حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

 
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

بسم الله الرحمن الرحیم
#گلشن راز
ادامه ی بحث گلشن راز را در خدمت دوستان پی میگیریم انشالله که مفید فایده باشد🌺🙏
عدم چون گشت هستی را مقابل
در او عکسی شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت ازین کثرت پدیدار
یکی را چون شمردی گشت بسیار
عدد گرچه یکی دارد بدایت
ولیکن نبودش هرگز نهایت
عدم در ذات خود چون بود صافی
از او با ظاهر آمد گنج مخفی

همانطور که پیش تر اشاره شد این ابیات به رابطه  ی عدم و هستی در نگرش عرفانی می پردازد و میگوید عدم خود ذاتا بی صورت است و هیچ تجلی بیرونی از خود ندارد اما برای تجلی خود را به مانند آینه ای در مقابل هستی قرار میدهد درست مثل آینه که خود صاف و بی صورت است و از خود هیچ نقشی ندارد مگر اینکه شیئ روبروی آن قرار
اما نکته اینجاست که عالم عدم خود تجلی ذات اقدس خداوند است که مصدر همه ی عوالم است اما خود بی صورت در بی صورت است اما آنگاه که عالم هستی در برابر آینه ی عدم قرار میگیرد( چون نقش دیگر عالم عدم که عالم بی صورتی و وحدت و تراکم هستی های بالقوه است آیینه گی است یعنی هم منشاء تجلیات عالم هستی است و هم آینه ای است که صورت عالم هستی را بخود عالم هستی نشان میدهد ) این تقابل در حقیقت تقابل عالم هستی است که عالم صورت است و در عین حال کثرت و تعدد در حالیکه عالم عدم عالم متراکم بی صورت است که خود تجلی وحدت ذات خداوند است این تقابل همان اتفاقی را باعث میشود که در حدیث قدسی داریم که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف...من گنج پنهانی بودم که از شدت بی صورتی و تراکم و وحدت هیچ تجلی نداشت لذا دیده نمی شد اما با خلق عالم عدم و بعد عالم هستی همه ی آن استعدادها دیده شد چون تجلی پیدا کرد


             شیخ محمود می فرماید خداوند احد است که در عالم عدم همه ی مخلوقات بصورت واحد آفریده شده و در عالم هستی آن واحد متکثر شده و بی نهایت جلوه پیدا میکند و در واقع آن ذات  احدیت که در همه ی هستی و عدم وجود دارد و هیچ چیزی نیست مگر که خدا در او هست در عین حال آن چیز خدا نیست چون خود تجلی است و تجلیات یکسان نیست بلکه بی نهایت متکثر شونده اند لذا آن یک اول یعنی احد( قل هو الله احد) در یگانگی بی همتاست و ما جز خداوند احد دیگری نداریم اما همین احد در عالم عدم تبدیل به واحد یعنی یک میشود ( تفاوت احد با واحد را دقت کنید ) و از آن یک عددی (در برابر یک صمدی ) انواع اعداد و تکثرها و جلوه ها خلق میشود و لذا در عالم هستی اینهمه گوناگونی داریم در حالیکه در عالم عدم همه ی هستی ها یکسان اند و یکی هستند مثل مواد خام یک کارخانه.  شیخ می فرماید آن یک اولیه مثل مجموعه اعداد ریاضی مبدا و بدایت اش یکی است و یکجاست اما نهایت ندارد و از هر سو این یک تکثیر میشود و پیش میرود مثل دو که ترکیب دو یک است


حدیث کنت کنزا را فروخوان
که تا پیدا ببینی گنج پنهان
عدم آیینه - عالم عکس - و انسان
چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است !
به دیده دیده را هرگز که دیده است ؟
جهان انسان شد و انسان جهانی
ازین پاکیزه تر نبود بیانی !

شیخ در این فراز به زیبایی در جغرافیای هستی و عدم و خداوند نقش انسان را بیان میکند و می فرماید اگر عدم آیینه باشد و هستی شی ء و تصویری که در آن آینه می افتد پس بدان انسان چشم آن شی ء و تصویر است که نقش ادراک و بینندگی هستی و آینه و تصویر را بعهده دارد و در واقع چشم و چراغ هستی است که هستی بدون وجود انسان قادر به دیدن خویش در آینه ی عدم نبود و از وجود خویش باخبر نمیشد( و علم الآدم اسماء کلها... فانبئونی باسمائهم ) . اما نکته اینجاست که اگر آدمی چشم عالم هستی است اما نور و قدرت بینایی این چشم از خداوند است و این چشم بدون آن نور و قدرت بینایی قادر به دیدن نیست اما و اما پس خود این نور یعنی خداوند را نمیتوان با این چشم دید و این شدنی نیست که با چشم بخواهیم نور آن چشم را رویت کنیم ...ارنی فلن ترانی


          .... چو نیکو بنگری در اصل این کار /  هم او بیننده هم دیده است و دیدار   .... شیخ محمود میفرماید  وقتی به کلیت این رابطه یعنی انسان - هستی و عدم نگاه کنیم  در حقیقت تجلی وحدت وجود با خداوند است یعنی چون خداوند در هر امری حاضر و ناظر است در حقیقت در رابطه ی بالا هم هم از مجرای چشم انسان بیننده است و هم خود چون آفریننده ی بینایی است در بینایی حضور دارد و هم چون آفریننده ی  اسباب بینایی است  پس خود عامل دیدن است و همه ی اینها در خداوند و فیض وجود خداوند در همه ی این امور آمیخته  شده  و جدایی ناپذیرند  . این همان وحدت وجودی است که عارف و بطور کلی هم اندیشمندی در نهایت  مسیر تحقیق و کشف خود به آن میرسد  .

