

         سلام :

                  اینطور نیست که تنها در زمانه ی ماست که میان انتخاب معیشت و فضیلت مجبور باشیم یکی را برگزینیم و  بعبارتی موقع انتخاب رشته  تنها در زمانه ی ما نیست که اهل علم با این سوال تاریخی مواجه باشند که علم بهتر است یا ثروت ؟  که قطعا ثروت !!! .... بلکه همیشه ی خدا از  قدیم الایام  این سوال تاریخی مسئله ی مهمی  برای زندگی و تصمیم گیری نهایی ِ اهل دانش یا بعبارت بهتر دانشجویان بوده است . مخصوصا در زمانه ای مثل زمانه ی امام محمد غزالی  - این نابغه ی بزرگ و شگفت انگیز -که علی رغم اینکه هنوز مغولان ایران را به خاک سیاه ننشانده بودند و گستره ی حکومت سلجوقیان و مخصوصا ملکشاه از شرق تا غرب آسیا را فرا گرفته بود و حتی آفریقا را ولی با اینحال فقر و امکان ِداشتن یک زندگی ِ بهتر برای همه میسر نبود و طبعا مثل همین حالا یعنی زمانه ی خودمان برای پیشرفت  بازار چاپلوسی و پاچه خواری و دسیسه آنقدر رواج داشت که آنانکه از طبقات متوسط یا پایین قصد ترقی داشتند خیلی مکافات باید میکشیدند تا جایی برای خودشان در میان دستگاه و بقول امروزی اش نظام باز کنند و بیابند و طبعا برای کسی مثل ابوحامد غزالی هم که مزه ی فقر و نداری و نداشتن امکان یک زندگی قابل قبول اجتماعی که چشم بدخواهان و تمسخر کنندگانش را کور کند  را از همان ابتدای کودکی چشیده بود و  بخاطر آن حسرت ها خورده بود این مسئله همیشه آرزویی نزدیک به عقده شده بود و همین باعث شد وقتی برای علم بخواهد سرمایه گذاری کند بسیار گسترده و دقیق مایه بگذارد ...

                  


 پدرش  محمد غزالی که آدم ساده ولی پر اراده ای بود در آن روزگار در توس یعنی همین حوالی مشهد فعلی   زندگی میکرد و به شغل پشم ریسی یا پشم بافی ( هر کدام که بهتر به مذاق شما بچسبد ! )  اشتغال داشت  که در  اصطلاح عربی رایج در آن زمان به آن در توس یا طوس شغل غزالی میگفتند ( حداقل اسم شغل اش شیک و خوشگل و دهن پرکن که بود  !  ) یعنی کسی که از پشم حیوانات نخ میریسد ولی خب نه در آمد دهن پرکنی داشت و نه اسم و رسمی که بشود جایی در آورد این بود که پسرش ابوحامد بعد از مرگ زود هنگام پدرش خیلی زود میان زندگی در فقر و گمنامی و زندگی در ثروت و آسایش همراه با شهرت و قدرت مجبور به انتخاب شد ! تقصیری هم نداشت پدرش آنقدر مکنتی نداشت که بتواند او و برادرش احمد را به جایی برساند و از آنجا که خودش طعم تلخ فقر و بیسوادی را که همواره زبان مردم را به طعن و تحقیر می گشاید چشیده بود با همه ی نداری هایش پدرش  تصمیم گرفت نگذارد این دو فرزندش همان راه سختی را که او در زندگی چشیده بود بچشند این بود که با زحمت فراوان پولی تهیه کرد و آندو را به مدارس مذهبی آن دوره در جرجان ( همین گرگان امروزی ) و نیز نیشابور فرستاد .   از آنجا که در آن زمان  برای رسیدن به مدارج بالا ( بقول قدیمی اش ) و مدارک بالا ( به قول امروزی اش )  راه  ترقی یعنی تحصیل از میان مدارس علمیه ی مذهبی و نظامیه ها میگذشت پدر غزالی انصافا همت بلندی کرد و آن دو را تشویق به تحصیل و تحمل مشقات زندگی در مدارس علمیه و رسیدن به درجه ی فقاهت و بلاغت کرد ... و انصافا که غزالی قدر موقعیت به وجود آمده را خوب دانست به گونه ای که مشهور است اکثر کتابهایی را که میخواند از حفظ میشد  و  حسابی سعی کرد در علوم روز دستی بالای دست باشد و شد آنچه میخواست یعنی علم و ثروت و شهرت و قدرت .... (  خب چه کسی از این موقعیت ها بدش می آید که وسوسه ی این حرفها نشود ؟؟؟؟؟ ) این بود که شدیدا در علوم روز مخصوصا علوم دینی و کلام آنهم بخصوص مذهب شافعی حسابی چیره دست شد و  آنقدر محبوب و مشهور شد که بعدها بازوی امام الحرمین عطاملک جوینی در مناظراتی شد  که بین علمای حنبلی مذهب با علمای شافعی مذهب هر بار به دعوت دو طرف بصورت متناوب رخ میداد و حسابی حریفان حنبلی را از نظر بحث کردن و جدل آزار میداد و بقول شطرنج بازان آچمز میکرد و بعد کیش و مات !!  همین حریفان را حسابی عصبی میکرد به شکلی که از این همه قدرت مجادله اش کینه به دل گرفتند  بگونه ای که یکبار که عطاملک جوینی مشهور به امام الحرمین (  که استاد غزالی در علم کلام بود ) تنهایی و بدون غزالی از نیشابور که آن زمان از جمله  دانشگاه ها و از نظامیه های معتبر کشور بود برای مناظره به همین اصفهان خودمان رفته بود (  که جالب است آن زمان اصفهان پایگاه مهم سنی مذهبان حنبلی بود و از جمله متعصب ترین شهرهای ضد شیعه !!   تا همین چند قرن پیش بود ) علمای  آنجا  در غیاب ابوحامد غزالی ( که زبان تند و گزنده و در عین حال قدرت استدلال و جدل فوق العاده ای داشت ) و یک نفر از همشاگردی های دیگرش که قدرت مناظره ی محشری داشتند   حسابی از خجالت عطاملک جوینی که از توس یا خراسان فعلی برای شرکت در تورنمنت مناظره رفته بود در آمدند و به طعنه گفتند :  پس ای شیخ سگان درنده ات را نیاورده ای ؟؟! و خلاصه در بحث و مناظره حسابی شیخ را  ضربه فنی کردند و بعد از آن البته شیخ دیگر نتوانست کمر راست کند هی خدا خدا میکرد که از این افتضاحی که برایش بوجود آمد خلاص شود تا اینکه فوت شد .!!  

