حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

تجربه ی زیستن با باورهای خود
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

         در این مدت آموختم و با تمامی سلولهای وجودم بخوبی چشیدم که - زندگی کردن بر اساس باورهایمان - در عین تلخی ها و سختی هایش چقدر میتواند شیرین و دلگرم کننده باشد ! ....

        اینکه با باورهای خودت زندگی کنی و نه لزوما بر اساس قوانین خشک و بی روح جامعه ی اطرافت یا عرف های مسخره و بی دلیل سنت های به ارث رسیده ی جامعه ( که مانند سیلاب تو را بی هدف به این سو و آن سو میبرد و میکشد ) خود نقطه ی ثباتی برای روح های آشفته و نگران امروز ماست و لذتی به عمق وجودت میدهد که با باعث خودباوری و ثبات روحی ما میشود . تازه افزون بر آن باعث میشود زندگی ما بجای عاطل و باطل شدن هدفمند و قابل پردازش و قابل نقد شود و بتوانیم از سایه ی تحلیل باورهایمان هر بار خود را نو کنیم و می آموزیم چگونه تغییر کنیم و از کجا تغییر کنیم درست مثل درختی که میداند جهت مسیر آفتاب و جهت رسیدن به آب و باد کدام طرف است و در این میان رشد میکند و بالا میرود و بالا میرود . حس زیستن بر اساس باورهایمان در این است که یاد میگیریم آگاهانه و از روی اختیار زندگی کنیم نه از روی جبر و خواب غفلت !


امور شدنی .....
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

            مشکل شاد بودن این است که مثل خیلی از بظاهر فعل ها فاعلی ندارد بقول مولانا مثل مردن که فاعلی ندارد ( وقتی میگوییم زید مرد این مردن کاری نیست که زید انجام داده چون مردن کار حرکتی نیست زید دچار مردن شده است خودش که با دست خودش عمل مردن را انجام نداده است !! بلکه مرده شده است ! ) .... بلکه شدن است دگر ریسی درونی است و لذا فعل و مقصد بیرونی ندارد که حرکتی کنیم و به آن برسیم .  شاد بودن و شاد شدن دگر ریسی درونی است مثل دگرریسی کرم ابریشمی که از درون تغییر میکند و در پیله ای به پروانه تبدیل میشود بعبارت دیگر پروانه شدن است و پروانه بودن و این امر نیازمند شرایط ویژه ای است که این شدن و بودن را شکل میدهد . متاسفانه محیط برای روح و احساس ما هر - شدنی - را فراهم می آورد و به همین دلیل شاد شدن مثل رفتن بسوی هدفی رسیدنی نیست شدنی است .... شاد شدن مثل آدم شدن امری فرمایشی و تصنعی نیست بلکه پدیداری طبیعی و بی اختیار فاعل است در حقیقت فاعل کاری انجام نمیدهد همانطور بی اراده و بی اختیار می نشیند تا بشود نه برسد .... البته اینها را در پاسخ به پرسش مهمی که دوست بسیار عزیزی در وبلاگش مطرح کرده بود بیان کردم اینکه چرا ایرانی ها از درون شاد نیستند و به راحتی شاد نمیشوند ؟؟ خب شرایط مملکت ما در این سی چهل سال آنقدر اندوه پرور شکل داده شده است که حس شاد شدن را فراموش کرده ایم تا آن حد که گاهی از شاد شدن احساس پوچی و یا حتی گناه میکنیم بر خلاف عزاداری و افسردگی که برای ما طبیعت وجودمان شده است !      