  اما بعد به یک نکته ی لطیف دیگر عرفانی اشاره میکند و آن البته از یک حدیث قدسی از سوی پیامبر نقل شده به این مضمون :

اذا أحببتُ عبدا کنت له سمعا وبصرا ولسانا ونطقا ، وبی یسمع ، وبی یبصر ، وبی ینطق
آنگاه که من بنده ای از بین بندگانم را دوست بدارم پس گوش و چشم و زبان و بیان او میشوم که به واسطه ی من می شنود به واسطه ی من  می بیند و به واسطه ی من سخن میگوید . بعبارت دیگر من همه ی وجود او میشوم که بجای او همه ی حس های پنجگانه اش میشوم به عبارت دیگر اوج کمال و ارتقای عبد میشود .
البته ما به این مضمون احادیث مشابه دیگری هم داریم ولی کنه صحبت این است که در شرایط کمال سلوک اتفاقی که می افتد این است که خداوند اختیار بنده را برای بنده ی خود به دست میگیرد و دریافت ها و صدور هرچه که عبد یا بنده از خود دارد را خداوند به عهده میگیرد . این هم یک مرحله ی دیگر وحدت وجود میشود اما در مقام سلوک انسان و نه از جنس وحدت وجود به معنای مراتب وجودی هستی و عدم و خداوند که بطور کلی تکوینی است  .


 توجه کنید که ما اگر قصد سلوک و در واقع صعود به تقرب الهی را در سر می پرورانیم باید در دل و نه تنها در زبان و عقل به این ادراک دست پیدا کنیم

 جهان را سر به سر آیینه ای دان / به هر یک ذره در صد مهر تابان ... شیخ میفرماید چون در دل هر ذره فیض وجود خداوند جاری است دل هر ذره را که بشکافی آفتابی اش در میان بینی !   و در واقع کل عالم به این خاطر تجلی قدرت خداوند است .

           شیخ در ادامه همان بیان را با تمثیل های دیگری میزند و میفرماید اگر یک قطره را بشکافی در او صدها دریا می یابی و اگر ذره ای خاک را بشکافی دراو  هزاران آدم پیدا میکنی . البته در مثنوی هم چنین سخنانی را می یابیم و مولانا می فرماید بر خلاف دنیای هستی که عالم اضداد است و عالم اعداد در عالم عدم همه ی امور یکی است و واحد است متکثر نیست و در ضمن با هم اختلاف و تضادی ندارند به بیان مولانا در آنجا همه موسی اند و در عالم دنیا و در واقع هستی است که تبدیل به موسی و فرعون میشوند و همه از هم دور میشوند که همین گوناگونی باعث اختلاف و جنگ و نزاع در عالم هستی شده است ضمن آنکه بر خلاف عالم عدم قابلیت های شگرفی در موجودات عالم هستی بر خلاف عالم عدم نمی بینیم .

 بعد میفرماید :   درون حبه ای صد خرمن آمد / جهانی در دل یک ارزن آمد ! .... میگوید تعجب نکنید اگر میگویم خورشیدی درون یک ذره نهان است اگر دقت کنیم در همین عالم خاکی طبیعت هم مصداق این عظمت را داریم و یک بذر یا دانه ی یک درخت  تمامی خصوصیات و خواص آن درخت را بصورت متراکم در درون خود دارد و  بذر نماد آن وحدت متراکم است که درون عالمی شبیه به عالم عدم یعنی زیر خاک نهان است اما به محض رشد و ورود به عالم بیرون از خاک آن وحدت از هم باز میشود متکثر میشود و تبدیل به انواع اندام های یک درخت تنومند میشود یعنی تمامی آن شاخه ها برگ ها ساقه ها میوه و  تمامی آن شکوه درخت در دل آن بذر نهان بود

با توجه به توضیحات فوق شیخ نکته ی بسیار زیبایی را در شرح اینکه چرا در قرآن و حدیث های قدسی داریم که  خداوندی که به آن عظمت است و در هیچ مکانی جای نمیگیرد و وقتی موسی از خداوند خواست  خداوند را ببیند :  ..... وَ لَمَّا جاءَ مُوسی‏ لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی‏ أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی‏ وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی‏ فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی‏ صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ143 اعراف )  چنان در مقابل تجلی جلوه ای از خداوند بیهوش شد که توبه کرد حالا چگونه است که همین خداوند در دل انسان مومن  میتواند مسکن گزیند و جای بگیرد ؟  .... توضیح این تمثیل ها برای فهم این نکته است که بین عالم عدم و عالم هستی نسبت ها  نسبت های هندسی نیست بلکه بحث تراکم وحدت است و انبساط کثرت که همواره بین عالم عدم و عالم هستی در حال تبادل است و همین مسئله شامل ادراک خداوند و قرار گیری خداوند در دل انسان مومن بطور اخص میشود .... به همین خاطر هم قلب و افئده این همه در قرآن مورد توجه است که مبادا قلب مان  دچار قساوت شود و از فیض میهمان داری حضرت حق محروم بمانیم !

