حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

زمستانیه ....
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                         چرا در باره ی بهار احساس خاصی دارم ؟ حالتی آمیخته از غم و شادی و بیشتر البته غم !   بهار گویی یادآور بازگشت یک خاطره است ! خاطره آن گلهای عزیزی که روزی پژمرده یا پرپر شدند و اکنون باز با آمدن فصل گل ما را بیاد خود می اندازند ! شاید به همین علت است که بهار برایم غم انگیز است و مرا شرمسار از آنچه نمیتوانم برای از یاد رفته هایم (از هر آنچه برایم عزیز بوده و روزی آرزو داشتم )  انجام بدهم یا با گذر ایام از یاد برده بودم میسازد !

                                              ************

                      اینروزها یعنی درست در آخرین روزهای اسفند ماه و تقارن زمستان سرد و بهار نیمه سرد و سبز  حال و هوای خاصی دارم . بی اختیار بیاد دوستانم و عزیزانم می افتم و نیز طبیعت و دلهره اینکه امسال هم گذشت ! نمیدانم آیا باید از اینکه امسال با همه ی خاطرات تلخ و شیرین اش در حال تمام شدن است باید خوشحال هم باشیم ؟؟  به راستی داریم امسال را با یاد همه ی آنانیکه رفتند میگذاریم و میرویم مخصوصا که امسال سال تولد جنبش سبز بود و همه ی شهدای سبزش !  با اینحال خیلی دوست دارم بیرون زدن و رفتن به میان کوه و دشت و تنهایی و سرگردانی در میان تپه ها را . کاش میشد شیراز هم میرفتم و باز تخت جمشید با شکوه را دوباره میدیدم ! حس خاصی در درونم میگوید بهار و نوروز را بصورت نوستالژیک باید در آنجاها جستجو کرد و داستان کشف آتش را توسط جمشید . یاد کتابهای قدیم فارسی بخیر با آن نقاشی های باشکوه آقای زمان زمانی که تصویر فرهنگ نوروزمان را چه رویایی تصویر میکرد نه مثل کتابهای فارسی حالا که گویی از مشتی منگول خواسته اند چند نقش خط خطی کنند و رنگ کنند !!  بگذریم اما  چند چیز خاص خیلی می چسبد : کتابی و ترانه ای و فیلمی دندان گیری ! اخیرا فیلم چشم شیطان برگمان را دیدم عجب فیلم عمیق و میخکوب کننده ای ! با آن دیالوگهای با شکوه که بی اختیار آدم را بیاد داستان کاندید ولتر ( که در ایران بنام ساده دل منتشر شده )  می اندازد ! همه ی قصه درباره ی نقشه دروغ در زندگی زمینیان است و اینکه زندگی در دروغ باعث میشود همه راحت زندگی کنند ! و آنکه بخیال خود خیلی شریف است هم نهایتا با آنکه شیطان را شکست میدهد ولی با دروغ دوباره به آغوشش بازمیگردد . دوست دارم فیلمهای برگمانِ بزرگ را ببینم و توصیه میکنم حتما نگاه کنید مخصوصا نور زمستانی اش که شاهکاری است منتقدانه ! . 

                                        ************

                               ما با گریه به دنیا می آییم  در واقع با صدای بلند  ورودمان را به زندگی اعلام میکنیم و بعد.....تنها کاری که خوب بلدیم خوردن است و خوابیدن و اعمال غیربهداشتی ! ...  ایام میگذرد تا یاد میگیریم که سر همه را گرم کنیم یعنی هنر بخرج میدهیم که حرف بزنیم و اولین قربانی زبان ما هم البته مامان است و بابا ! ... بعد از آن یاد میگیریم دیگر ساکن نمانیم و حرکت کنیم و همه را با خود این طرف و آنطرف ببریم (‌چه هنر اعصابه خردکنی است این نو پا شدن !! یعنی طرف باید نه تا پا داشته باشد که طاقت داشته باشد دنبالمان بدود !! اگه مردی بیا !! ) بعدن هاست که تازه یاد میگیریم که زندگی تنها ساکن بودن و حرف زدن و خوردن و خوابیدن نیست بلکه غیر از آن دوبدن های ناشیانه  تازه باید حرکت کرد و رفت !  در  اثر این رفتن و حرکت کردن هاست که با مکانها و آدمها و واقعیتهای دیگر زندگی آشنا میشویم و آنگاه است  که دایره ی دنیای ما را با فکر کردن و دیدن و شنیدن و آشنا شدن وسعت می بخشیم  در آن موقع است که می آموزیم باید فکر کنیم و نقشه بکشیم برای امورات زندگی مان نقشه بکشیم و باز هم ساکت تر میشویم ! یاد میگیریم که کی هستیم ! و هویت مان در برابر دیگران چه تعریفی دارد ؟ و بعد آتش احساسات و عواطف به درون مان شعله ورتر میشود یعنی باز هم یاد میگیریم حرف زدن کمترین کاری است که بلد بودیم و چیزهایی هست که از حرف زدن عمیق تر است مثل احساسات و تفکر .  جالب این است که هرچه بالغ تر میشویم سخنرانی و وراجی کردن مان کمتر میشود و بقول معروف از حرف کم میکنیم تا بر عمل بیفزاییم ! نفس حرکت کردن خود نشانه ی بلوغ ماست ! گاهی البته در آفاق و گاهی در انفس ! یاد میگیریم بهتر است کمتر حرف بزنیم و بیشتر رفتار کنیم ! اما چه کنیم که گاهی نیز در همان دوران خردسالی میمانیم و بیشتر حرف میزنیم و شلوغ میکنیم تا فکر کنیم و یا حتی به ایده ها و باورهایمان آرزوهایمان عمل کنیم !و مرگ تنها یک نغمه می شناسد سکوت !