حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

گفتاری در باب آرامش دل !
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام : 

                              دیروز عصر مجبور بودم بخاطر کاری از میان پارک عبور کنم و خب وقتی آدم تنها سفر کند و با خودش در سکوت و خلوت پیاده روی کند  بقول معروف همه تن چشم میشود و همه تن گوش ! پر از حس کنجکاوی ... از خودم پرسیدم خب بذار ببینم آدمهای توی این پارک چیکار میکنند ؟ اول از همه دسته های پیرمردهایی جلب توجه میکرد که  بلند بلند داشتند میگفتند و میخندیدند و روی یک نیمکت گرد آمده بودند خب  معلوم بود که اجبارا دارند برای گذران وقت با هم حرف میزنند  حرفهایی برای مجلس گرم کردن- بعد هم جوک و خاطره و اینجور حرفها بعد هم کار به ضربات پنالتی میکشد و بعد حرفهای جدی مخصوصا از سیاست و اقتصاد .... اما عده ای هم در پارک هستند که از همان اول دنبال یک موضوع جدی خاصی سر صحبت را با هم باز میکنند و  یا زنانی که همیشه ی خدا هزاران حرف ناگفته برای هم دارند ...


بعضی ها هم که سن پایین اند و نوجوان و جوان مخصوصا معلوم است که برای چه پارک را انتخاب کرده اند ! خالی بندی یا  مخ زنی و  اگر دختر و پسر باشند حرفهای عشقولانه ی مفتی و بی سند و مدرک و الکی خوش !

                               بگذریم مسئله اینجاست که ما آدمها  شدیدا این خصلت را داریم که نیاز به حرف زدن داریم و الا چرا به ما میگویند حیوان ناطق ؟؟؟! برای کلاس گذاشتن اش که نمیگویند ! و الا طوطی هم زبان دارد و آفتاب پرست هم زبان دارد به این درازی ! ...  ما باید هر از گاهی ذهن و روح مان را با حرف زدن تخلیه کنیم تا ذهن مان صاف و ساده و شفاف شود . آخه میدونی ذهن آدمها هر چند وقتی  پر میشود از افکار و احساسات و تخیلات مختلف که روی هم انباشته میشود و در هم گره میخورد و گاهی مثل یک کلاف کاموا سخت این افکار در هم گره خورده و در هم تنیده میشود و ما را از درون کلافه میکند . حرف زدن در باره این افکار - این احساسات و حالات و این تخیلات باعث میشود آنها را بیرون بریزیم تا ذهن مان سبک شود گویی در آن هنگام است که به یک حس خاصی میرسیم . تازه بعد از تخلیه و بیرون ریختن است که  این کلاف باز میشود و از پس آن افق های دور دست را میبینیم ! انگار از پس ابرها افق آینده  را با ذهن خالی شده و شفاف شده مان میبینیم و این حس و این حالت دقیقا حس آرامش قلبی خیلی محشری به آدم میدهد ! خب هرکس برای بیان حرفهایش راه خاص خودش را دارد گروه عمده ی مردم همین حرف زدن های ساده را برمیگزینند گروهی حرف نمیزنند بلکه مینویسند - گروهی حرفهایشان را نقاشی میکنند و گروهی می سرایند و گروهی حرفهایشان را مینوازند ! و جالب است که بعد از خلق و ظهور و بیرون ریختن حرفهایمان یکباره حس سبکی خیلی خوبی داریم توام با حس انزجار مثل وقتی نقاشی کرده باشید و اثرتان را خلق کرده باشید حالتان از هرچه بوم و رنگ و قلم مو و ابزار و خلاصه هرچه که نقاشی است بهم میخورد ولی در عوض به آرامشی میرسید وصف ناپذیر !  همه ی این رفتارها و بیان های ما برای رسیدن به یک آرامش قلبی در دل ماست .