]بدان خردی که آمد حبهٔ دل
خداوند دو عالم راست منزل
در او در جمع گشته هر دو عالم
گهی ابلیس گردد گاه آدم.....


هرچه اندیشی پذبرای فناست
آنچه در اندیشه ناید آن خداست...
حضرت مولانا


بازگشتی به دیار آشنایی
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

سلام :

          بعد از مدتها وبلاگ ام باز شد ! .... چه جالب است که همزمان با آزاد سازی موصل از دست داعش شد !....  خیلی برای اینجا دلم تنگ شده بود چقدر این محرومیت و آوارگی از اینجا طول کشید .... مخصوصا از وقتی نمیشد وبلاگ را خواند یا نوشت . احساس تلخی داشتم . تلگرام هم خوب است اما نه به خوبی وبلاگ . اینجا حرفهای دلم را میزنم ولی در آنجا حرفهایی است که پیش می آید .

           دارم مجددا مثنوی و قرآن را میخوانم البته افسوس که اینبار همراه و دوست عزیزی که پیش تر همراهی میکرد در کنارم نیست اما چه باک که خود این کتابها آنقدر جذاب اند که خود به تنهایی برای آنکه انسان را شیفته ی مفاهیم پنهان خود بکنند کافی باشد .


 
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

            امروز تصمیم گرفتم درباره ی غزلی بنویسم که قطعا بخاطر زیبایی مفهوم شنیده اید ولی اشاره به نکاتی از آن خالی از لطف نیست. این غزل را اولین بار از استاد شهرام ناظری شنیدم و لذت بردم البته عیب من این است که وقتی شعری ترانه ای برای آواز میشود خیلی وقتها آنقدر مفتون آواز میشوم که زیبایی نکات شعر مورد غفلت قرار میگیرد. اما غزل مولانا چنین است که لابد شنیده اید :

            دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

                                    به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد

     شاید برای ما که به میانه ی راه زندگی رسیده ایم معنی و توصیه ی حضرت مولانا بسیار ملموس تر از جوانان باشد که اصرار بر تجربه ی خویش دارند و راه های رفته را میخواهند دوباره بروند.این بیت یک توصیه ی اساسی برای زندگی است اینکه هم نشین تو از تو به باید !  خصلت زندگی آدمی این است که بدون هیچ نقشه ی راهی باید زندگی و فراز و نشیب های آن را طی کند و طبعا هیچ توصیه ای سودمند تر از این نیست که از مصاحبت و مجالست افرادی سود ببرد که از دل انسان و حالات و مشکلات اش بخوبی آگاهند. حالا چرا از دل آگاه بودن اینقدر اهمیت دارد ؟ چون دل انسان است که نیروی حرکت انسان را بسوی هر هدفی تامین میکند پیش تر هم عرض کرده بودم تا دل انسان چیزی یا کسی را نخواهد محال است انسان قدمی بردارد . پس شناختن دل و خصوصیات آن برای انسانی که میخواهد آگاهانه زندگی کند بسیار تعیین کننده و حیاتی است پس باید به دنبال اهل دل بود و از علم و حکمت آنان آموخت از طرفی این اهل دل و در واقع اولیای حق چنان بستر محشری برای رشد فراهم میکنند که در پای درخت وجودشان گل های تر شاداب و معطری می روید. اما بیت بعدی تذکر بجای دیگری میدهد :

                درین بازار عطاران مرو هرسو چو بیکاران 

                                             به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

از طرفی عرضه ی آگاهی های جعلی و دروغین در این بازار مکاره کم نیست و از هر سو به اندیشه ای و مکتبی فراخوانده میشوید در حالیکه مشخص نیست این آگاهی و دعوت به حقیقت واقعی است یا کاذب ؟ پس باید به دنبال دلیل و نشانه ها بود بقول سعدی مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید ! هر اندیشه و ادعایی از محصولات و رفتارها سنجیده میشود نه از ادعاها و تبلیغات ! اگر فکری مذهبی آیینی در پیروان اش شادابی و عشق و حرکت آفرید نشاندهنده آن است که به اصولی محکم و درست متکی است برعکس اگر آنچه از پیروان هر مکتب شاهدیم حکایت از پریشانی رفتار و سلوک و بی حرکتی داشته باشد این خود گویای آن است که آنچه ادعای آن مکتب و اندیشه است توهمی بیش نیست. اما تکیه کلام مولانا بر قند و شکر نه بخاطر علاقه ی مولانا به شیرینی است بلکه ناشی از دلبستگی مولانا به شادابی و شیرینی روح است در مقابل تلخی وتند مزاجی روح که محصول افکار و باورهایی است که دل را پژمرده میکند. 