.
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

                    هر وقت پاییز میرسد بی اختیار یاد انار میفتم و لذتی که علی رغم دنگ و فنگ خوردن انار بهمراه دارد مخصوصا آن رنگ جادویی دانه های قرمز کریستالهای انار آن مزه ی ترش انار بی اختیار مرا مست میکند و آن چیده شدن و بسته بندی شگفت انگیز انار در آن پوست چرمی اش که در آغاز گلناری بیش نبود این ها همه شگفتی های طبیعت است طبیعتی که زبان خودش را دارد و انسانهایی که آنقدر در گیر زبان خودشان شده اند که زبان طبیعت را فراموش کرده اند . در این هوای سرد پاییزی چای داغ هم می چسبد البته دلم از آن چای سنتی میخواهد با سماوری نفتی یا زغالی یا کتری سیاهی روی گل آتش ! نمیدانم چرا ولی طعم اش برایم چیز دیگری است مثل چای شیرینی که در روضه خوانی ها میخوردم عجب طعم ملسی دارد ! یادش بخیر مادر بزرگم با چه ذوقی انارهای دانه قرمز                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  .... به هوای سنت به میدان نقش جهان رفتم و بازارهای اطرافش ... اصولا از بافت بازار خوشم می آید اجتماع مغازه هایی که هیچ حسی از خودنمایی لوس مثل این پاساژهای امروزی ندارند همه روبروی هم و چشم در چشم و پهلو به پهلوی هم بی هیچ ادعای برتری ... و رابطه ای صبورانه و دوستانه همین خصلت اش را دوست دارم همین چیزها باعث میشود از بازار خسته نشوم . البته میدان نقش جهان خصوصیات مهمتری دارد و آن این است که نمایشگاه دائمی هنر است هنرهایی قدیمی و صنایع دستی ! ....

                 سخت بتوان تحمل کرد کسی عمرش را در یک حرفه ی هنری بگذراند و امرار معاشش تنها بر پایه هنر باشد و نه تجارت و واسطه گری آنهم در کارگاههایی پر از دود قیر و صدای چکش های بی وقفه استادکاران بر روی فلز داغ قیر اندود ..... اما دم شان گرم بدون شکایتی مشغول خلق هنراند و حظ  بصر.....

  

                                       


.
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

    سر من از ناله ی من دور نیست     لیک چشم و گوش را آن نور نیست

                  مولانا در مقام نی میگوید سر درون من از ناله ی نای من دور نیست بعبارت دیگر کشف آنچه در درون من اتفاق می افتد اگر به گفتار من دقت کافی بعمل آورید چندان سخت و دشوار نیست اما مشکل اینجاست که چشم بصیرت و گوشی که شنوای سخن من باشد آن نور را ندارد که خود گفتار را از تاریکی نافهمی خارج کند . مسئله این است که گفتار ما بازتاب روح و روان ماست و بعبارت دیگر گفتار هرکس آیینه ی تمام نمای روح پنهان اوست . وقتی ما در برابر بیگانه ای قرار داریم که نمیدانیم چه شخصیتی درون کالبد او که به ظاهر ممکن است غلظ انداز باشد قرار دارد کافی است که کمی به صحبت و گفتار او گوش بدهیم تا به زوایای پنهان شخصیت او واقف شویم و یا برعکس اگر ظاهر کسی برای ما چندان جلوه ای نداشته باشد وقتی لب به سخن باز میکند از عظمت عمق گفتار او به عمق اندیشه و روح بلند او شگفت زده میشویم یا بر عکس وقتی به ظاهر دوست داشتنی و جذاب می آید تا لب به سخن میگشاید از آشفتگی سخن او به روح خرابی و ویرانی روح و جان او پی میبریم . بعبارت دیگر این رابطه ی گفتار و روح رابطه ای دو سویه است یعنی همانطور که از سخن کسی به عظمت روح او پی میبریم از اینکه شنیده باشیم کسی روح بزرگی دارد حدس میزنیم که پس قطعا سخنان او هم باید شنیدنی باشد درست مثل اینکه وقتی میشنویم فردی استاد بزرگی است و روح بزرگی دارد یا داشته است مشتاقانه درصدد شنیدن یا خواندن گفتارهایش بر می آییم . این واقعیت که گفتار انسان آیینه روح اوست را ابتدا حضرت علی ع مطرح کرده اند که الانسان محبوب تحت لسانه - هر انسانی در زیر زبان اش مخفی است چنانکه سعدی به زیبایی این سخن را به نظم کشیده است : 