                       در طول زندگی مهم نیست چه باوری داشته باشید مسلمان باشید یا مسیحی -  یهودی باشید یا گبر -  بیخدا باشید یا با خدا - بودایی و  اهل ذن و چاکرا ماکرا و این حرفها باشید یا بدون چاک به همه چیز نگاه کنید ! - کمونیست باشید یا اهل سرمایه دار شدن  - مومن دو آتیشه باشید و اهل مناسک و عبادات و مقید  یا صوفی و عارف باشید و به دنبال کرامات خلاصه هرکه هستید و هر چه که باور دارید و اسمش را هر چه میخواهید بگذارید چیزی که  عملا و حقیقتا در ورای همه ی این بازی با اسمها عملا به دنبالش هستید و البته مهم است این است که نهایتا آنچه همه ی انسانها به دنبالش میگردند رسیدن به همانا آرامش دل  است یعنی چیزی که دل و روح و ذهن تان را به آرامشی حقیقی برساند و در پرتو آن دیگر در درونی ترین لایه ی ذهن تان و قلب تان دچار ترس و اضطراب و تشویش و افسردگی نشوید . یعنی در بدبینانه ترین حالت اش اصلا اگر فرض کنیم که دچار باورهای مذهبی نباشیم   اصلا فرض کنیم همه ی باورهای دیگران دروغ است اصلا فرض کنیم که بهشت و جهنم خیالات ذهنی و موهوم است (خب راستش کسی که در زندگی اینقدر ذهن اش مشغول است که هنوز طعم کل زندگی برایش واضح و شفاف نشده  معلوم است که بهشت و جهنم برایش علی السویه است میخواهد باشد میخواهد نباشد !!  )  یعنی فرض کنیم که تازه بعد از این زندگی خبری نباشد و نیست و نابودی و عدم در کار باشد  ولی باز هم این باعث نمیشود گمان کنیم  مسئله برای آدمها تمام است نخیر اینطور نیست بلکه مسئله ی آرامش قلبی آدمها باز هم مطرح  است باز هم آدمها نیازمند رسیدن به آرامش قلبی هستند شاید به همین خاطر است که آدمها خودشان را به اخلاق مقید میکنند و از ازل تا ابد به فکر کارهای نیک هستند بله بیشتر بخاطر این است که در درون از آن احساس آرامش قلبی میکنند دلشان خنک میشود حتی وقتی به دنبال پیشرفت در همین چند صباح زندگی هستند باز هم به دنبال رسیدن به آرامش دل شان هستند حتی میخواهم بگویم عشق نهایت رسیدن به چنین احساسی است یعنی آرامشی فوق العاده در دل همراه با هیجان و شور و اشتیاق . در زندگی عملی و تجربی وقتی به گروههای مختلف آدمها برخورد میکنم فرقی نمیکند چه مذهبی باشند و چه بدون مذهب و چه ایدئولوژی و باورهای دیگر از آنجا که ما انسانیم باز هم وقتی به سنی از عقل میرسیم که زندگی را مستقل و در میدان عمل درک میکنیم تازه به حس مشترکی در زندگی میرسیم که شاید به خاطر همین نیاز و همین حس است که هرکس ایده ای برمیگزیند تا شاید با واسطه ی آن نهایتا به حس آرامش قلبی برسد . عده ای مثل من به باورهای عرفانی علاقمند میشوند عده ای کاملا مادی و به دنبال کسب سود و بعد از آن قدرت و ثروت میروند تا بلکه بعدا احساس آرامش قلبی در زندگی پیدا کنند . عده ای هم بطور کلی تیشه به ریشه ی هر اعتقاد و باوری میزنند تا به راهی برای رسیدن به آرامش قلبی شان برسند . خب شاید در ترازوی بحث و رسیدن به دلایل عقلی و منطقی پاسخ دادن به بهترین راه بسیار سخت و بلکه غیرممکن باشد ولی اگر بخواهیم معیاری برای انتخاب راه صحیح بدست بیاوریم شاید بهترین گزینه خود زندگی عملی و آنچیزی است که در عمل در هرکس می یابیم .