حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

اندر مذمت طمعکاری خلق لر!
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام :

                       امروز صبح که میخواستم به محل کارم برم دیدم جلوی بانکها ساعت ٧ صبح بیش از حد شلوغ است و برخلاف معمول همه بدون اینکه مثل همه ی امور مملکت که مردم را در صفوف بهم فشرده بله دقیقا بهم فشرده یا بهتر بگم در هم فشرده بهم فرو کرده اند و مردم بینوا و یا احمق مثل گله ی گوسفندانی که به سمت آغل یورش میبرند دارن همدیگر را ابلهانه فشار میدن و  داشتند  با شناسنامه در دست همدیگر را هل میدادند که به داخل بانک  بروند اولش فکر کردم لابد صف شیره بعد دیدم نه بابا این جا که بقالی نیست این تابلوی بانک داره بعد گفتم لابد بانک تغییر کاربری داده و چون موجودی بانکها اساس نم کشیده لابد برای تغییر شغل داره آتیش میزنه به مالش و  موجودی اش رو حراج میکنه  شاید هم رئیس بانک از این برادران خیلی متشرع و مقیده و داره اول صبحی نذری مثلا کله پاچه چیزی به مردم میده بعد دیدم نه بابا کله پاچه ی نذری را که با شناسنامه نمیدهند !  بعد گفتم خب لابد بر اساس اقشار آسیب پذیر کله پاچه را امتیاز بندی کرده اند و مثل پاچه اش را آدمهای پاچه پاره ی مستضعف میدهند و بنا گوش و چشمش را به نور چشمی ها و خودی ها و اونایی که سابقه ی جبهه دارند.... خلاصه بگذریم  وقتی به درمانگاه رسیدم متوجه شدم بقیه ی همکارانم هم متوجه این ازدحام غیرعادی آنهم در ساعت ٧ صبح شده اند . خلاصه تا ظهر کاشف به عمل آمد که ریاست جمهور در طی سفرهای استانی اخیرشون طی بخش نامه ای به کلیه ی بانکها دستور داده که به همه ی کسانی که لر تشریف دارند از هفتاد تا صدو بیست هزارتومان بانکها همینجوری دور همی پرداخت کنند ( عجب این بابا قاطی داره !  باور نمیکنین بپرسید ) و خب از آنجایی که جایی که من کار میکنم پر است از مردم غیور و همیشه در صحنه ی لر طبیعی بود که این لرها بصورت دشمن شکن و غرور آفرینی به سمت بانکها حمله ببرند آنهم بقول خودشان با پته ای از طرف احمدی نژاد در دست که به بانکها ابلاغ میکند که به آورنده مبلغی پول بدهند ! خیلی حال آدم بد میشه وقتی که از یک طرف سنت گدا پروری دولت مهرورز را مشاهده میکنه و از طرفی حماقت مردم طمعکار و وحشی شده ای را که خود عامل ظهور دولت مهروز هستند ! واقعا نمیدانم این مردم را چه پیش آمده که اینقدر پست و حقیر شده اند ؟؟ شاید علت اش طمع کاری و خودخواهی حقیرانه ای باشد که مردم گرفتارش شده اند کسی به فکر کسی نیست . همه سر در لاک خود فرو برده اند و گمان میکنند این وضع برایشان منطقی تر است . البته از دولت و حاکمیتی که داخل را حراج کرده تا برای خارج خراج تهیه کند بیش از این انتظاری نیست ولی حس تلخی که دقیقا دارم حس کسی است که تا خرخره درون فاضلابی از سیاست تحمیلی فرو رفته و احساس میکند خدا در جایی خفته است !

                          


 در همین راستا چند روز پیش نزدیک ظهر یک پیرمرد لاغر سیه چرده ای که معلوم بود مثل دولت اهل عمل است سراغم آمد و خیلی شاکی وارد اتاق شد  از لهجه اش معلوم شد که از ملت همیشه در صحنه ی لر بود گفتم چی شده ؟ اون بابا هم با لحن حق به جانبی داد و بیداد میزد که :

         -    آقای دکتر آمپولی که اون هفته واسه ام نوشتین زدم ولی کو ... ببخشید باسنم درد گرفته و ورم کرده ( البته ایشون از واژه ی دیگه ای استفاده کرد که ما در اینجا این قسمت رو به علت بد آموزی بصورت شطرنجی و ویرایش شده آوردیم  !!‌ ) منظورم اینه که جای آمپول ورم کرده و اصلا پام رو فلج کرده !! تازه اون آقای دکتری که آمپول ام رو همینجا زد گفته که این آمپول چون بزرگه باید با سرم میزدی اش ! 

         منم سوال کردم : خب آقای عزیز میشه بگی چه آمپولی بود ؟

        گفت :‌از این آمپولا که واسه شل شدن عضلات میدن !

       فهمیدم که منظورش این آمپول های روباکسین یا متوکاربامول هست که شیشه ی آمپولش بزرگه و چون ده سی سی هست باید نصف اش کرد و دو طرفه به مریض تزریق کرد ولی نیازی به تزریق داخل سرم نداره . گفتم خب کی بهت گفت این آمپول سرم میخواد عزیزم ؟

      گفت :‌ همین آقایی که بهم زد !‌

      گفتم : الان هستش ؟

      گفت : آره امروزم هست !‌

      فهمیدم همکار بهیارمون رو میگه که اتفاقا اون هم لره ! گفتم خب برو صداش کن بیاد ببینم چی میگه چون اینجورهام که تو میگی نیست ! خلاصه رفت و بعد دیدم صدای داد و فریاد میاد . اون همکار تزریقاتی مون یا بقول معروف دکتر آمپول زن مون اومد و گفت دکتر این بابا الکی میگه تازه چون معتاده میخواد یک چیزی هم بعنوان خسارت از ما بگیره خرج عملش کنه ! وقتی دوباره رو در رو با مریض صحبت کردیم دیدیم بعله این بابا یک قصه ای از خودش در آورده و بعدش هم لنگ لنگان اومده درمانگاه به خیالات واهی و اینکه لابد علی آباد هم شهریه ! 

   خلاصه این بگو مگوی اون مریض با همشهری اش خیلی داغ شد تا اینکه این بهیار ما بهش گفت : من مسئولیت اش رو قبول نمیکنم اگه میخوای برو شکایت کن !

   دیدم دوباره مریض برگشت پیش من که آقای دکتر میخوام بخاطر این آمپول ازش شکایت کنم حالا باید چیکار کنم ؟  منم که حسابی از حرفهای متناقض اش قاطی کرده بودم گفتم : ببین پدر جان این آمپول مشکلی نداره شاید مشکل دیگه ای داری . دیدم داد و فریاد زد که نه تقصیر شماها بوده  منم دیدم فایده نداره گفتم : خب برو عزیزم شکایت کن !‌

  گفت : واسه شکایت چیکار کنم ؟

  منم گفتم : خب برو یه عکس رخ و نیمرخ یا یه فتوکپی از ماتحت مبارک ات بگیر که  محل حادثه بصورت برجسته ای پیدا باشه و توش کروکی محل تورم ات رو کشیده باشی تا ضمیمه ی پرونده ات کنیم و  همراه با یک فقره عکس یا فتوکپی با لبخند از باسن مبارک قبل از حادثه تا بفرستیم دادسرای عالی قزوین یا شهرضای خودمون کارشناس میاد بررسی میکنه اگه سی بک هات مشکل داشت که تقصیر از خودت بوده ولی اگه لاستیک سابی داشتی اشکال از طرف ماست !‌

        دیدم پیرمرد بیچاره گفت : برو بابا تو که از اونا دیونه تری !