> حرفهای تنهایی2

حرفهای تنهایی2
نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

سلام :

                   هفته ی پیش موقع حمل و نقل   یک جام بلورین که برای ماهی های آکواریومی خریده بودم از دستم رها شد و دستم را شیشه برید بعد از یک هفته تازه متوجه شدم انگشت دستم حرکت نمیکند و آه از نهادم بلند شد بله تاندون دستم قطع شده بود به همین سادگی و به همین خوشمزگی ! اولش موضوع را جدی نگرفتم به خودم دلداری دادم که بعد از اینکه ادم یا تورمش خوب شد تاندون هم برمیگردد اما هر رور وضع بدتر شد تازه دردهای عجیب غریبی هم اضافه شد مخصوصا که دست چپم هست و منم دست چپی هستم ! بدبیاری وحشتناکی شد تازه فهمیدم چقدر نسبت به سلامت بدن بی تفاوت بودم یا شاید بخاطر وفور نعمت سلامت بدن اصلا به ارزش آن دقت نمیکردم با اینکه شغلم طبابت است ولی تجربه ی نقص عضو حکایت دیگری است ! دیروز خودم را به تیغ جراحی سپردم خب تا قبل از این حادثه تجربه ی بیهوشی را نداشتم ولی هیجان زده بودم که چه حسی دارد ؟ وقتی داروی بیهوشی تزریق شد به شوخی به همکارم گفتم : انگار روی من تاثیر نداره من که بیدارممممممم که یک آن احساس کردم روحم از تنم جدا شد خیلی سبک شدم انگار جسمم را رها کردم همه چیز کدر شد و دیگر چیزی نفهمیدم وقتی بهوش آمدم که صدای پرستار در گوشم پیچید که دکتر باید جابجا بشی روی تخت ! تجربه ی خاصی بود اصلا شبیه به خواب نیست در عین حال آگاهانه هم نیست شاید یک نوع جدایی روح از جسم باشد نمیدانم هرچه هست شگفتی است !  توی اتاق عمل دیدن همکارانم با لباسهای سبز و صورتهای پوشیده و من روی برانکاو حس خاصی داشت هیجان تجربه ی بیهوشی اما برایم استرس کار را راحت کرد چقدر زندگی با این بدن ارزشمند مینواند دلپذبر باشد اما دغدغه های فکر و روح پریشان همیشه سلامت  تن مان را به محاق میبرد . خنده ام میگیرد تایپ کردن با یک دست هم عالمی دارد .

                     جالب است که با وجود این حادثه حالا هم که از بیمارستان برگشته ام هر وقت از کار خسته میشوم ساعتی کنار آکواریوم به ماهی های رنگارنگ با آن رفتارهای عجیب و خنده دارشان نگاه میکنم و لذت میبرم گرچه خیلی گران تمام شد ولی باز احساس میکنم  بودن در کنار حیوانات خیلی آرامش بخش تر از معاشرت با آدمیانی است که رفتارهایشان قابل پیش بینی نیست !  از طرفی توجه به این موجودات بیشتر مرا بیاد خدا می اندازد تا آدمیانی که رفتارشان بیشتر مرا دچار هراس و ناامیدی و نهایتا تردید میکند . جالب است این موچودات کوچک با آن جثه ی نحیف احساساتی چون خشم محبت خودخواهی و دوست داشتن را بروز میدهند یعنی گویا زندگی این چنین است که در هر هیئتی که به این دنیا بیایی حس خودخواهی رقابت دفاع از قلمرو حتی عشق به جنس مخالف همراهت خواهد بود گرچه حیوانات عقل شان بیشتر از این کار نمیدهد که پرسش از هستی کنند بقول مولانا :