              ترازو گر نداری پس تورا زو ره زند هرکس

                                          یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد 

      مولانا در ادامه هشدار میدهد که درین راه از ترازوی عقل و باور قلبی باید بهره برد و اگر چنین ترازویی در اختیار نداری خیلی زود فریب میخوری و گمان میکنی که آن مدعی چیز با ارزشی دارد و این توصیه ی مهمی است وقتی توانایی تشخیص نداری باید از اهل اش کمک بگیری البته کسانی که مورد وثوق و اعتمادند .

                         تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم

                                               تو منشین منتظر بر در که این خانه دو در دارد      

          مولانا تذکر میدهد افراد مزور و ریاکار که انسان را به باورهای خود دعوت میکنند اعتماد انسان را بخود جلب میکنند و سرکار میگذارند در حالی که با نفاق و ریاکاری انسان را گمراه میکنند و خود از راه دیگری میروند و انسان را تنها میگذارند.        


حرفهای پراکنده ... قسمت چندم
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

                        سلام گویا خداوند میدانست انسان چه جانور کنجکاو و چموشی است و به هیچ شکل نمیتوان او را به قید و بند در آورد این بود که او را بر جایگاهی بنام زمین فرود آورد که شکلی کروی شکل دارد و این یعنی انسان هرچه افقی بدود و بسوی افق حرکت کند به هیچ جایی نمیرسد جز آنجا که بود ! و از طرفی هم نمیتواند بطوری عمودی بسمت بالا حرکت کند و پرواز کند  چرا که با زنجیر نامرِئی ای بنام جاذبه به زمین چسبیده است و تکان نمیتواند بخورد ! ... این است که نه راه افقی برای گریز دارد و نه نه عمودی .... اسیر این سیاره ی کروی است .... آیا زندانی از این بهتر ؟ 

                                            ***************

                   چه خوب است که چیزی بنام هنر هست ! چقدر این هنر همراه خوبی برای انسان در طول تاریخ بوده است همراهی نجیب ! هنر تبلور زیبا دوستی انسان است و زیبایی غذای روح بی قرار انسان است و به همین خاطر هنر به راستی ضیافت روح انسان است اعم از موسیقی و شعر و عکس و فیلم و نقاشی و هرچه که انسان انتزاع کند ! همین وجود هنر خود دال بر این نکته است که انسان ولو برای رفاه و آسایش عمری را مبارزه کند ولی واقعیتی که هست آن است که روح او از مادیات بدون هنر ارضا نمیشود حتی پلیدترین انسان ها هم قادر به حذف هنر یا خواست هنر از زندگی خویش نیستند ( البته تبصره گفتم انسان نه حیوان پس کسی از دوزخیان داعشی بر سخن ما مثل نیاورد که آنان اساسا انسان نیستند اگر انسان هنوز ذره ای انسانیت و روج خداوند در وجودش باقی مانده باشد همیشه در پیشگاه هنر لب به تحسین میگشاید !... نه وحشیانه و سبوعانه دست به تخریب بزند ! ) ولو آنکه عمری را به تمسخر هنر و هنرمندان گذرانده باشند ... چه کسی میتواند موسیقی نقاشی و طراحی و .... از زندگی خود محو کند و مثلا جای آن صدها گونی اسکناس بگذارد ؟ اگر هنر نبود زندگی چه جهنم بدشکلی میشد !

                                        *******************

            صحبت های دکتر سروش برای من جالب بود در مورد عصر حاضر یعنی عصر حقوق در برابر عصر گذشته یعنی عصر اخلاق .... به گفته ی ایشان عصر گذشته عصر اخلاق بود و بایدها و نباید های اخلاقی !.... ولی حالا عصر حقوق است ...

                       توضیح این سخنان این است که در عصر امروز با روند رو به رشد علم و روانشناسی ما شاهد پدیده ی عصر حقوق انسان هستیم به این معنا که باور انسان امروز این است که هر بشر حقوقی دارد که لزوما به کسی ربطی ندارد و هر روز این حقوق بیشتر و بیشتر کشف و ابراز میشود مثل ازدواج های با هم جنس یا حق زندگی ... حق داشتن عقیده ی مخصوص به خود حق انتخاب و .... این حقوق دایره ی اختیار انسان را روز به روز بیشتر و بیشتر میکند و نتیجه آنکه بشر خود محور تر و خودخواه تر میشود ... این است که خیلی از شرایط اصول اخلاقی در جوامعی که حقوق غالب است از نظر اخلاقی رعایت نمیشود و دلخور از بی احساسی و بی اخلاقی نمیشوند در حالیکه در گذشته جوامع بر پایه ی اخلاق بود و باید ها و نباید ها بر پایه ی اخلاق تعیین میشد .