          تا مرد سخن نگفته باشد    عیب و هنرش نهفته باشد 

              اما گاهی میشود که گفتار و سخن کسی به ظاهر قابل فهم نیست نه به دلیل بی ارزش یا نارسا بودن بلکه به این خاطر که اطلاعات و علم شنونده یا مخاطب برای درک این گفتارها خیلی اندک است بعبارت دیگر این گفتارها به این دلیل برای ما مفهوم نیست که این سخنان فراتر از زمانه ی خویش است خیلی فراتر و سالها باید بگذرد تا مردم به ارزش واقعی و عمق این گفتارها پی ببرند . این افراد روح بسیار بزرگتری دارند و کشف روح آنان به سادگی دسته ی قبل نیست . جالب آنکه واکنش مخاطبین و مردم در برابر چنین افرادی منفی و گاهی بسیار منفی است چرا که نامفهوم بودن را مترادف بی ارزش بودن می پندارند . بسیاری از پیامبران و مصلحین جامعه در این جایگاه قرار دارند و همواره با تهدید و ارعاب و امر به سکوت مواجه بوده اند . بیت بالا از حضرت مولانا حاکی از داشتن چنین روحی است او میفرماید سر روح من از ناله ی من پنهان نیست لیکن چشم بصیرت و گوش شنوایی ای برای فهم این سخن نمی یابم و چنین وضعیتی گوینده را دچار احساس تنهایی و غربت میکند در جایی که برای فهم حقیقت همه کور و کر اند . 


 
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام : 

                    امروز نکته ی تازه ای کشف کردم اینکه زیبایی ها و زشتی های زندگی از درون قلب ما آغاز میشوند و حوادث و عوامل محیطی هم علت اند و هم معلول اند یعنی میتوانند مقدمه ی خوشحالی و بدحال روز بعد ما باشند و هم وقتی عواطف قلبی ما در حد ایده آل باشند یا برعکس سقوط کرده باشند میتوانند بازتاب روحیه امروز ما باشند . اینکه صبح که از خواب برمیخیزی چقدر آن روز صبح برایت دل انگیز باشد از احساسی ناشی میشود که در درون دلت میجوشد . اینجاست که میفهمیم چرا اینقدر احساسات و قلب ما نقش عمیقی در بنیان هر روزه ی ما ایفا میکنند . بعضی اتفاقات و آدمها نقش تخریبی عجیبی در این ارتباط بازی میکنند همه انرژی ات را مثل باتلاق میگیرند در این حالت همه چیز و همه کس بوی لجنی از عواطف تخریب شده را بدهند برعکس دیگرانی که نیروبخش اند و عواطف قلبی مارا پرورش میدهند و شکوفا میکنند و باعث میشوند همه چیز سبز و شاد و با طراوت شود. 

                    این تاثیر پذیری موذیانه خودبخود آدم را به سمت این نتیجه میرساند که راه سومی باید باشد تا از این تاثیر و تاثرات فارغ شویم و حس و حال هر روزمان در اختیار خودمان باشد نه در دست تاثیراتی که دیگران خواسته یا ناخواسته بر ما میگذارند.  این راه سوم عدم وابستگی انسانی است اینکه تلاش کنیم در هیچ زمینه ای دست و پای عاطفه را زنجیر نکنیم چرا که هر وابستگی خواه ناخواه مارا تحت تاثیر قرار خواهد داد و هر روز مان تابع شرایط ارتباطی دیروزمان تلخ و گزنده آغاز خواهد شد و با اینکه خورشید همان خورشید است و جریان زندگی همان جریان دیروز اما چنین به نظر میرسد که گویی امروز روز بدی است یا امروز روز شادی است در حالیکه این موضوع عموما واقعیت ندارد هرچه هست در درون دل ماست که چه آشوبی یا سروری برپاست ؟