           پشه کی داند که دنیا از کی است ؟ 

                                                   در بهاران زاد و مرگش در دی است

             اما  توجه به طبیعت برای ما که اهل اندیشه ایم طعم دیگری دارد اینها الگوهای زندگی هستند و نشانه هایی از آنکه طراحی کرده است و میتوانند برای ما که جانورانی به مراتب پیشرفته تر هستیم یاد آور خالقی باشند که چنین خلق کرده است تا بما بفهماند یک سیستم زیستی ولو کوچک باشد چقدر طراحی جالبی دارد به هر حال اینها نشانه های مهمتری هستند برای تعقل  اما واقعیت این است که ما بخاطر تکنولوژی بسیار از خود راضی و مغرور شده ایم و همه ی دغدغه هایمان هم ساخته و پرداخته ی مسائلی است که خود مسبب آن بوده ایم و در کنار آن انسانها خود را از طبیعت و حیات غیر انساتی دور کرده اند و حتی آنرا فراموش یا بدتر از آن تخریب کرده اند و متاسفانه  وقوع این مسائل انسانی که خود مسبب بروزش بوده ایم حتی خدا را هم از صحن زندگی ما حذف کرده است و بشر بشدت تنها شده است همین حس غربت و وحشت از تنهایی است که او را بی قید و وحشی تر ساخته است افسرده تر کرده است و لطافت را از روح از او زدوده است .

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ رضا منصورزاده ]

سلام :

                    همیشه میان دلبستگی و وابستگی  به موضوعی رشته ی ظریف پنهانی وجود دارد که در موقع گسستن خود رانشان میدهد یعنی زمانی که شرایطی بوجود آید که آن رشته ای که ما را به موضوع مرتبط میکرد گسسته شود و ما موضوع را از دست بدهیم . دلبستگی به هرموضوعی در اثر توجه و دقت بوجود می آید و گاهی نیز بی اختیار و به دلیل جذابیت ذاتی موضوع است که جذب آن میشویم و در آن تامل میکنیم . همین حس دلبستگی است که باعث احساس نوعی حالت کشف تازه در ما میشود و این کشف خود عموما باعث نوعی احساس شعف و پرواز و شادمانی تازه و انگیزش بیشتر در زندگی میشود یعنی وقتی احساس کنیم در اثر توجه و جذابیت به چیزی یا کسی دلبسته شده ایم در دل نوعی احساس هیجان و انرژی مضاعف میکنیم گویی نور تازه ای به قلب ما تابیده است و همه چیز نو میشود و در نگاه ما زندگی رنگ تازه ای می یابد . اما وابستگی بر عکس است و نوعا باعث نوعی تیرگی و زمینگیر شدن روح و فکر و حتی جسم میشود مخصوصا اگر طعم عادتی بد را بخود میگیرد  یعنی گرفتار شدن به حالتی که از روی بی اختیاری است و تنها برای حفظ موضوع   . ‌منظورم از عادت بد یعنی همان حس وابستگی است که با خود احساس تلخی موذیانه ای بهمراه دارد به شکلی که احساس کنی نمیتوانی آن را از خودت دور کنی و خودت را رها کنی ! طبعا موضوع وابستگی شادی آور نیست بلکه در خود نوعی تلخی بهمراه دارد که به مرور زمان طعم آن آزاردهنده میشود مخصوصا اگر حس دلبستگی به موضوع دیگر همراهی نکند ! . نشانه ی این حالت همان حسی است که موقع از دست دادن کسی یا چیزی یا بطور کلی جدایی از هر وابستگی دیده میشود حتی اگر این حس مربوط به جدایی و مفارقت از عزیزی باشد چرا که کنده شدن و پاره شدن رشته ی وابستگی حقیقتا دردناک است چه جسمی باشد و چه روح و روان گویی رشته ی این وابستگی مخصوصا اگر با دلبستگی شدیدی همراه باشد دقیقا به دل آدمی گره خورده است و طبعا پاره کردنش دل را به درد می آورد . اما در کنار این مسئله نفس آزاد شدن از وابستگی به نوعی خود شادی آور است چرا که هر قیدی مانع احساس آرامش روح میشود . از طرفی یک مشکل بزرگ وابستگی در قیاس با دلبستگی در صورتی که این وابستگی بدون دلبستگی ادامه یابد بروز نوعی رخوت و فرسودگی در روح و روان است و نتیجه ی آن اینکه قلب و روح از هرنوع احساس شادابی و استقلالی به مرور محروم میشود و هیچ خلاقیت و شوقی در آن برانگیخته نمیشود در حالیکه در دلبستگی چنین نیست استعدادهای آدمی شکوفا میشود و خلاقیت بی اختیار بروز میکند .