                 


 
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

            شاید بخاطر شرایط زمانه از بس شاهد کم شدن نیروی عقلانیت در برابر تعصب و خیره سری بوده ایم از اندیشیدن یا حداقل از ابراز اندیشه در برابر عده ای بشدت واهمه دارم!  به واقع روح بشر  موجود عجیبی است هیچگاه تاب اسارت یا محدودیت را ندارد شاید بخاطر همین موضوع باشد که تا پای شرط و شروط و پرهیز به میان می آید بنای سرکشی و عصیان میگذارد و تحمل هیچ شرطی را ندارد ! ولو شرطی منطقی باشد چراکه خصلت روح انسان بی حد و حصر بودن است تاب هیچ حصری هیچ زنجیری و هیچ قفسی را ندارد و اگر حصاری زنجیری حدی برایش تعیین کنی آنقدر می جنگد تا راه گریزی از این حد و حضر بیابد اصلا علم و آگاهی بشر در مرزهای دانش محصول همین عدم سر فرود آوردن در برابر محدود شدن هاست والا ما کجا و پرواز در آسمان کجا ؟  ما کجا و تسخیر اعماق اقیانوس  بیکران کجا وووو.... 

         انسان هیچگاه تن به هیچ اسارتی نداده است و این مخلوق چموش خداوند خلیفه بودن اش را در همین بی کرانه گی و رهایی از حصرها به نمایش گذارده است . اما درد انسان در واقع از ناحیه ی خالق خویش یا جهان پیرامون اش نیست درد انسان از خود انسان های هم نوع خود اوست!  انسان ها در برابر همدیگر نمیتوانند حس و قدرت بیکرانگی یکدیگر را تاب بیاورند و جالب آنکه هر انسانی سعی در محدود کردن دیگری دارد و گاه قصد تجاوز به حریم دیگری چرا که حد دیگری را حصار خویش میبیند . اینجاست که دردهای بشر آغاز میشود هرکس سعی میکند حصاری در برابر دیگری بکشد . این دیوارها که در گرداگرد خویش تا فلک برکشیده ایم حصارهایی برای محدود کردن خودمان نیست حصارهایی است که در گرد دیگران کشیده ایم تا از حد و مرزی که ما نمیخواهیم عبور نکند والا هرچه انسان آگاه تر میشود حصارهای اطرافش کوچکتر و کوچکتر میشود حتی قفس های حیوانات نیز به میدانی بی حصار تبدیل میشود . اما و اما درد عمیق تر درد زندگی در حصار جسم نیست درد عمیق حصاری است که دیگران بر گرد اندیشه و رفتار ما تحمیل میکنند و اندیشه و پرواز روح را در چارچوب هایی از رقابت حسادت بی اعتمادی تعصب دچار خفقان میکنند درست مثل فضای سیاست و فرهنگ و باورهای امروز سرزمین مان 


 
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام : 