دروغ و جامعه ی غم زده ی ما
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

          با عده ای از آشنایانی که از خارج از ایران آمده بودند به گپ و گفتگو مشغول بودیم و طبق معمول قیاس جامعه و مردم ما با سایر کشورها .... دختر عمه ام نکته ی جالبی را گوشزد کرد و آن اینکه مثلا در آلمان مردم از اینکه کسی دروغ بگوید بشدت متعجب میشوند ! بعبارت دیگر برای آنان قابل درک نیست که انسانی دروغ بگوید ! و من در پاسخ گفتم اتفاقا اینجا یعنی ایران موضوع برعکس است یعنی اینجا همه تعجب میکنند اگر کسی راست بگوید ! یعنی یا ملت فکر میکنند ریگی به کفش دارد یا رسما دیوانه است ! به همین دلیل است که وقتی غربی ها به ایران می آیند رفتارشان و صحبت شان برای ما عجیب است ( پیش خودمان آنها را مشتی ابله تصور میکنیم که فن زرنگ بودن را بلد نیستند !! ) . این موضوع به ظاهر ساده در ابعاد اجتماعی اش برای ما خیلی گران تمام شده است یعنی در جامعه ای که همه به دروغ نگفتن و راست گفتن عادت دارند عموما مردم شادتر اند وجدان آسوده تری دارند و میزان بی اعتمادی و اصطحکاک فکری و رفتاری کمتر است این است که شب ها آسوده تر از ما سر بر بالین میگذارند و بخاطر راستی درون شان و بیرون شان از ته دل آرامش خاطر دارند به همین دلیل هم شادی آنان شادی واقعی تری است از ته دل شاد و راضی اند !

               اما در اینجا که اساس زندگی ما بر مبنای دروغ و تعارف استوار است همه به نوعی بی اعتمادی و تقلب و ریاکاری روزمره دچاریم خودمان هم میدانیم چه غلطی کرده ایم هیچ کس از بیرون خودش نیست ! هرچه هست نمایشی دروغین است از آنچه که نیست این است که قلبا کسی شاد نیست همه از درون مضطرب و پریشان اند چرا که خود میدانند چقدر دروغ گفته اند و احتمالا دروغ شنیده اند ! هرچه هست دروغ دیوار رفیعی بین ما کشیده است که نمیگذارد واقعیت خودمان را آشکار کنیم ! چرا که تازه احساس میکنیم راست گویی در جنگلی که همه دیوانه وار دروغ میگویند و بر همین اساس با تزویر و ریاکاری برخورد میکنند راستگویی و راست زیستن طعمه ای است در چنگال گرگ صفتان ! ..... دانستن این واقعیت و متضاد زیستن خود درد آور است بماند که آنقدر با این درد ساخته ایم که مثل یک واقعیت آن را پذیرفته ایم در حالیکه این وضعیت هیچگاه عادی نیست و عواقب و عوارض آن گریبان جامعه ی ما را بشدت گرفته است .... کلاهبرداری - تقلب - مخفی کاری - بی اعتمادی جمعی - هراس و احساس نا امنی در همه ی امور و نهایتا احساس اضطراب و افسردگی .... همه ی این عواقب از ما جامعه ای غم زده افسرده و از طرفی مضطرب و عصبی و وحشی ساخته است جامعه ای که مثل کشتی توفان زده هرکس به فکر نجات خویش از این ورطه است و کسی به فکر یاری کسی نیست هرچه هست احساس بی اعتمادی فرصت طلبی نیرنگ زدن و منفعت طلبی بی رحمانه ای است که هر روز بیشتر و عمیق تر میشود !