                            اما بی گمان هر دلبستگی به سبب خصلت ذاتی مالکیت ما میتواند منجر به وابستگی شود به این معنا که ما بعد از آشنایی با موضوع  بجای اهمیت دادن به حس دلبستگی و عوامل آن عموما در صدد مالکیت آن موضوع و دلبستگی ناشی از آن بر می آییم و وقتی این حس مالکیت تامین شد حس دلبستگی در ما جای خودش را به وابستگی و عادت میدهد و وابستگی باعث میشود توجه به موضوع و تازگی آن از بین برود و آنچه باقی میماند حس نوعی وابستگی آزاردهنده است به موضوع و گاه اگر خود موضوع انسانی باشد هم از این وابستگی آزار می بیند به این معنا که او نیز گرفتار این رشته است و آرام آرام در می یابد که ذهن و روح اش از آن آزادی عمل و شادابی محروم شده است و البته هر طرف احساس میکند استقلال خویش را در این وابستگی از دست داده است . طبعا این مسئله باعث نوعی نگرانی و گاه بدبینی و حسادت و نیز رنجوری دل میشود به این معنا که بر اثر وابستگی آنچه عاید فرد میشود حالتی است که نه تحمل دوری آن را دارد و نه تاب نگهداشتن آن را و چه بسا اگر موضوع روزی برای او باعث دلبستگی بوده باشد بشدت باعث بدگمانی و بد دلی شود چرا که به نظرش میرسد برای حفظ این دلبستگی باید وابستگی را بیشتر نمود در صورتی که چنین نیست و برای حفظ دلبستگی شرایطی لازم است که اتفاقا لازمه ی آن حفظ استقلال برای هردو سوی ماجراست یعنی اگر ما نسبت به موضوعی بخواهیم دلبسته بمانیم نباید استقلال آن موضوع را سلب کنیم باید بگذاریم آن موضوع همانگونه که با آن آشنا شدیم باقی بماند تا طراوت و تازگی اش را از دست ندهد اما اگر به هر دلیلی سعی در ایجاد مالکیت آن موضوع کردیم طبعا به همان نسبت تازگی و طراوت مسئله نزد ما رنگ می بازد و به خاطر اصرار ما بر مالکیت به دام وابستگی می افتیم ولو مالکیتی هم بظاهر بدست نیاوریم .

                             همه ی ما در مسیر زندگی در برخورد با خیلی موضوعات که توجه ما را به خود جلب میکنند گرفتار این پدیده ها یعنی دلبستگی و وابستگی میشویم اما وقتی بیاد بیاوریم که به معنای واقعی کلمه ما مالک هیچ چیزی نیستیم و هرچه به ظاهر در مالکیت ما قرار میگیرد اگر نسبت به آن دلبستگی واقعی نداشته باشیم و نسبت به آن صداقت و مسئولیت درستی از خود نشان ندهیم دیر یا زود همان مالکیت نسبی هم رنگ خواهد باخت و ما تنها در سایه ی احساس وابستگی و مالکیت سعی در تحکم و چیرگی بر موضوع نشان میدهیم که ماحصل آن تلخی است و ملال و نفرت !

 

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ رضا منصورزاده ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می نویسیم نه از آن رو که نویسنده ایم بلکه از این جهت که نوشتن بما آرامش میدهد و ما را بی واسطه با خودمان روبرو میکند . اکنون به یمن ارتباطات میتوانیم همدیگر را پیدا کنیم و حرفهای مان را تا دور دستها با کسانی که هیچگاه شاید برخورد نکنیم صمیمانه قسمت کنیم پس به این کلبه ی تنهایی خوش آمدید .
امکانات وب