          این روزها بیشتر از نوشتن دوست دارم مطالعه کنم گرچه اینقدر کارهای ریز و درشت سرم را شلوغ کرده که همت مطالعه نمیکنم.  یکجورایی تنبل شدم حوصله ی کارهای پر زحمت را نداشتم البته این بی انگیرگی یا تنبلی فکری متاسفانه یک پدیده یا بیماری همگانی شده است طبیعی است در جامعه ای که همه ی مردم مبتلا به بیماری عجله شده اند کمی مکث کردن و خود را به کارهای فکری علاقمند کردن کار حضرت فیل است چون نیازمند صبر کردن است و سریع نتیجه نمیدهد ! طبع مردم ما در این زندگی ماشینی رقابتی به طبیعتی شتاب زده بدل شده است همینطور الکی عجله داریم توی خیابان که باید عادی رانندگی کرد بیخودی پا را روی پدال گاز فشار میدهیم تا جلو بزنیم و ادای افراد اورژانسی را در میآوریم در حالیکه در مقصد خبری نیست اصلا کار مهمی نداریم ! موقع چای نوشیدن است چنان با عجله چای را می بلعیم که اصلا این حفره ی بیچاره ی دهان مان اصلا نمیفهمد این جرعه چای بیچاره اصلا کی آمد و کی عبور کرد ؟؟ خلاصه که عجله داریم به هدف برسیم و به مقصد برسیم بدون آنکه هدفی در کار باشد یا اصلا وقت کنیم از رانندگی یا نوشیدن چای لذت ببریم !!! در حالیکه لحظات  زندگی را به دلیل اینکه تکرار شدنی نیست نباید مفت از دست بدهیم !!! اتفاقا باید مکث کرد تا در هر لحظه تعمقی بکنیم . مدتها بود داشتم به این موضوع فکر میکردم که چرا ما ایرانی ها در هر کار لذت بخشی و اصولا در هر فعالیت مفیدی شروع کننده ی خوبی هستیم اما ادامه دهنده ی خوبی نیستیم ؟ چرا خیلی زود دلزده میشویم خیلی زود کم می آوریم ؟ بعدها متوجه شدم ما دو جور از کارها لذت میبریم : نوع اول که خیلی عمومی تر و شایعتر است لذت ناشی از تنوع طلبی است چنین لذت هایی را هر روز تجربه میکنیم مثال بارزش خرید کردن است ! عمده تفریح ایرانی های امروز خرید کردن است نه اینکه واقعآ چیزی نیاز داشته باشیم صرف اینکه برای تنوع برویم و پول مان را خرج چیز جدید کنیم برایمان لذت بخش است و جالب اینکه تا خریدیم بخانه رسیده یا نرسیده پرتش میکنیم به یک گوشه چون لذت مان ارضا شده است ! این لذت ناشی ازآن تنوع طلبی بلای جان امروز ماست ! علامت اش اینکه خیلی زود کم می آوریم و برای تنوع سوژه را عوض میکنیم حوصله ی تمرکز بر روی موضوع را علی رغم ابراز علاقه نداریم و فقط میخواهیم آن را داشته باشیم ! این طبع شتابزده و تنوع طلب از ما انسان هایی عصبی کم حوصله و مضطرب ساخته است و نهایتا افسرده جوری که دیگر هیچ چیز بما لذت نمی بخشد !! چنین طبیعتی ما را از کارهایی که نیازمند صبر وتحمل و گام به گام است منزجر وفراری میکند کارهایی مثل کتاب خواندن تحصیل علم هنرهای پر زحمت حتی کارهایی مثل باغبانی و پرداختن به موسیقی های اصیل بیزار و متنفر و بعد فراری میکند ! اما دسته ی دوم لذت ها لذت هایی هستند که آنان را برای تاثیرات عالی و ماندگارش دوست داریم ولی نتایج آن آنی به دست نمی آید باید صبور باشی تا به نتیجه برسیم شما میوه ی یک درخت را نمیتوانید وادار کنید زودتر از طی شدن مراحل رشد بدست آورید یا با سریع ورق زدن کتاب نمیتوانید انتظار داشته باشید همه ی مطالب کتاب را یاد بگیرید باید آرام آرام وبا صبر بخوانید تمرین کنید اشتباه کنید تا نهایتا به صفحه ی آخر برسید !  یا اگر در کلاس زبان شرکت میکنید باید روزها ولحظه ها بیاید و مطالعه کنید تا کلاس را به اتمام برسانید و کامل شوید ! این دسته از لذت ها اگرچه آنی به دست نمی آید ولی لذت هایی هستند بشدت ماندنی و برخلاف لذت های دسته ی اول نه تنها خسته کننده نیست که به دلیل ذات کامل کننده اش بشدت باعث پویایی انسان میشود . از طرفی این لذت ها انسان را صبور و آرام بار می آورد عصبی وعجول نمیکند و باعث میشود انسان یادبگیرد از سختی ها نهراسد و از تکرار شکست ها تجربه کسب کند نه دیوانه شود ! اما شرط لازم برای رسیدن به چنین لذت های عمیقی یک شرط اساسی دارد که شاید به اعتقاد بنده بزرگترین دستور زندگی است و آن اینکه برای اینکه شخصیت مستحکم  و کم اضطرابی داشته باشیم باید خودمان را وادار به کارهایی کنیم که علی رغم میل تنبل مآب و شتابزده ی فطری مان برای ما لذت های عمیق ببار می آورد که نتیجه ای همیشه لذت بخش برای ما دارد.


درد اندیشیدن ....
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

                بعضی وقتها بحال بعضی آدمهای بی خیال غبطه میخورم چقدر راحت لذت میبرند از زندگی ! شاید به خاطر اینکه زیاد فکر نمیکنند ... زیاد در عمق حوادث باریک نمیشوند گرچه از سطح هم بیرون نمی آیند آنقدر که خیلی از مسائل پیش افتاده و سطحی برای آنها همیشه معضلی لاینحل میشود . اما برای آنانی که درد دانستن دارند قصه شکل دیگری است دانستن درد دارد ! تا چیزی را ندانی حساس نیستی ولی وقتی توجه ات به چیزی جلب شد دیگر حساس میشوی و نمیتوانی بیخیال و بی تفاوت از کنار آن عبور کنی ! بقولی تا وقتی شما سگی در خانه ندارید وقتی که به خیابان میروید توجه تان به هیچ سگ غریبه ای جلب نمیشود اصلا آنها را نمی بینید اما وقتی به دلایلی صاحب سگی شدید از آن به بعد نسبت به سگ آگاه و حساس میشوید و دیگر وقتی بیرون میروید هرکس در کوی و برزن با سگی دارد راه میرود بی اختیار کنجکاو میشوید تا بفهمید آن سگ با سگ شما چه تفاوتی دارد ؟ آگاهی و دانستن چنین دردی با خود همراه می آورد و انسانی که از بیسوادی به سواد و از سواد و اندیشیدن و نقد کردن رسید دیگر جنس درد اش از جنس دردهای قبلی نیست دیگر بیخیال نیست حساس و رصد کننده است .

           اما این درد فهمیدن و دانستن لزوما به معنای منفی بودن دقیق شدن و اندیشیدن نیست بلکه در جایی که تلاش همگان در جهت درست زیستن باشد اندیشیدن زندگی را بهشت در حال فوران میکند اما در جایی که تلاش عموم بر بی خیالی و جهالت استوار باشد و البته ثمره ی آن تعصب بر عادات و باورهای غلط اندیشیدن و دقیق شدن عذابی است بس دردناک !