 
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

          کمی از بار کارهای روزمره و شغلی کم شد امیدوارم بتوانم باز بنویسم . در بحث های مولانا به داستان نحوی و کشتیبان در اواخر دفتر اول رسیدیم .یادم هست در کتاب فارسی دوران دبیرستان خوانده بودیم گرچه برداشت آن زمان مان با برداشت حالا خیلی متفاوت است ولی حقیقتا خیلی زیباست . داستان البته در زمینه ی داستان اعرابی و خلیفه است ولی هر دو مطلب حول و حوش یک مطلب عمومی تر است اینکه هرچقدر آگاهی انسان ها کمتر است طبق خصلت عجیبی ادعا و سرکشی انسان و خود بزرگی بینی آدمیزاد بیشتر میشود . هم اعرابی بی خبر و هم آن کسی که علم نحو خوانده بودند از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد بی خبر بودند داستان اعرابی از این قرار است که همسر اعرابی که بادیه نشین است از فقر و بیچاره گی شوی خود بشدت شاکی است و بنای اعتراض و تهدید را میگذارد و هرچه شوهر از فقر و سادگی زیستی حرف میزند به گوش زن نمیرود و نهایتا شوهرش هم بنای تهدید به ترک را میگذارد و این بار زن است که کوتاه می آید ولی شوهرش برای راضی کردن دل همسر دست به چاره جویی میزند که زن خود وارد موضوع میشود و پیشنهاد میدهد کوزه ای از آب باران که جمع کرده است را به بغداد ببرد و به خلیفه پیشکش کند تا بلکه انعام و پاداشی بگیرد و وضع معیشت شان متحول شود اعرابی به راه می افتد و وقتی به بغداد میرسد ماموران خلیفه حسابی از وی پذیرایی میکنند و وی متعجب میشود تا اینکه خدمت خلیفه میرسد و هدیه اش را تقدیم میکند خلیفه با آنکه میداند این آب باران از کجاست و چقدر ناپاک جمع شده با طیب خاطر می پذیرد و هدایای مفصلی به او میدهد ولی از ماموران اش میخواهد برای بازگشت او را از راه دجله مشایعت کنند و او را به این ترتیب سوار کشتی میکنند اعرابی با مشاهده ی آنهمه آب روان که حتی کشتی در آن انداخته اند از عرضه ی هدیه ی خود بسی خجل میشود و در می یابد آن خلیفه چه اندازه با علم به این موضوع با او بزرگوارانه رفتار کرده است !! .... این حکایت در واقع حکایت ما آدم هاست در مقابل خداوند که هرچه داریم از اوست ولی وقتی کار خیری میکنیم این توهم بر ما مستولی میشود که حالا خداوند در برابر این همه کار نیک ما میخواهد چه چیزی هدیه و پاداش بدهد ؟؟ در حالیکه خداوند به هیچ کاری از ما و عمل نیکی از ما نیازی ندارد ! با اینحال همیشه خداوند آماده ی لطف و کرم است لطف و کرمی بسیار بیش از استحقاق ما ! همانطور که در دعاهای صحیفه ی سجادیه هست که اگر خداوند از فیض نعمت خود به ما دریغ کند چه جای گله و شکایتی ؟ اما او مدام دیگ رحمت اش بجوش است و زمزمه ی لطف و کرم اش به گوش ..... نه تنها دریغ نمیکند که بسیار بیش از نیاز ما نعمت و برکت بما میرساند . 


یادی از حکایت نحوی و کشتیبان ....
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

           چقدر به آرامش نیاز داریم در اوج همهمه ی کارهایی که صف کشیده اند بعضی وقتها از هجوم اتفاقات ناخواسته ای که از راه میرسد وحشت میکنم و از خود می پرسم آیا شانس من است که این دوران سرشار از اتفاقات ناخوشایند است یا خودم خواسته ام این اتفاقات بخاطر هدفهایم مرا محاصره کنند ؟.... حقیقتا خیلی از این ازدحام ها زحمت های اضافی ای هستند که خود مسبب اش هستم پس یاد گرفتم مشکلات را خیلی بزرگ نکنم !....

