حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

آشفته گویی های شب جمعه !
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام :

                       چقدر از این احساس تلخ یعنی احساس بودن در خلاء با بعبارتی سرگردان بودن برای ادامه ی مسیر زندگی و حیرانی در گزینش راههای مختلف متنفرم !  به گمان من بدترین دام ِ زندگی این است که آدم دچار بیماری « از این شاخه به آن شاخه پریدن » شده باشد  یعنی هیچگاه بر راهی باقی نماند و از شدت سرگردانی دائما مسیر زندگی اش را عوض کند !‌ و وقتی به کارنامه ی کارهایش نگاه کند خود را مثل پرنده ی سرگردانی بیابد  که هراز گاهی از شاخی به شاخی  پریده است  و  هیچگاه نتوانسته است که مقصدی و مقصودی را  به انتها برساند  ! حقیقت آن است که آنانی در زندگی در نهایت برنده ترند که یک مقصود و مسیر خاص را که موافق طبع خویش یافتند دنبال کردند و به پیش رفتند . اسیر شدن در جنجالهای روزمره ی زندگی و تحت تاثیر نشست و برخاست با گروههای مختلف آدم را گاهی از مسیری که ابتدا برای خویش انتخاب کرده بود فرسنگها دور میسازد و همین منشاء آشفتگی ذهن میشود !

                                                 *********

              آدمی موجود عجیبی است حاضر است در خیلی از موقعیت های ناگریز ... جانش را بگیرند ولی مالش را نگیرند  البته منظورم رقم های درشت است نه در حد دادن یا گرفتن بلیط اتوبوس ها ! نمیدانم این چه حس عجیبی است که ما داریم که به چیزهایی بخل می ورزیم که بقایی ندارد  حتی فکر کنم در قرآن هم مضمونی به این مطلب هست که خیلی  از آدمهای بظاهر مومن نماز خوان حاضرند جانشان را در راه خدا بدهند ولی مال شان را نه ! .

                                                **********

              دوران تاریکی را میگذرانیم آدمها یا شاید بهتر است بگویم آدمکها بشدت تغییر هویت داده اند در حالیکه همه جا و همه چیز در اطراف ما   آدم را تبلیغ و ترغیب به پیشرفت در یک رقابت ناخواسته و موذیانه  میکنند و آدمها از زمین و آسمان تشویق به بهتر شدن کیفیت زندگی میشوند و همه جا صحبت از نداشته هایی است که باید داشت ! آدمها رفته رفته از درون  تبدیل به جانوران درنده خو -  بی رحم و خودخواهی میشوند که میخواهند همه چیز را به کام شهوت خودخواهی هایشان بریزند و این شهوت و هوس ها آنقدر متنوع و گسترده شده اند که گاهی آدم از این گستردگی که گاهی شامل فضائل و ارزشهای معنوی نیز میشود به راستی وحشت میکند و گاهی آدم گمان میکند واقعا دیگر چیزی به نام انسانیت - حس احترام متقابل و اخلاقیات باقی نمانده و اگر هم باشد مثل سایر چیزهای دیگر این عصر و زمانه بوی پلاستیک و طعم دروغ و ریاکاری میدهند و سرپوشی است که عده ای از آدمکهای بظاهر خیلی ظاهر الصلاح و نجیب !! برای کلاه گذاشتن بر سر کسانی بکار میبرند که از خودشان ساده لوح ترند ! خانواده ی ثروتمندی را می شناسم که در اوج ثروت پدرشان را یک جورایی حذف کردند تا اشتهای سیرناپذیرشان را با باقی مانده ی مایملک ثروت پدر برای مدتی سیراب کنند  حقیقتا آدمی ظرفیت ثروت ندارد و کسی که واقعا ثروتمند باشد و ظرفیت مال داشته باشد  یا خیلی کم داریم یا اصلا نداریم بلکه عمده ی این نو کیسه گان گدایانی هستند که در شکل فاخرشان از گدایان خیابانی بسی طمعکارتر و بی رحم ترند ! .