حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

صدای سخن عشق !
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

             از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

                                                     یادگاری که درین گنبد دوار بماند !   

                      گاهی احساس میکنم چقدر خودخواهم و این خود خواهی چقدر مرا از دیدن آنچه حقیقت ِ زندگی است دور میکند . وقتی خود خواه میشوم دوست داشتنم رنگ عشق بخود نمیگیرد حقیقتا نمیتوانم دیگری را و دیگران را چون خودم دوست داشته باشم ! نمیتوانم صحبتی با آنها به میان آورم که گرهی از کارشان  بگشاید ! و وقتی کاری برایشان انجام میدهم  نه از جهتِ دوست داشتن آنان است و نه از این نظر است  که آنان شایسته ی دوست داشته شدن هستند بلکه وقتی کلاهم را قاضی میکنم به این واقعیت تلخ میرسم که در واقع در تمامی این لحظاتِ خود فریبی من عاشق ِتملق آنان بوده ام نه از سر صدق و بی نیازی . از پس ِ همه ی این کشمکش ها از خود  می پرسم که اگر او هم چنین واقعیتی را در دلش داشته باشد آیا در این صورت عشق دروغی بیش نیست که ما انسانهای معامله گر ساز میکنیم ؟؟  آیا اساسا عشق واقعیت دارد ؟  خیلی نگران میشوم و سخت آشفته که در اینصورت پس طعم یک عشق حقیقی را کجا میتوانم احساس کنم ؟   اما در اوج این نگرانی و دلواپسی صدایی در دلم نهیب میزند که  نه صبر کن ! بارقه ای از عشق گاهی بر دلهای ما دمیده میشود تا تمثیلی از عشق را دریابیم ! همانطور که پیش تر هم گفتم ما انسانها معدن عاطفه ایم پس چگونه میشود  عشق روی از ما نهان کند و ما را در برزخ یک زندگی عادی و خسته کننده درین بازار ِ سرشار از دروغ و نیرنگ و ریاکاری و تقلب رها کند و ما را در این میان تنها بگذارد ؟ آیا از خالق عشق چنین انتظاری میرود ؟  آیا باور میکنید که بدون هوای تازه ی  عشق تنفس کنیم ؟ در بدبینانه ترین حالات ناگهان حضرت عشق نوری می تاباند عجیب دیدنی !! 

                          باور دارم که  صادقانه ترین عشق آدمها عشق مادر به فرزند است ! من هر وقت بخواهم تمثیلی از عشق خداوند را ببینم به عشق مادران به فرزندانشان دقت میکنم و لذت میبرم . همکاری نقل میکرد که مادری بخاطر اینکه انگ بیماری خاص لاعلاجی بر پیشانی پسرش نخورد از این همکار متخصص مان عاجزانه خواسته بود تا داروهای پسرش را در دفترچه ی بیمه ی او بنویسد تا کسی متوجه بیماری پسرش نشود ! گفته بود لطفا در دفتر من بنویسید تا همگان فکر کنند این منم که بیمارم نه فرزندم !‌ . واقعا صادقانه ترین عشق ها عشق مادر به فرزند است ! بی هیچ چشمداشت بی هیچ اعتراض بی هیچ ترک رابطه ای بی هیچ دریغی ! سایر عشق های انسانی تبلوری است از خودخواهی ما ! که همراه است با کمی خودپسندی خود بینی و نیز چاشنی خودمحوری ! به همین خاطر هم نمیتوان بر خیلی از رابطه های انسانی نام عشق نهاد ! چرا که عشق حقیقتا نیاز به بخشیدن دارد و خود را ندیدن !‌ اما آنچه در عمل با آن برخورد میکنیم تفهیم خودخواهی ها و خود پسندی های خودمان است بر دیگری ! حتی مهربانی های ما - بخشندگی و ریخت و پاشهای به ظاهر بی پروایانه ی ما برای دیگری دامی است که میخواهیم آن دیگری را اسیر خودخواهی های خود کنیم . طبعا عشق های سراب گونه حتی در خیال عاشقان سینه چاک آنگاه که پای گذشتن و دیدن معشوق به میان می آید رنگ می بازد !  و وقتی ایام و لحظات سختی پیش آید این عاشق مدعی سخن از درک معشوق از خود میکند ! نمیتواند معامله نکند نمیتواند ساکت باشد نمیتواند دعا کند نمیتواند او را - آن معشوق را - همانگونه که میخواهد باشد ببیند ! این است که صحبت از شرط و شروط میگذارد و ما و منی و من و تویی ......   به راستی که مقام عشق نیاز به تخلیه ی حس خودخواهی و خود بینی دارد و لذت بردن از شادی معشوق ! از دیدن معشوق  !‌ از حضور معشوق ! نه از داشتن آن تنها بخاطر اینکه از آن من است دوستش دارم ! ... خیلی سخت است از این حیث دوست داشتن خدا نسبت به ایمان آوردن به او !  کاش بشود حقیقتا خدا را دوست داشت نه آنکه تنها عبادت کرد !  چرا که خداوند در تملک کسی قرار نمیگیرد تا که بخواهد بخاطر در تملک قرار دادن ِ خداوند دوستش داشت مخصوصا که خداوند در این میان البته که مالک مطلق است و این پارادوکس ِ ظریفی میان ما و خداست که سخت مانعی است برای دوست داشتن خداوند ! اما روزی شاید بیاموزیم که خود را در تملک خداوند بدانیم و دوستش داشته باشیم ...