           همیشه از باز کردن مثنوی و غرق شدن در صحبت های مولانا همه ی قفل های دلم باز میشود و احساس آرامش عجیبی پیدا میکنم اخیرا داستان نحوی و کشتیبان را بحث میکردیم به اتفاق عزیزی و دیدم چقدر در این سن و سال نسبت به دوران دبیرستان که تنها از خواندن داستان اش محظوظ میشدم حرفهای حضرت مولانا برای ام چشیدنی است ! اصولا درک حرفهای دیگران خودش هنر است .... اینکه دقت کنی گوینده یا نویسنده چه در دل حرفهایش دارد هنر خیلی بزرگی است هنر خوب شنیدن و هنر خوب خواندن و تمرکز کردن و لازمه اش آن است که روح و فکر و قلب ات اسیر گفته های گوینده شود نمیشود تنها بشنوی یا بخوانی و حواس ات جای دیگری باشد اصلا هیچ .... حرفها را خراب میکنی باید در دهان و روح گوینده ذوب شوی تا خوب متوجه روح مطلب بشوی به همین خاطر هم گاهی حرفها برای من شنونده یا مخاطب تنها شنیدنی و فهمیدنی است که خب میشنوم و میفهمم و بعد از آن با لذتی اندک عبور میکنم اما گاهی حرفها چشیدنی است یعنی تا مغز استخوان ات نفوذ میکند مثلا وقتی من برای عموم مردم مطلبی راجع به یک بیماری خاص میگویم آنها ممکن است مطلب را بگیرند یا نگیرند نهایت اش تحسین کنند یا هیجان زده شوند ولی وقتی برای بیماری که همان بیماری را دارد میگویم دقیقا احساس میکنم که او همه تن چشم میشود و همه تن گوش میشود تا ببیند من چه میگویم ؟ چون او تا عمق استخوان اش مطلب را دارد می چشد حرفهای مرا در هوا می قاپد و سوالات اش و حس اش آنقدر عمیق است که پیداست یا بیمار است یا بیماری از این جنس در خانه دارد .... برق نگاهش با دیگران فرق دارد ....

              این مطلب در باره ی عشق نیز صادق است میتوان ساعت ها راجع به عشق حرف زد و لذت برد و از هم تشکر کنیم ولی هیچگاه به جمله جمله ی حرفها هیچ عنایتی در عمق وجود نکنیم تا اینکه روزی عاشق شویم آنگاه است که جمله ها در روح و جان ما می نشیند ما را پرواز میدهد از خودبیخود میکند ترانه های عاشقانه خوراک روح و قلب ما میشود و تارهای روح ما با ارتعاش نواها به ارتعاش در می آید ....

             اینها را عرض کردم که بگویم این داستان نحوی و کشتیبان حالا چرا اینقدر برای من عمق بیشتری پیدا کرده است مولانا میگوید علمی بیاموز که جان ات را نجات دهد نه علمی بیاموز که تنها مثل علم صرف و نحو و دستور زبان از جنس فضل باشد یعنی دانستن و ندانستن اش در کوران حوادث به کار تو نیاید همچنان که در میان توفان و غرق شدن کشتی علم نحو برای نجات آن نحوی بکار نیامد ! خیلی از چیزهایی که یاد میگیریم میخوانیم و اندوخته میکنیم از این جنس است یعنی از جنس فضل است تنها آموخته ایم که برتر باشیم ولی در بحران ها و حوادث سخت هیچ کمکی بما نمیکند و این سوالی است که باید از خود بپرسیم که چه علمی ما را از مهلکه و در سراسر زندگی از بیراهه رفتن از گیج شدن از به بن بست رسیدن رهایی می بخشد ؟ اگر چنین علمی نداریم ما نیز چون آن نحوی تنها خود را به زیور فضل ها آراسته ایم و کاش مثل کشیبان بی سواد از نحو حداقل شنا کردن بلد بودیم ....


