حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

آخرین سخن در سال کهنه ......
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

             فیلسوف نکته دان و تیزبین فرانسوی آندره کنت اسپونویل در مقدمه ی کتاب بسیار جسورانه و زیبایش یعنی رساله ای کوچک در باب فضیلت های بزرگ ( که البته این کتاب از نظر معنوی حقیقتا رساله ای بزرگ و گرانقدر است ) در باب فضیلت سخن زیبایی دارد او میگوید : «‌ هر فضیلت قله ای است میان دو شرارت ! و مسیری است در میان دو پرتگاه ! »‌  و در توضیح این تعریف میگوید بعنوان مثال شجاعت قله ای است میان دو پرتگاه بزدلی و بی پروایی ! و عزت قله ای است میان مهربانی و خودخواهی ! و ملایمت قله ای است میان خشم و بی اعتنایی ! ....

                  چه سخن درست و قابل تاملی اما اهمیت این سخن در این است که وقتی به روند زندگی مان و تلاشهایمان نگاه میکنیم همواره میخواهیم خود را در موقعیتی قرار دهیم که از دیگران به شکلی برتر باشیم و فضیلت در واقع همین معنی را دارد یعنی ارزشمندتر شدن ما در قیاس با دیگران ! همه ی فضایل همین ابزار را در اختیار ما قرار میدهند : شهرت - قدرت - ادب - عدالت - بخشندگی - شجاعت . و ... همه ی اینها نوعی فضیلت اند نوعی نیروی برتری دهنده که ما را بر دیگران برتری میدهند و کیست که ادعا کند در میدان عمل زندگی به دنبال کسب فضیلت نباشد و نیست ؟؟؟ همه ی ما آدمها شاید به خاطر نیروی تفکر و اندیشه مان نمیتوانیم چون حیوانات به آنچه که هستیم قانع باشیم ! هرکس چنین ادعایی داشته باشد دروغگوی احمقی است . همه ی ما میدویم که به فضیلتی برسیم گرچه سلیقه هایمان از هم متفاوت باشد . این حس برتری در عین حال نیروی محرکه ی حیات ماست کسی که طالب رقابت نباشد و یا در پی رسیدن به ایده های برتری نباشد حقیقتا زندگی نمیکند ولی رسیدن به این فضیلت هم به این راحتی و آسانی که صرفا بخواهیم و برسیم نیست هر فضیلتی نیاز به همین تعادلی را دارد که در بالا به آن اشاره شد و حفظ این تعادل البته که کار حضرت فیل است !! درست مثل نگهداشتن یک توپ پر باد در زیر آب ! هر لحظه با اندک بی توجهی و حواس پرتی ذاتی مان به سمتی میل میکنیم که باعث سقوط ما به یکی از دو پرتگاه دو طرف آن میشود یعنی اگر مواظب شجاعت مان نباشیم یا خیلی بزدل میشویم یا از آن طرف غش میکنیم و بی پروا و بی کله زندگی میکنیم .  حقیقتا ماندن بر این قله ی لرزان خیلی سخت به دست می آید .

                                                      ***********

                  دوستان واستند از گرو می همه رخت

                                                 دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند !

                   خب پیشاپیش سال نو و نوروز حقیقتا امیدوارم البته بر همه ی دوستان دیده - نادیده و ایضا همه ی آنانکه خودشان دیگر نیستند اما یادشان همواره در دل است و لابد نمیدانند چقدر دوست شان دارم مبارک !!  بنده ی حقیر سراپا تقصیر چند سالی است که دارم در این کلبه ی وبلاگی برای خلوت خود مینگارم و در این سالها عده ی زیادی از دوستان آمدند و رفتند و خاطره شان ماند به همین خاطر هم از همه ی آنانی که هستند و آنانیکه گمان میکنم هستند و آنانی که گمان میکنند نیستند ولی میدانم که به شکلی هستند و با نظرات و حضورشان گرمی این محفل دوستانه را صد چندان کردند تشکر و سپاس قلبی ام را تقدیم میکنم امیدوارم که هرکجا که هستند سلامت و پیروز باشند .با همه ی این فراز و نشیبها که برین وبلاگ گذشت همواره سعی کرده ام مرتب مطالبم را بنویسم و بیشتر شاید  بخاطر اینکه گوشه ی میخانه ی من همین وبلاگ بوده است و سبب سازم برای آشنایی با دوستانی بسیار عزیز  . در دل خوشحالم که نوشته هایم بازتاب نوسانات روح و ذهنم را در گذر حوادث زندگی نشانم داد حالا احساس میکنم در پرتو این نوشته ها بالغ تر شده ام . چند روز بیشتر تا تمام شدن این سال پر اضطراب و پر دغدغه و پر از اندوه باقی نمانده است . چه میشود گفت از حرفهایی که مانند فریادی بیصدا در دلهایمان مانده است . برای ما که درون این سرزمین پرحادثه ایم باید وانمود کنیم که هنوز زنده ایم ! تا زندگی برای هرکس چه معنایی داشته باشد ؟ سخندانان در این زمانه ی مردم فریب لب فروبسته اند و سخن چینان به امید سیطره بر سفره ی اندیشه طمع بسته اند اما خدا را شکر که نشد آنچه بر این بساط بستند . وقتی از ترس حذف شدن نتوانی حرف بزنی وقتی حقیقتا ندانی  چه در انتظار آینده ی توست حقیقتا سخن گفتن چقدر سخت میشود . به وبلاگ بسیاری از دوستان سر زدم و با این واقعیت تلخ مواجه شده ام که بسیاری گوشه ی عزلت گزیده اند و حق هم دارند که ندانند دیگر چه باید بنویسند و چه باید بگویند ؟ وقتی صحبتها و نوشته ها و منطق ات حتی به اندازه ی ذره ای در اعماق ذهن ِ مخاطب کینه توزات نفوذ نمیکند و تازه برای پاسخگویی به خواسته هایت بجای قلم و گفتگو  دشنه به دست میگیرند و در کمال ناباوری هموطنان اش را به خاک و خون میکشند و بسیاری از اندیشمندان را چون اسیران جنگی به بند میکشند آنهم در سرزمینی که  همیشه ی تاریخ افتخارش عشق و خنده و بذله گویی بوده است  حال دیگر چه میماند که دلمان را به آن خوش کنیم و به جرات میتوان گفت اگر از ایرانی جماعت آن خصلت شوخ طبع و عشق ورزی را بگیریم دیگر چیزی ندارد که با آن دلخوش کند و به آن امید داشته باشد و خیلی سخت افسرده و نگران به گوشه ای پناه میبرد و با خویش و روزگار قهر میکند . اما در مقابل کسانی را هم داریم که در این فضای تیره و تار آنچه در این زمانه و فضا می بینند  تنها تصویر امپراطورکی است که دون کیشوت وار بر خر مراد قدرت خویش سوار است و  بر همه ی اهل  زمین و زمان میتازد  . اما سخن بنده این است که وقتی به عزلت پناه میبریید اگر چنین عزلت نشینی  به روزنه ای بسوی روشنایی راه نبرد حقیقتا زندان ِ لجنی است که تازه افزون بر آن زندان بیرون که برایمان ساخته اند زندان دیگری است که در درون مان برای روح خسته و بی تاب مان میسازیم در حالیکه به گفته ی سعدی بزرگ باید بکوشیم تا جامه ی ذلت نپوشیم ! باید خواند باید بر فهم خویش از زندگی و از افکار بزرگان افزود گذر زمان فرصت تجدید قوا بما نخواهد داد مگر اینکه خویش پیش دستی کنیم و راه را بر آنانکه روشنفکری این ملت را تحمل نمیکنند و میخواهند راه اندیشه بر مردم بسته بماند بست . من به این حس ذلت بار افسردگی اعتقادی ندارم اگر خود این افسردگی روح ما را به جنبشی تازه و راه حلی قوی تر وادار نکند جهنم مسخره ای میشود که در آن مثل خانم هاویشام در رمان ِآرزوهای بزرگ روح و ذهن مان تارعنکبوت میبندد .