حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

 
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام :

                    عجیب است که امسال دچار یک نوع بی احساسی عاطفی کشنده شده ام (‌ کسی اگر هنوز ذره ای عاطفه ی اضافی دارد برای بنده با پست پیشتاز برایم حواله کند بلکه جوانی را از دلواپسی و نگرانی و فلاکت در بیاورد اجرش با خدا )  اصلا نمیتوانم چیزی که نیستم را ادایش را در بیاورم و لااقل به علت قاطی شدن سیم پیچی مخ مان بر اثر امواج حوادث این مملکت اسلامی آقا اصلا وضعیت جوی مان خوب نبید که مثل قبل  در این بارگاه شاد و شنگول باشیم - نمیدانم چه مرگم شده ! بهترین چیزی که دلم میخواهد جایی است خلوت با کلی کتاب و شنیدن موسیقی های مختلف و دیدن فیلمهای مختلف  ( گرچه فیلمهای روز دنیا هم همه اش موضوع اش خیانت است و اینکه بعد از خیانت زن و مرد تازه مثلا بفهمند چقدر همدیگر را دوست داشته اند ! ظاهرا آدمهایی که خیانت میکنند در نظر مردم ینگه دنیا خیلی جذاب تر و محبوب ترند ! بعدش هم خودشان وقتی تابوها را در فیلم می شکنند نمیدانند بعدش چه نسخه ای برای زندگی و خانواده بپیچند ؟ مخصوصا وقتی ازدواج چوب دو سر طلایی باشد که نه این طرف اش چنگی به دل بزند و نه آن سرش ! )  

                             بگذریم اینروزها خلاصه بصورت شدید الحنی حوصله ی هیچ بنی بشر فضولی را هم ندارم مخصوصا این بیماران پر چانه که میخواهند برای هر دردی قصه ی حسین کردی شبستری را تعریف کنند ! آقا این تب گیرهای سنتی عجب چیز خوبی است وقتی پیرزنها دارند خیلی فسفر میسوزانند و طومار تعریف میکنند وسیله ی جالبی است برای سکوت دادن ! تازه بیچاره تا میخواهد حرفش را ادامه بدهد با اشاره میگویم مادرجان حرف بزنی از دهنت بیرون میفته میشکنه ها !!! ...

                         وقتی رفتم توی پذیرش و  تصادفا این اسطوره ی حماقت یعنی محمود را دوباره بر صفحه تلویزیون دیدم  دوباره آلرژی سیاسی ام عود کرد !  کاش میشد شیشه ی تلویزیون رو خرد میکردم ولی خب توی بیمارستان بودم و نمیشد بیت المال و این حرفها.... چرا حاشا کنیم دلمان هنوز خون است . چرا وانمود کنیم همه چیز عادی است ؟   شاید از عوارض پارسال است که هنوز زخم دلمان خوب نشده است کسی هست که پاره های دلش با بندهای چینی بندزنی های تعارفات عید و نوروز بهم آمده باشد ؟