                                   غزالی که عشق بحث و جدل بود و بقول امروزی ها پوز زنی  آنقدر مغرور بود که حسابی مخ طرف مقابل را تکان میداد  مخصوصا وقتهایی که رگ و ریشه ی مشهدی اش هم گل میکرد و بیرون میزد  حسابی  از این قدرت مناظره و جاه طلبی اش  و حجم آتشی که بر سر حریفان فرو میباراند  آنهم در برابر چشم ملکشاه سلجوقی و خواجه نظام الملک طوسی  که نخست وزیر و موسس نظامیه ها بود و در ضمن همشهری اش !! که خودش امتیازی به حساب می آید  مثل همیشه و همه جا....  خلاصه حسابی مست و کیفور میشد و تشویق های مردم که دیگر نگو و نپرس که چه حالی به او میداد که ابوحامد دوستت داریم !! و اینا  .

                             تا اینکه در سایه ی همین خودی نشان دادن ها به تدریج مقرب درگاه شد و شد جزء خودی ها.... با کلی امتیازات محفلی به گونه ای که روایت میکنند وقتی وارد بغداد شد قیمت لباس مجلل اش پانصد دینار یا درهم میشد که باعث میشد چشم مردم از دیدن این نماینده ی شاه و در ضمن نماینده ی دین و نیز نماینده ی علم از حدقه بیرون بزند که آخرش علم بهتر است یا ثروت ؟؟؟ ....

               بعدها  از جانب ملکشاه نمایندگی رسمی یا سفیر فرهنگی ملکشاه در درگاه خلیفی عباسی در شهر مشهور و افسانه ای بغداد شد که آن زمان رویای هر جویای نامی بود - شهر هزار و یک شب و شهر افسونگری که در ضمن پایگاه و مرکز دینی آنزمان یعنی خلیفه ی عباسی بود و با اینحال شهری بود که آزادی بیان نسبی باعث میشد هر فرقه و مکتب فکری بدون واهمه در مناظره ها و مباحثات شرکت کنند و به اصطلاح امروزی اش پوز حریف را بزنند (‌ این هم از درسهای جالب تاریخ است که هرجایی امکان تکثر آرا و تسامح و تساهل فرهنگی وجود داشته باشد تنور ترقی اندیشه حسابی گرم گرم است )‌ . 

                            اما  این تازه اول ماجرای غزالی بود ! ماجرایی که شاید روزی مثل خیلی ها که سرشان به تن شان می ارزد حسابی از اینهمه موقعیت های دهن پر کن و اینهمه شهرت و ثروت حسابی از خودشان بدشان می آید و حس  میکنند نه اینها اصلا بهشان لذتی نمیدهد ! آنهم برای آدمی که هوش سرشاری داشت و بخوبی میدانست دامنه ی قدرت مال و ثروت وقتی از یک حدی بگذرد دیگر تکراری و کسل کننده میشود و بعد هم میشود بلای روح و جسم ! .... تازه با نگاه شماتت آمیز مردم چه کار کند که هر روز او را در آن لباسهای زلم زیمبو که با سادگی و صمیمیت آنانکه دنبال علم برای تعالی میروند منافات داشت و  میدیدند که تازه دارد برای  اسلام و خدا جوش میزند !!!!   و مثلا بحث و جدل میکند و ظاهرش با دین خواهی چندان نمیسازد . این بود که از آن محیط پرهمهمه و شهرت طلب و ثروت اندیش یکباره فرار کرد ! و چقدر به دل آدم می چسبد این تنهایی و عزلت در اعماق ناشناختگی ! و چقدر اراده و بینش میخواهد که آدم از مال و اموال و موقعیت طلایی و شهرت و قدرت اش دست بشوید و فرار کند به جایی که بعنوان فراش جاروکش باشد اما دیده نشود ! همین دیده شدن های بیش از کوپن است که خیلی از آدمهای شهیر را دیوانه میکند و وادار به رفتارهایی غیرقابل انتظار میکند تا اینکه یکی بر میخیزد و میرود مثل همین امام محمد غزالی ! یا در آنطرف آبها ... مثل سنت آگوستین !  چقدر دلم میخواد میتوانستم بقیه ی ماجرای این نابغه ی عصیانگر دوست داشتنی را بیشتر بگویم ....