حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

سخنی در باب مشکلات دلبستگی ها و وابستگی
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام :

                                  همیشه از وابستگی و دلبستگی های افراطی و کشنده بشدت فراری ام و متاسفانه باز هم گاهی دوباره به دامش میفتم ! طبق قانون نانوشته ای همواره این دلبستگی ها و وابستگی های بیش از حد در نهایت روی ناخوشش را به ما نشان میدهد . گاهی آنقدر به محیطی یا افرادی دلبسته و وابسته میشویم که هویت مان را فراموش میکنیم و گاه این فراموشکاری ها چه زیانهای هولناک و وحشتناکی که بر نهاد ما وارد نمیکند ! نمونه ی بارزش را بارها دیده اید مثلا با جمعی هستید از آدمهایی که واقعا دارید دوران خوش و رویایی را با آنها طی میکنید آنقدر لحظات مست و گیج کننده اند که نمی فهمی دارد زمان میگذرد و البته که حق هم داری ولی نمیدانم چه حکمتی در کار خدا هست که بقول معروف آسمان جمع مشتاقان پریشان میکند ! ناگهان روزی صبح از خواب برمیخیزی و می بینی ای دل غافل اثری از آثار آنان نیست حالا به هر دلیلی ! .... نمونه اش حکایت آن پیرمرد است که چند وقت پیش از بیماری سرطانش نوشتم ! و دلبستگی و وابستگی شدید همسرش به او !  پیرمرد چند روز مانده به عید نهایتا تسلیم خواست خدا شد و در شرایط سختی جان باخت -  اینکه  میگویم خواست خدا چون واقعا بعضی اتفاقات و بعضی مصیبت ها جدا خارج از هر پیش بینی و معادلات خوشبینانه ای رخ میدهد و گاهی حسابی آدم را کلافه و گیج میکند  . مثلا من بعنوان پزشک نزدیکش با همه ی عشق و علاقه ام و همه ی توانم  به اتفاق جمع دیگری از همکاران با تخصص های مختلف هرکاری کردیم که مثلا نشان دهیم میشود کاری کرد میشود زرنگی کرده باشیم و با کمک های علمی و تکنولوژی مرگ را عقب برانیم یا به تعویق بیندازیم ولی نشد که نشد - بازی سختی بود میان ما و خدا !  هر مشکلی را حل میکردیم مشکل دیگری شروع میشد تب و عفونت اش را با آنتی بیوتیک برطرف میکردیم ولی کم خونی شدید و خونریزی های داخلی شروع میشد آن را رفع میکردیم تازه نفس اش بند می آمد وحالت خفگی و اختناق اش دیوانه مان میکرد و ..... کاملا کلافه شده بودیم و نهایتا هر چه رشته بودیم پنبه شد و جان باخت و چقدر سخت و تلخ است آدم دوست و عزیزی را در نهایت ناامیدی بخواهد از نظر قلبی و تنفسی احیا کند و نشود و نتواند . یادم هست دستهایم کار نمیداد و حسابی شوکه بودم شوخی نبود مسئله در آن لحظات این بود : بودن یا نبودن ؟  

                           اما مشکل تازه برای همسرش مثل یک فاجعه آغاز شده گویا تازه از خواب شیرینی بیدار شده یا شاید هم تازه به خواب کابوسی دارد میرود ! نمیدانم کدام توصیف برایش نزدیکتر است ؟ مردی که سی سال را با هم در لحظه لحظه ی زندگی مشترک صمیمانه زیست در ظرف چند ماه پژمرد و رفت ! به همین سادگی و به همین خوشمزگی ! آنقدر این دو عاشق هم بودند که سخت میشد بین آنان تفرقه انداخت ! همیشه با هم بودند و پیرمرد همیشه برای هرکاری که خانمش داشت حاضر و آماده بود ( بر خلاف عادت ما مردها که صدی نود معمولا یک بهانه و توجیه خیلی خیلی منطقی برای تاخیر داشتن در آستین داریم ! ) شاید دلیل عمده این همه عشق و محبت  این بود که پیرمرد هنگامی به خواستگاری آمد که حسابی دنیا دیده شده بود و سالهای سال بار مسئولیت خواهران و برادران اش را برای تحصیل و ازدواج و مسکن و کار و خلاصه همه چیز کشیده بود (‌ البته بنا به وصیت پدرش ) و بقول خودش وقتی این همسر را یافت که محنت تنهایی و مرارت مسئولیت سنگینی را کشیده بود و تازه در سن پنجاه سالگی توانست خلاص شود و بخودش برسد و از تنهایی خلاص شود به همین دلیل هم موقع خواستگاری به همسرش گفته بود : ملیحه خانم من خیلی تنهایی کشیدم به همین دلیل هم نمیگذارم شما تنهایی بکشید !

                  اما در مقابل همسرش محبوبش که البته بیست سالی از او کوچکتر است حقیقتا در جوانی چهره ی زیبا و دوست داشتنی داشت ( حتی حالا که شصت ساله شده است دارد )‌ برای خودش ماجرایی دارد ولی اینکه چه شد که قبول کرد با مردی ازدواج کند که بیست سالی از خودش بزرگ تر بود بخاطر این بود که در نوجوانی از ناحیه ی گردن دچار سوختگی وخیم شد و سرنوشت اش را عوض کرد . شدیدا تصمیم گرفته بود دیگر ازدواج نکند و بخاطر این آسیبی که به گردنش وارد شد خودش را مخفی کند و همیشه مجرد بماند ولی بعد از فوت پدر و مادرش شرایطی به وجود آمد که ناگزیر تسلیم شد ! و همه به شکلی از این شرایط ناگزیرها دیده ایم که واقعا هم چقدر این شرایط ناگزیر تلخ است ! و نمیدانم این چه سناریوهایی است که خدا رقم میزند ! بهر حال وقتی پیرمرد وارد زندگی او شد به شکل غیر منتظره ای به او خارج از هر تصوری صادقانه و بیش از حد انتظار محبت و عشق ورزید به شکلی که تصورش اصلا نمیرفت و خب البته هر زنی معمولا از اینکه شوهری داشته باشد که مثل موم توی دستش آب شود البته که چقدر کیفور میشود ! مخصوصا که بقول خودش هم برای او همسر بود و هم حکم پدر را داشت . ولی این محبت و عشق اگر به شکلی پیش برود که زن وابسته شود و استقلال اش را از یاد ببرد حقیقتا خواب شیرینی است که موقع بیدار شدن بدجور تبدیل به کابوس میشود مخصوصا که بیاد بیاوریم زندگی واقعی بشدت بی رحم است و وای به کسانی که وابسته به دیگران باشند درست مانند آدمهای عریانی میمانند که در معرض هر خطری قرار دارند .