 
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام : 

        همیشه از مسافرت میترسم بیشتر بخاطر اینکه هر سفری خودبخود تعادل حس و حالم را بهم میزند . به تجربه به این حقیقیت رسیده ام که آرامش نسبی ما آدمها بشدت وابسته به حس و حال آدم دارد و این تعادل حاصل برخوردهای طولانی ما با استرس ها و سختی های گوناگونی است که بی امان پی در پی برای ما میرسد و آموخته میشویم چگونه باشیم اما سفر این تعادل را برهم میزند.


یادداشت های پراکنده..... گفتاری در باره ی پدیده ی دعا
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

              برحسب اتفاق به نیایشی که در تلویزیون از یک کلیسا پخش میشد گوش سپرده بودم و برایم جالب بود نوع صدای آواز آن راهبان و راهبه ها برای گفتگو با خداوند خیلی به نظرم زیبا آمد لطافتی توام با تواضع ....شاید بخاطر اینکه برخلاف آنان متولیان دعا در دیانت و مملکت ما به مردم اینطور القا کرده اند که هنر بیان دعا باید در اینجا متفاوت باشد و بجای لطافت صدا در نیایش بانیان مجالس سنتی تعمدی در استفاده از صدای نعره و استفاده از صداهای خشن همراه با مانور های مختلف توسط دستگاه های اکو و بلندگو دارند تازه توام با شخصیتی لوطی وار که مرا بیاد قهوه خانه ها می اندازد تا فضای نیایش ....  

                  بگذریم اوقات  روزهای رمضان یعنی ماه خدا  فرصت مناسبی است برای دعا کردن و حرف زدن مستقیم با خداوند   البته نه از این دعاهای رسمی و نمایشی که حس و حال دعا به انسان دست نمیدهد بلکه حرف زدن و نیایشی در خلوت!!! راستش با اینگونه مراسم دعای جمعی که حال و هوای نیایش برایم ندارد و مرا بیاد اشخاصی می اندازد که جلوی دوربین اشک میریزند و ضجه میزنند حالم بد میشود و بشدت با این رفتار ریاکارانه که تاثیری بر رفتار و باورهای من نوعی نمیگذارد بشدت مخالفم مخصوصاً که صدای گوش خراش و بی روحی آن دعاهای لطیف را بلند بلند زمزمه کند .....واقعاً یعنی چی ؟ او از محتوای دعا بیخبر است و اگر خبر دارد نمیداند چطور به مخاطب منتقل کند ... تنها در اندیشه ی زیر و بم صدای خویش است و نالیدن و اشک گرفتن !! .... بعد هم کلی حواشی بی دلیل ! ..... هیچ مکثی بر سر کلمات نمیکند حتی آهنگ خواندن اش هم مثل صدای اره برقی روح را خراش میدهد تنها صفحات است که ورق زده میشود تا به آخر برسد ولی حس و حالی نیست او مترجم گفتگوی من با خداوند شده است ! مگر خداوند زبان دل مرا نمی فهمد چه نیازی به او دارم ؟  او دعا را تمام میکند بی آنکه من شنونده حرفم را با خدا زده باشم خنده دار است آن مداح بی بلندگو و اکو نمیخواند! !! او را نا امیدانه رها میکنم اصلا اینها حس دعا و نیایشی که میخواهم بمن نمیدهند به همین دلیل ترجیح میدهم تنها با خداوند صحبت کنم. میشود با زبان خودمان با خداوند صحبت کنیم مهم آن است که حس و حال صحبت مصاحبت با خدا را در مقابل مان احساس کنیم بقول معروف موقعیتی تک به تک  تنها با خداوند .

          میتوانیم هراستدعایی از خداوند داشته باشیم  از درخواست های معمولی گرفته تا درددل های پنهان  با خداوندی که از کنه وجود ما آگاه است اما دعاهایی که از بزرگان رسیده است ادبیات ویژه ای دارد حس ادب سخن گفتن با آفریدگار ! یک لحظه تصورش را بکنید که ما بعنوان انسان وقتی در برابر انسان دیگری که مقام بزرگی دارد چطور دست و پایمان را گم میکنیم تا ادب حضورش را مخدوش نکنیم حالا فکر کنید در برابر خداوندی که خالق ماست چطور باید صحبت کنیم؟ از بین دعا هایی که مشهور است چند نیایش های صحیفه ی سجادیه - دعای کمیل - دعای ابوحمزه ی ثمالی و چند دعای دیگر همیشه از نظر متن گفتگو برایم جالب و نکته آموز بوده اند و نشان از اصالت این نیایش ها دارند چرا که ادب گفتگو میان بنده و آفریدگار را به انسان می آموزند و جایگاه ما بعنوان انسان را در مقام گفتگو به زیبایی مشخص میکنند .