روزگار تنهایی جمعی !
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

              مدت زمان مدیدی بود که دست و دلم به نوشتن نمیرفت نمیدانستم چه بلایی سرم آمده که حوصله ی کتاب خواندن نداشتم حوصله کارهای دقیق را نداشتم تنها و تنها کارم شده بود نگاه کردن اعتیاد گونه به موبایلم و خروارها مطلب و جوک و....بی ربط که اجبارا باید نگاه کنم بی آنکه اشتهایی برای آن  داشته باشم تازه اینقدر مغزم را تنبل کرد که حوصله ی مطالب طولانی را نداشتم و بی آنکه بخوانم رد میکنم این ها باعث شد بی حوصله برای نوشتن شوم  نه بخاطر آنکه حرفی برای گفتن نیست بلکه بیشتر چون درگیر پدیده ای شده ایم که ناشی از تکنولوژی های جدید و واضح تر بگویم موبایل ! .... کتابی میخوانم تحت عنوان : اینترنت با مغز ما چه میکند؟  اثر نیکلاس کار ....

           این کتاب توضیح میدهد چقدر با گسترش پدیده ای بنام شبکه های اجتماعی ما از نظر رفتاری و فکری عوض شده ایم و چقدر از نظر شخصیتی تغییر کرده ایم در واقع چقدر مغز مان عوض شده است ! .... علی رغم جذابیت های ابتدایی این پدیده های نوین  باید هشدار داد که استفاده ی اعتیاد گونه از این شبکه های به واقع جاذبه دار چقدر میتواند هویت ما را تغییر دهد !  این محقق نکات جالبی را گوشزد کرده است که باید به دقت خواند و در آن تامل نمود .....از جمله اینکه چرا در دوران حاضر همه ی ما برای کتاب خواندن چرا اینقدر بی حوصله و کم ظرفیت شده ایم ؟ واقعیت آن است موج نوی این پدیده همه را بسرعت درگیر خود کرده است ولی در عین حال بسیار از نظر ذهنی و اخلاقی راحت طلب و آماده خور کرده است کسی برای موضوعی تحقیق نمیکند تنها سرچ میکند و مطالب را کنار هم می چسباند و مطلب نهایی را خوراک دیگران میکند در حالیکه نه خود راجع به آن فکر کرده است و صحت و سقم آنرا ارزیابی کرده است و نه خواننده ی او چنین حس و حالی دارد که خودش را درگیر فکر کردن کند !  از جمله پدیده ی مسخره و مضحک لایک کردن که پاسخ ریاکارانه ای است برای مخفی کردن این حس تنبلی ..... دقت کنید مطلبی طولانی که مستلزم چند دقیقه خواندن و ساعتی اندیشیدن است وقتی به شبکه های اجتماعی میرسد در طی چند ثانیه لایک میخورد ! ... که نشان میدهد اصلا خواننده بی هیچ تاملی بی هیچ نقدی خودش را راحت کرده و مطلب را بدون استفاده رها کرده است .... این پدیده باعث میشود ما در آینده مغز کوچکی داشته باشیم که مطالب سطحی و بی ربط در آن بشکل مضحک و زشتی انبار شده باشد و دیگر توان تمرکز بر هیچ مطلب عمیقی را نداشته باشد گویی آلزایمری زودرس دچار شده ایم که مطالب را زود فراموش میکنیم حافظه هایمان کمتر چیزی را از بر میکند و کمتر شماره تلفنی از حفظ میشویم این چیزها مرا شدیدا میترساند و گاه اعتماد به نفس مرا میگیرد .

