حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

اندر لطایف طنز !
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: طنز ، شوخی ، عبیدزاکانی ، صمصام

سلام :

                       آقا اعتراف میکنم در پیشگاه شوما که همیشه عشق من طنز بوده و فکر کنم دو سوم وجود من البته فقط از جوک و طنزه که اشباع میشه شاید هم واسه همین بوده که اصولا زیاد از آدمهای جدی همیشه پرهیز میکردم . 


 خودمونیم زندگی خودش طنزه مثل همین مملکت ما حالا شوما به من بگید چی چی این مملکت درست و حسابیه تا من جدی بشم ؟؟ هان ...؟؟ جای همه ی دوستان خالی دیشب در داروخانه بعد از دیدن سریال یوزارسیف برای رفع خستگی به کمک وسایل صوتی تصویری که حاجی تون یعنی بنده تهیه کرده بیدم در طی یک عملیات شهادت طلبانه و دشمن شکن به همراه عده ای از یاران گرمابه و گلستان و مشتاقان ولایت دست به حرکات موزونی همراه با نوای فرح بخش و روحانی معین و ایضا بقیه ی شاعران معاصر زدیم که پیچ کمرمان باز شد ( توصیه میکنم واسه جلوگیری از آرتروز کمی تا قسمتی روزها برقصید )‌ و خستگی از تن به در آوردیم .  ... دیشب  طنزهایی را از عبید زاکانی و دیگران انتخاب کردم وبرای همکاران تعریف میکردم که طنزهای ایران چقدر قدمت داره و چقدره باحاله ! لذا اینجا هم بعنوان رفع خستگی از بحثهای جدی که چون دیشب برای همکاران مون در آبدارخانه ی مبارک عرض نمودیم گفتیم فراشباشی بیاید و سفره ی آن را در اینجا نیز بگستراند محض شادی روح دوستان !!

                   مولانا قطب الدین شیرازی را عارضه ای روی نمود مسهلی بخورد . مولانا شمس الدین عبیدی به عیادت او رفت بگفت : شنیدم که دیروز مسهل خورده بودی از دی باز به دعا مشغول بودم . گفت : آری دی باز از شما دعا بود و از ما اجابت !! ...

                  شخصی خواست که پف در آتش کند بادی از ...ش بجست فی الحال پشت در آتشدان کرد و رو به ...ش گفت : اگر تو عجله داری بفرما !! ..

                  ترسایی مسلمان شده بود گرد شهر می گردانیدند ترسایی دیگر بر او رسید گفت : مسلمانان سخت کم بودند تو نیز مسلمان شدی  1؟؟ ...

                  پسر ترکی در چاه افتاد به پسر گفت جان بابا صبرکن جایی نرو تا من بروم رسنی( طنابی ) بیاورم و تو را بیرون کشم ! .... پسر گفت : صبر نکنم چه کنم ؟؟ 

 

               از افرادی که در اصفهان می شناسند مرحوم صمصام بود که از افراد عارف مسلک و دوست داشتنی و حافظ کل مثنوی بود و البته بخاطر کارهای خیرش مشهور و طناز قدیم بود من خودم بچه که بودم دیده بودمش خیلی پیرمرد باحالی بود همیشه یک عمامه سبز بسر میگذاشت و سوار بر اسب این مجلس و اون مجلس میرفت و بی مقدمه  شروع به سخنرانی میکرد و هرکس هم که سخنران بود به احترام اون و هم بخاطر متلک های احتمالی جرات نداشت اعتراض کنه صمصام هم از همون روی اسب گاهی مردم رو نصیحت میکرد یا خلاصه اگر مطلبی بود تکه می انداخت که گاهی ضرب المثل میشد مثلا یکبار که دیده بود مسئولین وقت خیلی مشروبات و مخصوصا آبجو میخورند توی مجلسی رفته بود و بر خلاف همیشه که میومد و سخنرانی میکرد این بار ساکت شد همه مبهوت بودند که چی شد که صمصام ساکته ؟؟؟ خلاصه اصرار که سید حرفی بزن خلاصه بعد از کلی اصرار گفت :

             دیشب این اسب من غذاشو نمیخورد خیلی اوقاتم تلخ شد !  هرچی جو داشتیم آوردم جلوش گذاشتم بلکه بخورد دیدم نیمیخورد ! بهش گفتم : خره این جوس بخور چاق شی ! بازم نخورد . گفتم : اگه نخوری مریض میشیا !  دیدم بازم نخورد گفتم : خره این جو را نخوری از دستت میره ها !! ببین آبی این جو را فرماندار میخوره بخور !  استاندار میخوره ! وزیر میخوره ! خره بخور ! ....

             یا یکبار که یکی از سران اومده بودند اصفهان و خیابانها رو قرق کرده بودند که کسی وسط خیابان نیاد اتفاقی صمصام از یکی از کوچه های فرعی پیداش شد و صاف از جلوی هتلی که کلی مامور و پلیس ایستاده بود سر در آورد یکی از نیروهای امنیتی پریده بود جلو و صمصام رو نشناخته بود داد زده بود : مردک اینجا چه غلطی میکنی مگه نمی بینی اینجا رفت و آمد ممنوعه ؟؟ صمصام هم خیلی خونسرد با اون لهجه ی اصفهانی اش گفته بود : سرکار تقصیر من نیست تقصیر این الاغه نفهمه که شما را بجا نیاورد ! بعد هم دم اسب اش را زده بود بالا و گفته بود : حالا دعوا که نداریم بیایید شماره ی پلاکش رو بردارید !! ....

پانوشت :

١- یعنی احمق کم بود تو اضافه شدی ! ...