           از بین نکاتی که در این دعاها مخصوصا آموخته ام این است که ما در برابر آفریدگار خویش هیچ هدیه و هیچ دستاورد زیبایی نداریم که بخواهیم در مقابل دریای رحمت و نعمتی که از سوی مقابل یعنی خداوند بما هر لحظه میرسد ارزش عرضه کردن داشته باشد هرچه هست مثل داستان آن اعرابی در دفتر اول مثنوی است که آب باران را میخواست به بارگاه خلیفه ی بغداد ببرد و به او که بر دجله دستیابی داشت بعنوان هدیه ای نفیس تقدیم کند اما وقتی به بغداد رسید و خلیفه به ملازمانش دستور داد اعرابی را با احترام مشایعت کنند ولی از کنار رودخانه ببرند اعرابی از دیدن آنهمه آب زلال و خروشان از کرده ی خویش شرمسار شد و دانست آن کوزه ی آب بیابانی گرچه از خلوص نیت آورده شده ولی در برابر آنهمه دریای لطف دجله چه جای خودنمایی دارد ؟

    پس در این متن ها انسان اعتراف میکند که امیدی به کارها و رفتارهای خویش ندارد که اصلا ارزشی ندارد پس آیا باید از خداوند ناامید شود ؟ آیا بخاطر این نسبت نابرابر از خداوند دوری کند ؟ پاسخ این است که نه ! ابدا و اصلا .... اگر این روی سکه ی زندگی ما در برابر  عدل خداوند مقهور و شکست خورده است که هست ! اما چشم امید انسان به آن روی دیگر سکه است یعنی رحمت خداوند از حجم و عمق زشتی ها و ناتوانی ما در برابر عظمت خداوند و عدم تعادلی که بین انسان و پروردگار و خالق اش حاکم است بسیار گسترده تر است و در این دعا و درد دل به خداوند متواضعانه عرض میکنیم که امیدی به پشتوانه ی اندوخته های رفتاری خویش و سیاهی کاستی ها و نقص ها و پلیدی های خویش در برابر لطف ها و حمایت های خداوند نداریم این نابرابر است و انصاف چنین است که تسلیم امر و عظمت او شویم اما امید ما به دریای بیکران رحمت اوست که فارغ از تلاش ها و رفتارهای سخیف ماست .


 
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سلام :

            این روزها تب و تاب نتیجه ی مذاکرات بر روند زندگی مردم سایه سنگینی انداخته است فارغ از اینکه دستاورد این روند پر تنش و پر هزینه برای زندگی عادی مردم چه داشته است ؟ آنچه بیش از همه نیاز است برداشته شدن فشار سنگینی است که تحریم های اقتصادی بر گردن مردم افکند و از طرفی چپاول اموالی است که میتوانست در این مدت دردی از مردم را دوا کند ولی به جیب عده ای خدا نشناس آنهم با ارقامی دور از تصور ریاضی ما آخرین امید مردم را ناامید کرد و باعث شد در این ده یا دوازده سال گذشته مردم متحمل بار سنگینی از مشکلات شوند از اجناس تقلبی چینی گرفته تا گرانی های بی رویه و بالاتر رفتن خط فقر و متعاقب آن عدم امنیت اجتماعی موج فقر و ناامنی و اعتیاد و فحشا که دامنه ی آن هر روز بیشتر و بیشتر شده است و از همه اسفبارتر از بین رفتن میراث فرهنگ کهن ما یعنی اخلاق ! این روزها عموم مردم از سر عادت اعتقاد دارند نه از سر رغبت و متاسفانه حرمت های اخلاقی اعتقادی و انسانی بشدت در جامعه ی ملتهب ما دچار افول و سقوط شده است و نمیدانم آیا بازگشت رفاه و سامان اقتصادی به کشورمان تا حدودی میتواند این روحیه خسته و آزرده و تهاجمی ملتی را که روزی با عاطفه و در اوج بخشندگی سربلند می زیست را جبران کند ؟؟ و نسل های آتی ما را از دیدن صحنه های حمله - تجاوز - چوبه اعدام و فحشای خزنده ای که به وفور در سطح مردمی که دلخوش از چیزی نیستند نجات دهد ؟ گرچه موج خشونت هایی که از جنس اعتقاداتی وحشیانه است نیز اکنون در بیرون از این سرزمین توسط داعشی ها روح و روان انسان را متلاشی کرده است و همچون سرطانی در منطقه ی ما خیمه زده ولی به گمان من وقت آن است که بعد از چند دهه ای که میگذرد به هرشکل ممکن دولت را یاری کنیم تا از این قطاری که روزی ترمز آن را فرد معلوم الحالی از کار انداخنه بود را بسلامت از لبه ی پرتگاه عبور دهیم گرچه مشکلات هنوز بسیار است و کارکردها و مدیریت این بحران به مردان و زنانی نیازمند است که متاسفانه بخاطر تنگ نظری و جو گزینشی از آمدن به میدان و حل کردن مشکلات به دور اند ! اما بجایی رسیده ایم که تنها باید دعا کنیم دیوانگانی که سنگ بزرگ در چاه پیشرفت این سرزمین می اندازند بر سر عقل آیند یا حداقل کاری که در حد و اندازه ی آنان نبود را به افراد لایق و شایسته ای چون وزیر خارجه ی فعلی یعنی دکتر محمد جواد ظریف بسپارند !                                               


← صفحه بعد