حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

رسوای زمانه منم ....
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام :

            امروز فهمیدم چقدر من آدم رسوایی هستم! 


 خب تقصیر خودم نیست چه توی جمع باشم و در میان رفیقان گرمابه و گلستان و  چه در عالم خلوت و دور از چشم رقیبان دلم میخواهد خودم باشم همان که هستم و هر جا که باشم البته چیزی را که توی دلم هست را میگویم و دیگر ملاحظه ی افرادی که خیلی جدی و  مقید به آدابند و دوست دارند پر هیبت و اسرار‌آمیز یا خیلی عصا قورت داده جلوه کنند تا حرف شان و حضورشان خریدار داشته باشد را نمیکنم و ای بسا حرفی که میزنم و دیگران خودشان را جمع و جور میکنند آنهم بخاطر ترس از رسوایی و عیان شدن عیبهایمان  مخصوصا بخاطر رودربایستی  شدیدی بین ما ایرانی ها رواج دارد و نمیگذارد با هم راحت باشیم و چه بسا بعدا که از هم دور شدیم زبانمان به غیبت از افراد باز شود بدون اینکه بتوانند از خود دفاع کنند این است که صمیمیت مان نمایشی و تهوع آور میشود و جمع بظاهر خیلی محترمانه مان تحمل ناپذیر میشود که آدم دلش میخواهد بسرعت از محل بگریزد  و باعث نوع اشاعه ی فرهنگ تملق و دروغ گویی و ریاکاری در بین ما میشود . حتی از دیدگاه من (البته با رعایت حرمت افراد ) گفتن خیلی حرفها مردانه یا زنانه نیست که بخواهیم در یک جمع مشترک گفتن بعضی شوخی ها را توهین یا تحقیر تلقی کنیم البته لزوما نه هر شوخی ای !! خلاصه که چشم مامانم روشن با این پسر بزرگ کردنش ! 

                                                     ************

                       خیلی بی خیال شده ام و در قید خیلی از عرف های اجتماعمان نیستم ماجرا اینه که بین من و اون رئیس کوتوله مون که پیشتر تر ها ازش حرف زده بودم  حسابی شکراب شد و گفته بودم وقتی کنار من می ایسته  راس الخط کله اش کمی تا قسمتی از خط کسری  من یعنی از کمربندم بالاتر قرار میگیره تازه من  وسط دعوا پیش خودم حساب کردم خب اگر کار به ضربات پنالتی در یک رینگ بوکس کشید من خیلی ضرر میکنم که !  علت اش خب معلومه :  چون اگر هوک چپ من فک نامبارک اش را مورد اصابت قرار دهد ضربه ی تلافی جویانه ی او احتمالا به حوالی شکم ما برخورد میکند که البته خیالی نیست (‌ این حرکات کذایی رو بصورت Slow motion تجسم بکنید لطفا ) ولی خب او میتواند با یک ضربه ی پای ناجوانمردانه جاهای حساس ما را مورد تفقد قرار دهد که در اینصورت من باید چیکار کنم من که نمیتوانم چهار زانو بنشینم تا ضربه اش رو تلافی کنم !! نخیر صلاح در اینه که اصلا برخورد فیزیکی با هم نداشته باشیم و من محترمانه به او بگم : برو مردک با هم قد خودت شوخی کن !!  چشم تون روز بد نبینه حسابی هفته ی پر از توطئه ای رو گذروندم ولی بخیر گذشت و باز هم افتخاری دیگر... یعنی  به سرکار قبلی ام برگشتم و بالاخره با وساطت جمعی از مشتاقان و خیل عظیمی از ذوب شدگان در ولایت ام صلح برقرار شد.  همکار متخصص اطفالم که مرد جا افتاده و بسیار محترمی است همه را برای آشتی کنان دعوت به آبدار خانه کرد و خطاب به جمع گفت باید برای شیرینی آشتی کنان حسابی تیغ ات بزنیم و من هاج و واج گفتم : نه عزیز من تمییزم تازه تحمل تیغ رو ندارم لطفا واسه ام مومک استفاده کنید ! خیلی بیچاره ها ترکیدند و خندیدند و البته حضرات نسوان که ریسه رفتند (‌البته ما اصفهانی ها میگیم لیسه ! )‌ . فهمیدم در مدت غیبت من همین دکتر اطفال زحمت بیماران مسن دیابتی را بجای من کشیده این بود که خیلی ازش تشکر کردم و بشوخی گفتم : همه ی مریضهام از اینکه اونها رو ویزیت شون کردی کلی حال کردند مخصوصا پیرزنها که بهشون گفته بودی : دهن ات رو باز کن و بگو  امممممممممممم ! کلی جیگرشون حال اومده و میگن اخیرا احساس میکنن انگار از وقتی پیش متخصص اطفال اومدن دوباره دندانهاشون در اومده !‌ . 

