حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

سخن های بهاری ............
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام :

           خب سال نو هم آمد و البته برای من  این آمدن نوروز خیلی بی مزه تر و بی حالتر از همیشه بود گویی فرایند آمدن عید در ایران آنقدر کلیشه ای و مسخره شده که برگزاری خیلی از مراسم ها و آیین ها برای خودِ مردم هم انجام نوعی رفع تکلیف شده از آنچه که نیرویی غیرمستقیم آنها را به آن وادار میکند و شادی عید هم برای مردم یعنی نشستن پای تلویزیون و برنامه های شب خیز و دیگران و خیره شدن جمعی به نقطه ای در گوشه ای از اتاق یا سالن بدون هیچ حرف و گفتگویی ( خب اینقدر این قضیه جدی شده که عملا احساس میکنیم اگر تلویزیون نبود دیگر حرفی برای گفتن با هم نداریم و اصلا برای چه کنار هم باشیم ؟؟؟؟!  لابد اگر در این وسط برق برود یا تلویزیون به شکلی خراب شد مجلس هم تمام میشود ! دیدید  وقتهایی که در مهمانی هستیم همه ی مهمانها تا موقعی که سریالی پخش میشود کنار هم به تناول و زل زدن به صفحه ی آن مشغولند و آقا تا سریال تمام میشود همه انگار الان صاحب مجلس ظرفها را میدهد بشویند و انگار زنگ تفریح شان را زده باشند زود کاسه و کوزه  شان را جمع میکنند تا فلنگ را ببندنند و الفرار ! حقیقتا آدمها کلونی های مسخره ای شده اند که حس خودخواهی شان بیداد میکند خیلی ها در جمع حضور دارند اما قربون نبودنشان !!  همه خمار تلویزیون اند و گویی تلویزیون برای لحظاتی آنها را از این دنیا و دردهایش بیرون میبرد جالب است که حتی اینترنت و کامپیوتر هم اینقدر مسخ کننده و تخدیر کننده ی جمع نیست !  )

                            اما در این راستا از تلویزیون داخلی هم هیچ چیزی نگویم خیلی بهتره اصلا حرفش را هم نزن آب آورده اند و تیمم را باطل کرده اند - اینقدر مسخره است گویا هر خبری در تقویم اتفاق بیفتد برای اینها حکم ماه رمضان دارد  با همان مجری های ماه رمضانی و همان ادا اطوارهای ماه رمضان و دوباره  تطهیر مخاطبین و ملت همیشه در صحنه ایران از گناهان کرده و نکرده شان و ترغیب آنان به اعمال و به آرزوهای محال ! و بعد لحظه ی رسیدن سال تحویل که اینقدر سرد و مزخرف با آن در تلویزیون دولتی برخورد میشود که انگار درد زایمان دارند و میخواهند زودتر از شرش خلاص شوند ( فقط این بی هیجانی و بی روحی اینجا را آنهم درست در بهترین لحظات و لطیف ترین هوای سال را با هیجان مردم ینگه دنیا در لحظه ی سال تحویل غربی ها و آنهمه شور و هیجان و جشن مقایسه کنید آنهم در کوران سرمای زمستان تا ملتفت موضوع بشوید !! ) و بعد هم سخنرانی های خسته کننده و کلیشه ای بعدش ! .........  اینها انصافا در بریدن مردم از خیلی از جشن ها و آداب و رسوم ملی استادند و مردم هم به نوعی خودشان برین قضیه دامن میزنند مثلا وقتی چهارشنبه سوری است ترقه و صداهای مهیب را بیشتر میکنند تا دولت و حاکمیت بهانه ی لازم را داشته باشد !

                                              ***********

                       کتاب خوبی که امروز معرفی میکنم اسمش هست  :  « پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است »   نوشته ی دنیل کلاک و ریموند مارتین با ترجمه ی خوب آقای هومن پناهنده .

            اساس تلاش نویسندگان این کتاب در این نکته است که بخاطرمان آورند که چقدر در دوران معاصر ما از نعمت پرسیدن و سوال کردن خودمان را محروم کرده ایم . به عبارت دیگه و به زبان خودمونی اش عرض شود که تا وقتی ما بچه ایم سرشار از نیروهای کنجکاوی و پرسش ایم و در عین حال خودمون را یک ظرف خالی احساس میکنیم که نیاز به پر شدن داره از اینرو در کودکی بسیار تشنه ی دانستنیم این است که با لذت زاید الوصفی کنجکاویم بخاطر اینکه احساس میکنیم هیچی نمیدونیم کنجکاو میشیم که بریم کتاب بخونیم و یا تحقیق کنیم و همه هم با طرح پرسش همراه است   و با هیجان و  لذت و سرتاپا گوش به پاسخهایی که بهمون میدهند گوش میکنیم و بهش دقت میکنیم ( بچه ها رو دیدید چقدر موقع سوال کردن جدی و دقیق اند ! ) اما این خصلت متاسفانه به مرور زمان در ما از بین میره  و ما بجای اون تشنگی و اون نیروی پرسیدن سعی میکنیم خودمون بهش پاسخ های من در آوردی بدیم و هرکس سوالی داشت در مقام پاسخ دهنده باشیم و بعبارتی بجای اینکه  بپرسیم و تحقیق کنیم در مقام پاسخ دهنده و بهتره بگیم پاسخ تراشیدن بر میاییم ! یعنی واسه هرچیزی یک پاسخی و دلیلی خلاصه میتراشیم و این باعث میشه دوتا عیب پیدا کنیم اولا که اون حس کنجکاوی و پرسیدن و تحقیق کردن در ما خشک میشه و ثانیا به مرور فراموش میکنیم که یادمون بمونه که ما همیشه و در همه حال چیزی نمیدونیم و باید با پرسش به دنبال یافتن باشیم ( بقول مولانا آب کم جو تشنگی آور به دست ! ) . جالب اینه که کسی که اهل پرسش هست کمتر حرف میزنه چون سوال کردن معمولا زیاد دنگ و فنگ نداره ساده و بدون اطنابه ولی کسی که اهل پاسخ تراشی باشه معمولا طول و تفصیل خیلی میده بدون اینکه بطور خلاصه پاسخ دقیق و روشن و مستدلی ارائه بده . بدتر از همه اینه که آدم وقتی که دچار این معضل یعنی بی نیازی از سوال و دانستن بشه و تازه به پاسخهای من در آوردی اش باور هم پیدا کنه و باهاش زندگی کنه و خودش را مرجع بدونه !! همه ی ما به شکلی درگیر اون هستیم و بطور عینی تر در زعمای قوم و رهبران دیده میشه ! سقراطِ بزرگ این درس را به بهترین شکلی به بشر داد که با طرح سوالات زنجیره ای به عمق خیلی از باورهای خود حمله کنه و اونها رو خرد کنه تا  از نو به باورهای تازه تری برسه  و همینطور ادامه بده تا بیادش بمونه هیچ چیزی نمیدونه ! و مصیبت دیگه غیر از این پرحرفی های بی اساس و در مقام پاسخ دهنده اینه که دیگه کس دیگه ای رو غیر از خودمون قبول نداریم ! اینه که حال و حوصله ی حرف و حدیثهای دیگران و گوش سپردن به دیگران رو نداریم فقط میخواهیم خودمون متکلم وحده باشیم و اریکه ی سخن را به دست بگیریم !