           اما علاوه بر مطالب بالا چیز دیگری که میخواهم بر موضوع کتاب خوانی بر عواقب این پدیده اضافه کنم موضوع تغییرات شدیدی است که از لحاظ ساختار اخلاقی و هویتی در حال وقوع است . اگرچه با آمدن موبایل ارتباط ها نزدیکتر شد ولی با آمدن شبکه های اجتماعی و اینترنت پدیده های ناخواسته و عجیبی در حال وقوع است یعنی  از یک طرف ما بیشتر بهم نزدیک شدیم و بیشتر در دسترس هستیم ولی از طرف دیگر بیش از حد تنوع طلب و بی هدف شده ایم بگونه ای که رابطه های ما تحت تاثیر شرایط تازه خیلی تغییر کرده است به ظاهر همه ی ما به یمن موبایل و تکنولوژی هر لحظه در دسترس هستیم البته نه بشکل قبل ! یعنی نه برای با هم بودن بلکه بیشتر در دسترس بودن .... پیش تر شاید هر لحظه در دسترس نبودیم اما رابطه ها عمیق تر بود و افراد اگر رابطه ای داشتند برای با هم بودن و لذت کنار هم بودن بود ... رابطه ای از جنس چهره به چهره با همه ی اشتیاقی که بهم داشتیم بعدا که تلفن آمد ارتباط کلامی هم اضافه شد  حداقل صدای هم را می شنیدیم و احساسی که بهم داریم  قابل انتقال و  شنیدن است اما حالا ارتباط نوشتاری است آنهم بی هیچ احساسی حتی تبریک های عید ما تصنعی و بی احساس است نوشته هایی کپی شده و بی روح که هیچ احساس عاطفه ای باخود ندارد و مشخص است که از سر رفع تکلیف فرستاده شده تا اینکه مثل قبل قرار ملاقاتی برای دیداری باشد و لذت حضوری .... یا حداقل تماس تلفنی باشد و شنیدن صدای آشنایی که از تن صدایش از هیجان کلماتش بوی محبتی را استشمام کنی و دلت غرق شادی شود. اما حالا ارتباط ما با دیگران پیامک است و متن هایی که هیچ بار احساسی حتی این نوشته ها مثل نامه های قدیم که پستچی می آورد نیست که دست خط عزیزی بود و هویتی داشت چون دست خط هرکس ولو کج و کوله در واقع هویت او را هم نشان میداد اما حالا دست خطی نیست حس و حال همه ی نوشته ها شبیه هم است که خیلی اوقات معلوم نیست نویسنده اولیه چه کسی بوده است و متن ها یکبار مصرف کوتاه و عموما از سر عادت نه به قصد ارتباط...... این شکل از زندگی کنونی علی رغم همه ی هیاهو و وسوسه مارا تنهاتر کرده است کسی مخاطب حرفهای دل کسی نیست ارتباط امروز تنها مسابقه ای است برای خالی بودن عریضه ولی بی ارتباط به مخاطب . ما شاید متوجه نیستیم اما بشدت کم حوصله و بی احساس شده ایم نوعا زندگی ما بگونه ای شده است که هرکس میخواهد با خودش و دنیای مجازی اش تنها باشد حوصله ی جمع ندارد خیلی زود خسته میشویم و مدام به دنبال تنوع هستیم کسی متوجه دیگری و دردها و حضورش نیست هرکس سر در لاک خویش فرو برده است و نمیداند نهایت این شیوه از زندگی به کجا ختم میشود ؟ تنها گذران روزمره گی مردم را و نسل های تازه را بخود مشغول کرده است و این فاجعه است .

          البته اینها در مذمت وسایل جدید نیست تذکری است برای آنکه بدانیم باید تکنولوژی را به خدمت خود بگیریم نه تکنولوژی مارا به اسارت بگیرد باید زمان استفاده و وسعت استفاده را نظم بدهیم کاری که نمیکنیم و بی قاعده و هر لحظه دنبال خود میکشیم بگونه ای که وقتی فراموش کنیم موبایل ببریم دچار اضطراب میشویم گویی از دنیا بیخبریم و در انجام ارتباط واقعا فلج میشویم .      


← صفحه بعد