             گفتم با رئیس مون حسابی جرو بحث مون شد تا جایی که این حضرت والا با کمک بعضی عوامل مزدور و معلوم الحال و جیره خوار رفته بود و واسه ی بنده به اصطلاح پاپوش درست کنه و با استفاده از نسخه هایی که من بخاطر لجبازی با این عناصر نامطلوب نوشته بودم با همکاری بعضی عوامل نفاق در داروخانه که از ماجرای انتخابات کذایی کینه ی شدیدی از بنده ی سبز  در دل دارند نسخ رو جمع آوری کرده بود گزارش مسخره و مبسوطی تهیه کرده بود که ضمن مخدوش کردن تلاشهای انسان دوستانه ی من در درمانگاه دیابت که برای ملت همیشه در صحنه و شریف دیابتی نوشته بودم بعنوان سند جنایت علیه من استفاده کنه و من رو به اقصی نقاط استان پهناور و زرخیز اصفهان تبعید کنه ولی هاشا و کلا و ایضا زهی زرشک اگه موفق بشوند ! خلاصه بنده رو برای بررسی نسخ از طرف مدیرکل احضار کردند چون رئیسم و نیز پرسنل داروخانه مون رو در یک اقدام شرارت آمیز و تلافی جویانه حسابی کلافه و عصبی کردم یعنی من عمدا تعداد داروها رو عددهای عجیب غریب مینوشتم و البته واسه شمردن خیلی وقت گیر و اعصاب خردکنه !! و تازه واسه خنده به مریضهام میگفتم تعداد قرصها و کپسولهاشون رو همونجا دم در داروخانه بشمارند یه موقع کم بهشون نداده باشند و این مریضهای صف کشیده بودند عین بانکها و جلوی داروخانه حسابی شلوغ شده بود . اما در جلسه ی بررسی اونها یکی یکی نسخه هام رو در می آوردند و ایراد میگرفتند . معاون مدیر درمان یکی از نسخه هام رو در آورده میگه : بگو ببینم چرا واسه مریض نوشتی قرص استامینوفن ٢٣ عدد !!؟؟ چرا تعدادش رو کامل ننوشتی مثلا بیست تا یا بیست و پنج تا ؟ منم گفتم : خب دیدم مریض دو تا قرص با خودش از خونه شون آورده منم دیدم اسراف میشه بجای بیست و پنج تا واسه اش نوشتم بیست و سه تا ! بد کردم صرفه جویی کردم ؟ طرف هاج و واج نگام کرد و گفت :‌ این یکی رو چی میگی ؟ هم کپسول پنی سیلین واسه مریض نوشتی و هم آمپول اش رو !‌ مگه نمیدونی نوشتن دو شکل از یک دارو توی یک نسخه اشکال داره ؟؟ گفتم : خب تقصیر من نیست بیچاره مریض گفت من روزها میتونم بیام اینجا آمپولم رو بزنم ولی شبها کسی نیست منم دلم بحالش سوخت و بهش گفتم اشکالی نداره شبها رو بجاش کپسول اش رو بخور !! بد کردم به مریض کمکهای انسان دوستانه کردم ؟؟ هانچ !!‌   حسابی قاطی کرد و گفت : خب چرا نوشتی کپسول آموکسی سیلین ١٧ عدد ؟؟ مگه میشه با هفده تا خب بشه چرا ننوشتی درست بیست تا ؟ گفتم : اولا کجای کتاب هاریسون نوشته تعداد اقلام باید حتما روند باشه ؟ عزیزم دلبندم من واسه طول درمانش ۵ روز پیش بینی کرده بودم ( آخه دوز کپسول آموکسی سیلین هر ٨ ساعت یک کپسوله )‌ و با این حساب باید مینوشتم ١۵ عدد حالا ما گفتیم یه وقت وسط راه کلاغی گربه ای چیزی بزنه و یکی دوتا کپسولهاش رو ببره خب بنده خدا گناه داره این بود که گفتم دوتا اضافه ببر مهمون ما باش حالش رو ببر ! بد کردم احتیاط کردم !!‌.......... دیدم بلند شد و گفتم وایییی من مخم سوت کشید ! برو خودت با اینا یه جوری بساز !!